ازچشم جنوبی دریا
مروري بر مجموعه شعر «با خودم حرف مي‌زنم»
این کتاب، سروده «روجا چمنکار» است
با خودم حرف مي‌زنم> گردشي نرم و شكننده از روايت يك هستي ناتمام در چشم جنوبي درياست! شكوه‌اي غريبانه ميان نبودن و بودن زني كه مدام از خود شروع مي‌كند و در خود تمام مي‌شود؛
< مثل بهانه‌هاي پنهان كودكي گمشده در ازدحام يك خاطره هميشگي: <با بوي شعر من / بنشيني كنار درياي من و / قلا‌ب بيندازي توي رگ‌هاي من / گريه كنم با شانه‌هاي تو و / بلرزي با چشم‌هاي من...( >ص 35)

در مجموعه <با خودم حرف مي‌زنم> ضرباهنگ زبان در همنشيني با فرصتي تصويرگرايانه، در رسيدن شاعر به فضاهاي سيال عاطفه و اندوه و در ايجاد <پازل>هاي شعري سعي دارد به دنياهاي شعله‌ور آدم‌هاي بي‌قرار نزديك و نزديك‌تر شود. شايد بتوان گفت كه نقطه عزيمت شاعر از دنياي درون با تجربه‌هاي حسي لغزنده‌اي همراه است كه با نگاهي بومي به بوي عشق آغشته مي‌گردد. گام‌هاي ناتمامي كه مي‌خواهد مخاطب را به فراسوي همدلي با دلواپسي‌هاي شاعر بكشاند. بي‌گمان هستي شعر در لا‌يه‌بندي واقعيت‌ها، به سطرهايي پيوند مي‌خورد كه در چشم‌انداز آن شاعر با روايتي نه چندان آشنا، سعي مي‌كند از همه عناصر پيرامونش، براي درگير شدن با موقعيت شاعرانه شدن زبان عاطفي سود برد، كه در نهايت سركش‌ترين واژه‌ها، در كنار هر كلماتي دست‌آموز به خدمت ساده‌گويي گرفته مي‌شود: <اصلا‌ به ديدنم نيا / دوستت دارم را توي گل‌هاي سرخ نگذار / برايم نيار / اصلا‌ به من / به ويلا‌ي خنده‌داري در جنوب / فكر نكن / سر درد نگير ... / با اين همه / روزي اگر كنار بيراهه‌اي عجيب حتي / پيدايم كردي / چيزي نگو / تعجب نكن / حتما به دنبال تو آمده بودم.( >صص 10-9)

بي‌گمان پايان‌بندي اين شعر، فرصت بهنگامي را به نمايش مي‌گذارد كه در چشم‌انداز آن، حضور داناي كل به تدريج جاي خود را به <من> شاعر مي‌دهد كه در ميانه دغدغه‌هاي خويش، از ايستگاهي به ايستگاهي ديگر گرده عوض مي‌كند!
گفتني است كه در سراسر اين متن، جلوه‌هايي از كودكي، بهانه‌هاي عاشقانه، واگويي از درخت و دريا و به ويژه نگاه‌هاي جنوبي و... گويي يك جريان هميشگي نوستالوژيك را به سمت تصوير خانه پدري پيش مي‌راند. از سوي ديگر، جهان <فرديت> در بعضي از فضاهاي مدرن سعي دارد هستي خويش را در بسياري از سطرهاي اين مجموعه به تماشا بگذارد كه برآمد آن مي‌تواند تمناهاي خاموش زني باشد كه مي‌خواهد روزهاي خاكستري خود را به دنياي آن سوي واقعيت‌ها و رابطه‌ها برساند؛ برساند و بگويد كه اين <مرده> هنوز به روزگار زنده‌ها تعلق دارد: <با خودم حرف مي‌زنم / با تكه‌هاي خودم حرف مي‌زنم / با تكه‌تكه‌هاي خودم حرف مي‌زنم / رابطه مجهول / اين رقص اما به انتهاي خود نمي‌رسد / من كمرنگ / تو نامريي / رابطه مجهول و / نفس‌هات روي نفس‌هايم بر كه مي‌خورد...( >صص 21-20)

در چشم‌انداز اين شعر، واگويي <من> شاعر، در رابطه‌اي مجهول به معادله ناموزوني پيوند مي‌خورد كه در سراسر آن، حس رسيدن به درون زندگي با همه ابعادش به تصوير كشيده مي‌شود؛ برزخي ميان واقعيت و رويا، كه از يك زبان تكثير شده، مدام به گوش مي‌رسد؛ همراه با جست‌وجويي عاشقانه و رمانتيك كه ناگهان به دغدغه <كارتن‌خواب‌ها> بدل مي‌گردد! انگار همه چيز در يك خيابان آشفته در تيررس نگاه شاعر قرار مي‌گيرد. <ماه افتاد توي دامنم و / آب از سرم گذشت( >ص 22)

مجموعه <با خودم حرف مي‌زنم> مي‌تواند دستمايه سفر اعلا‌م‌نشده‌اي قرار گيرد به عمق آب‌ها و پنجره‌ها كه با نوعي تداعي‌ها و روايت‌هاي حسي نيز همراه است و سطرها در گردشي شكننده و بي‌هيچ هراسي از معنا گريزي، دنياي مخاطب را نشانه مي‌روند و دلواپسي‌هاي شاعر را برجسته مي‌سازند. اما به راستي فرصت معناپذيري تا كجا ميسر است!

<شب به خير / خداي شب‌بوها و شمعداني‌ها / توي خواب‌هايت / جايي براي من بگذارد.( >ص 56)
در اين فضا، شاعر با همه سادگي در بيان، از لا‌يه‌هايي عبور مي‌كند كه در آن، سايه روشن دغدغه <رسيدن> و <نرسيدن> با شتاب خاصي، دامنه شعر را با افق‌هاي ترد و لغزنده‌اي درگير مي‌كند.

بي‌گمان روجا چمنكار در ميان صداهاي شعر جوان امروز، صدايي شنيدني است كه شعرش در فضاهاي <سهل> و <ممتنع> و در پيوند با انديشه شاعرانگي و حس‌آميزي ساده واژه‌ها، از كارنامه تجربي بهنگامي برخوردار است، چراكه زبان و جوهره شعر در كار او حكايت از شناخت زيبايي‌شناسانه‌اش از قلمرو ذهن و زبان شعر مدرن امروز دارد. گفتني است كه مجموعه <با خودم حرف مي‌زنم> يك فرصت شاعرانه تامل‌برانگيزي در ميان زنان شاعر هم به حساب مي‌آيد. <با خودم حرف مي‌زنم> با زبان ساده و نگاه نرم و ملا‌يم‌اش، بازتاب حس شاعرانه‌اي است كه شاعرش سعي دارد با انتخاب زاويه‌هايي از متن زندگي و برش‌هايي در دوست داشتن، از خود به سمت مخاطب خيز بردارد!

‌* نشر ثالث، چاپ اول، 1387
نمایش : 4777 بار
نام
ایمیل
نظر
روبات ؟
 
مشخصات شما حفظ شود