محمد حقوقی درگذشت
خاموشی “میزبان بی نگاه”
او علاوه بر دفاتر شعر شخصی اش، کتاب معتبر «شعر نو از آغاز تا امروز» را منتشر کرده بود.
محمد حقوقی، شاعر و منتقد ادبی، پس از بهبود نسبی که روز گذشته پیدا کرده بود، در تهران درگذشت.
خاموشی “میزبان بی نگاه”
او که 72 ساله بود، حدود 50 سال فعالیت ادبی را در کارنامه ی خود داشت.

محمد حقوقی، که خود نیز اصفهانی بود به همراه افرادی مثل هوشنگ گلشیری، جلیل دوستخواه، اورنگ خضرایی و ابوالحسن نجفی، دستندرکار مجله ی «جنگ اصفهان» شد که از تاثیر گذار ترین نشریات ادبی دهه ی چهل ایران است.

کتاب «شعر نو از آغاز تا امروز» يکی از مهم ترين و شناخته شده ترين آثار محمد حقوقی است که گزیده ای از بهترین شعر های معاصر ایران را در کنار هم گرد آورده است.

محمد حقوقی از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۸۰ نزدیک ۳۰ جلد کتاب شعر و نقد شعر منتشر کرد.

«زوایا و مدارات»، «فصل‌های زمستانی»، «شرقی‌ها»، «گریزهای ناگزیر»، «با شب، با زخم، با گرگ»، «خروس هزار بال»، «شب ناشب»، «دالان‌های بلند عصر»، «از بامداد نقره و خاکستر»، «سبدها»، «از دل تا دلتا»، «گیلاس‌ها و گنجشک‌ها»، «اندوه‌یادها» از جمله مجموعه شعرهای محمد حقوقی است.

از آقای حقوقی پنج جلد کتاب نیز با عنوان «شعر زمان ما» به ترتیب در باره‌ شعرهای «احمد شاملو»، «مهدی اخوان ثالث»، «سهراب سپهری»، «فروغ فرخزاد» و «نیما یوشیج» به چاپ رسيده است.

شعری از محمد حقوقی در پی می آید:

میزبان بی نگاه

مهمانان نا خوانده
یک به یک دست دراز می کنند
و به چشم باز تو
که دست به سویی دیگر دراز کرده ای
می نگرند و می گذرند
آه ... که نخستین کلمات
رو به کدام خاطره ی غمناک پنجره ی تو باز شد
او که دیر در خانه ات را
به روی هیچ میهمانی
باز نخواهی دید
میزبان بی نگاه
که جهان تو
تنها دست و دل تو
گوش و زبان تو بود
که دیگر نیست
که دیگر نیستی
رفته ی بی آمد
که اگر دیگر بار می آمدی
دیوارها همه
با شنیدن گام آرام تو
سر فرود می آوردند
و باز در برابر اندام تو
به احترام
قیام می کردند
تا چهره های گوناگون تو را در اینه های مکرر بتابانند
و نگاه بی تاب ما را در تاب تماشای تو
از تربیع تا ماه تمام
در گهواره بی آرام بخوابانند
دریغا ، اما که دیگر خانه ی ایینه از تصویر تو خالی ست
تو که سایه ی روان و ایان ات را
چراغ ها
دیگر به بدرقه نمی روند
به پیشواز نمی ایند
آه
نگاه ...! صندلی ات را
که چگونه در آن گوشه
تنها و غمگین نشسته است
و بر بالین تخت رؤیات
رادیو تاریک ات را
که چگونه نگران فانوس سر انگشتان توست
تو که دیگر هرگز باز نخواهی گشت
تا انگشتری صداهای همه ی زمان ها را
که چشم نگین اش
آب از چشمه ی روشن دل تو برده ست
به رسم هدیه ای بی همتات
ببخشم
تو که زیباترین صدا
صدای تینا ت بود
آن گاه با جمله ی آشناش
خنده بر لب ، آمد
خنده ، بر لب می نشاندی
و می نشستی
تا با تکیه به متکای اتاق نیما ت
در شمیم نسیم باغ سبز
باز شوی
و با نیروی جادوی نیلوفران رقصان
نگاه ات را
به جستجوی چراغ سقف
این سو و آن سو بگردانی
تا همچنان نور با عبور از شبکیه ات
آرام آرام از شبکه ی یادهات
بر دل
اوفتد
و از آن همه یاد
شاهیاد دو نهال دیروز چشمباغ دیدنت
تینا و نیما
که امروز دو سرو بالای شنیدنیت شده اند
تنها دیدنی و شنیدنی تو
از آن هنگام که دور نگاه ات دیگر
هیچ تصویری را ضبط نکرد
تا شب و روز
تینا ی رؤیات
ونیما ی عصات
همراه همسر همیشه همنوات
زیباترین صدا و سیمای تو باشند
تو باپیام های مدام تنها گیرنده و فرستنده ات
گوش و زبان
که تنها بانوی همیشه بات
باز می گرفت و باز می فرستاد
فاطی ! نیما رفت؟
فاطی ! تینا آمد ؟
فاطی! قطره ی چشم
فاطی ! فنجان شیر
فاطی
فاطی
واژه ی پاک پک از ضمیر تو ناگاه
تو که دیگر نیستی
تا رادیو یادگار خاموش تو
کنار گوش تو
دیگر بار رو به همه ی دنیا باز شود
تو ! باگریه ی گاهگاهی ات
که تنها خدات می دید
و گاه نیز ما ت
که چه تاریک
چه تلخ بود
گمشده ی گاهگاه
آنگاه که صدای دستهات را می شنیدیم
که از دیوارها ، راه آشنا را می پرسید
و از آن همه ، آن دیوار
که با نگاه یاد زخم پریر سرت
حالی
سر
به زیر
افکنده است
همان دیوار آشنا با دستهات
در باغچه ی خانه پار و پیرار
که از آب و آفتاب
طاق پشت طاق می زدند
رنگین کمان های چتری چشم من
و بادبزن های آبی روح تو
که دیگر
رفته ست
رفته ست
رفته ست
آه ...! چه قافله ای ؟
چه تند ؟
انگار که قدمی
از گرمای برون
از عرق گرم حیاط عصر تابستان
تا سرمای درون
تا عرق سرد حیات عصر زمستان
آه ...! چه فاصله ای ؟
چه کم ؟
انگار که دمی
و آنگاه که پلک های تو
آرام آرام
فرو خواهد افتاد
و رادیو دوست ات
در آخرین خبر خود خواهد خواند : که زود
که تو نیز خاموش خواهی شد
با این همه هرگز ! هرگز نگران مباش
که دیگر حیاتی در حیاطی دیگر
نخواهی داشت
که فراموش خواهی شد ، نه
که آغوش خاک مادر
این بارت
بی اندیشه و اندوه
خواهد پرورد
ازنهال تازه بال تر
تا درخت بی خزان انبوه
همه زیبایی
همه شکوه
با سایبانی بلند
که از فواصل دور
کنار چشمه ای تابنده و زلال
چون اشک چشم
دلکش ترین اطراقگاه قوافل فرداست


نمایش : 7966 بار
Commenting is not available in this weblog entry.