
یک.
اولین چیزی که با ورود به سالن نمایش به چشم میخورد، پنجرههاست. نُه پنجره که در یک صفحهی دو بعدی مقابل چشمهامان قرار دارد. شخصیتهای نمایش در این صفحه بازی میکنند و تا پایان هم خارج از آن نمیروند.
میتوان به نشانه بودنِ عدد نُه فکر کرد. نُه، عددی است که روی آن تاکید میشود : عدد پنجرهها، همین طور ذکر این عدد در صحبت از ستارهها از زبان «سیامک».
«سیامک» که نقش آن را خود «آییش» بازی میکند، مردی است که دیگران او را دیوانه میدانند. ما هم اگر تنها به ظاهر او قضاوت کنیم، با دیگرانی که در آن پنجرهها هستند موافق خواهیم بود. جالب است که وقتی او از سیارههای منظومهی شمسی حرف میزند، از آنها به «ستاره» اسم میبرد.
دو.
در تمام شخصیتهای این نمایش ویژگیهایی است که هر یک از آنها را با دیگری متفاوت میکند. شناخت ما از شخصیتها، تنها از طریق حرفها و رفتار آنهاست. غیر از این چیزی نمیدانیم. از افکار آنها بیخبریم و چیزی که برایمان هر یک از اشخاص نمایش را با دیگری متمایز میکند، اعمال ظاهری او و شیوهی برخوردش با مسایل است. درست مانند برخوردهایمان در زندگی. اما هر چقدر هم که شخصیتها با هم بیشباهت باشند و هر چقدر برخوردشان با مسایل مختلف، متفاوت باشد، باز هم همگی با مسایل یکسانی مواجهاند و همگی سعی دارند به گونهای آن را رفع کنند.
در «پنجرهها» مشکلات یکسانی برای افراد مختلف وجود دارد. مشکلهایشان تفاوتی ندارد؛ تنها راه حلهایشان فرق دارد. هر یک از شخصیتها با طرز برخوردش با هر کدام از این مشکلهای یکسان، به ما شناختی از شخصیتش میدهد که منحصر به خودش است.
سه.
«سیامک» راه «سفیدی» را ارایه میدهد. او اعتقاد دارد با سفیدی همه چیز خوب میشود. «سیاوش» که یک موسیقیدان است، میگوید: «هنگامی که عین موسیقی شوی و موسیقی هم عین تو شود، همه چیز خوب میشود.» «افسانه» همان طور که تفکر مثبت و «انتشار انرژی» مثبت را برای خود راه حل میداند، به دیگران نیز توصیهاش میکند. راه حلهایی مانند «عشق»، «پول» و... نیز پیشنهاد بعضی دیگر است و «آق بزرگ» کلماتی استعاری مانند: «تکان خوردن»، «افتادن»، «لرزیدن»، «لغزیدن»، «سبک شدن» و... را دوای درد میداند.
صرف نظر از مشکلات مختلف و راه حلهای مختلف، چیزی که مشخص است این است که همهی این افراد در پی رسیدن به یک چیز هستند: «حالِ خوب». حالی که گمان میکنند با دگرگون شدن و تغییر کردن به دست خواهد آمد و نه چیز دیگر. انگار همهی آنها پذیرفتهاند که «مشکل» دارند. مشکلاتی از جنس مشکلات زندگی. در آن پنجرهها با وجود برخی رضایتهای ظاهری و لحظهای، هیچ کس از وضعیت فعلی خود راضی نیست و هر یک به روش خود سعی دارد این مشکلها را از بین ببرد.
چهار.
راه حلهای مختلفِ افراد مختلف به کار بسته میشود. با این حال مشکلات یا از بین نمیرود یا فقط تغییر شکل میدهد. خوشحالی و رضایتهای لحظهای آنان تنها زمانی دیده میشود که مشکلات در حال گذرند.
آنان آنچنان در فکر رسیدن به شادیهای فرضیِ خود هستند که هر راه حلی را بدون درک کردن، به کار میبندند. گویی تنها چیزی که اهمیت دارد همین است که هر چه زودتر از وضعیت فرضی و
نامطلوب خود خارج شوند. هر راهی را میروند؛ چه راههای پیشنهادی خودشان، چه راههای پیشنهادی دیگران را.
پنج.
بر «پول» و «حلال مشکلات» بودن آن، تاکید میشود. با اینکه هیچگاه عملی نمیشود تا ببینیم مشکلات حل خواهند شد یا خیر! اما میبینیم تنها خیالِ داشتنِ پول است که مشکلات آنها را از بین میبرد. بهتر است بگوییم خیالِ پول داشتن، مشکلات را از خاطر آنها پاک میکند! و تا زمانی که با همین خیال هستند، زندگیشان رنگ خوشی میگیرد، بدون اینکه پولی هم در میان باشد.
آنان در آن «پنجرهها»، بیشتر از بودن در سختی، در توهمِ بودن در سختی هستند و چون این خیال همیشه با آنها همراه است، بیآنکه بفهمند خیالی بیش نیست، مدام در تلاشند که از آن سختی خارج شوند. اما آنقدر درگیر این خیالها و تلاشهای خود میشوند که راههای پیشنهادی را بدون درک، انجام میدهند:
با اینکه «افسانه» عقیده دارد راه انتشار انرژیها، راه مناسبی است و آن را به دیگران هم توصیه میکند، اما میبینیم خودش هم آن را باور ندارد یا آن طور که گمان میکند برایش موثر نیست. زیرا وقتی در حال عمل به راه حل خودش است و سعی دارد با این کار بیشتر از مشکلاتش فاصله گیرد و بهبود یابد، نتیجهای ندارد. به عکس هر چه ادامه میدهد بیشتر به مشکل خود و رنج حاصل از مشکل خود نزدیک میشود. یا هنگامی که «سیاوش» راه مخصوص خودش را بر مبنای به موسیقی درآمدن ارایه میدهد، دیگران این راه را بدون درکِ آن به کار میبندند. به آن عمل میکنند اما این بار هم چیزی تغییر نمیکند. آنان انگار در آن پنجرهها، تنها چیزی که میخواهند، انجام روشهای مختلف است برای خلاص شدن از وضعی که زیاد هم از خوب یا بد بودن آن خبر ندارند. تنها میخواهند تغییری به وجود آورند نه به خاطر اینکه از حال فعلی خود ناراضیاند، بلکه بیشتر به این خاطر که از حال فعلیشان بیخبرند.
وقتی راه حل «سیاوش»، که هنرمندِ خانوانده هم هست، به کار بسته میشود، میبینیم که در حین عمل به آن، همه چیز به حال خود باقی میماند و تنها چیزی که تغییر میکند، ظاهر مسایل است. یعنی مسایل همچنان باقی است فقط طور دیگری بیان میشود. این بار همه آواز میخوانند! به جای اینکه از موسیقی استفاده کنند تا وضعشان فرق کند، وضع پیشین خود را با موسیقی بیان میکنند. مثلا در مورد دو زوجِ پنجرهها: آن زوج جوان که در ظاهر هیچ مشکلی ندارند و خوب بودن زندگیشان شکل مضحکی به خود گرفته است و آن زوج دیگر که بیست و چند سال است با هم زندگی کردهاند و هر دو در جهنم بودن زندگیشان مطمئن هستند. هر دو زوج، همانند دیگران، شیوهی به موسیقی درآوردن زندگی را اجرا میکنند. اما هم زوج جوان، به شادی ظاهری خود، و هم زوج قدیمی، به جدالهای همیشگی خود، فقط شکلی آوازی میدهند. مسایل باقی میمانند ولی شکلشان تفاوت میکند.
در این مورد به خصوص، یعنی راه حل به موسیقی درآوردن زندگی، همان طور که همه دست به آواز خواندن میزنند و هر پنجره در چند ثانیه نمایش داده میشود و شرایط داخلی آن با نوع چیزی که خوانده میشود، توصیف میگردد، دوست داشتم در آن میان اتاق «سیامک» هم چند لحظهای دیده میشد و در آن میدیدیم که او در آن اتاق تنهایی خود، ساکت نشسته است. «سکوت» هم جزیی از موسیقی است و شاید میشد با نسبت دادنِ موسیقیِ سکوت به پنجرهی «سیامک»، او را توصیف کرد!
شش.
میتوان دید که مشکلها از یک انتظار کلی ناشی میشود: انتظارِ تغییر وضعیت؛ انتظار تحول و دگرگونی. هر یک از اشخاص این نمایش به گونهای دنبال این دگرگون شدن هستند صرفنظر از اینکه آگاه باشند به آن احتیاج دارند یا خیر! به نظر میرسد پیش از اینکه بخواهند و تصمیم داشتهباشند چیزی را تغییر دهند وضعشان بهتر است اما پس از آنکه گمان میکنند وضعیت خوبی ندارند و سعی دارند هر طور شده این وضع غیر خوب و فرضی خود را تغییر دهند، همه چیز به هم میریزد! شاید بتوان گفت پایهی مشکلات آنان و پرداختن به راههای گوناگون، همان باشد. این مشکلِ همهی آنهاست. حتی آن زوج جوان که در ظاهر هیچ مشکلی ندارند، دچار همین اشکال هستند. آنها وضعیت زندگی مشترکشان را بر خلاف آنچه در ظاهر به هم نشان میدهند، بهشت گونه نمیبینند؛ اگر بهشت میدیدند دیگر اصراری بر تغییر آن نداشتند. در بهشت فرضی خود زندگی میکردند و «ثبات» را از هر چیزی بهتر میدانستند. اما آنها هم پابهپا و همانند دیگران در پی تغییر وضعیت هستند. آنها هم به شیوهی خود در انجام کارها از بقیه پیروی میکنند. مسالهای که همه در «پنجرهها» دچار آن هستند: خواستِ دگرگون شدن به حالی که شاید بهتر باشد! همه به نوعی از خود فعلیشان و نیاز حقیقیشان بیخبرند و این سبب شده که حال خوبی نداشته باشند. آنها همین حالِ غیر خوب را لمس کردهاند و سعی دارند از میان بردارند. مدام در همین فکر هستند و تلاش میکنند. اما مساله را درک نکردهاند و راههایی را انتخاب میکنند که یا حال آنها را بدتر از آن چه هست میکند یا اصلا تغییری نمیدهد و اگر هم تغییری هست در شکل ظاهری آن مسایل است.
هفت.
آخرین راهحل «سفیدی» است. راهی که «سیامک»، مرد دیوانهی خانواده، به نظرش رسیده بود. این راه هم طی میشود اما تفاوت آن با دیگر راهها این است که هیچ کس در ایجاد آن نقشی ندارد. «سیامک» عقیده داشت «سفیدی» همه چیز را خوب خواهد کرد، اما این چیزی نبود که کسی انجامش دهد. راهی بود که با انجام ندادن به دست میآمد. «آق بزرگ» که در آن دوران به قول خودش «مشق» میکرد، حرفِ «سیامک» را پذیرفته بود اما هیچ راهی برای آن نیافته بود. جز «برف». اما از این هم به تندی گذشته بود. «برف» شاید همه چیز را «سفید» کند، همان طور که در نظر «سیامک» این عامل «خوبی» است، اما از ما کاری برنمیآید جز اینکه بمانیم و کاری نکنیم!
پس از این ماجرا، «آق بزرگ» فوت میکند و خواندن وصیتنامهاش، یعنی همان چیزی که همه منتظرش هستند، طبق خواستِ خودش تا اولین بارش برف، معوق میماند.
هشت.
صحنهی پایانی، شکلی انتزاعی به خود میگیرد. شب است و بارش برف «سفیدی» را میآورد. راه پیشنهادیِ «سیامک»، که یکی از راههای ارایه شده بود، عملی میشود. ما تا آنجا میبینیم که با رسیدن به «سفیدی» همه چیز خوب میشود. گویی از دلِ شب سیاه، سپیدی برمیخیزد. «پریا» که در کما بوده است، انگار از خواب بیدار شده باشد، از جایش بلند میشود و از بارش برف شادی میکند.
رسیدن به این «سفیدی» با چیزی همراه بود که در روشهای قبلی وجود نداشت. راههای پیشین خیلی سر راست بود و به سرعت هم قابل اجرا. برای انجام آنها و دیدن نتیجه، عمل کردن لازم بود. اما این روش آخر را نظم و جریان طبیعت باعث شد. افرادِ «پنجرهها» بیآنکه خللی در روند آن وارد کنند شاهد تحقق آن بودند. آنها همهاش میخواستند همه چیز را متحول کنند و باور داشتند راه درست همین است. امکان نداشت بپذیرند که چیزی با «عمل نکردن» به دست آید. اما رسیدن به حالی که همیشه دنبالش بودند از راهی حاصل شد که هیچگاه باور نمیکردند؛ شاید به دلیل خصوصیت آن راه: «سادگی».
در صحنهی پایانی هم، بارش برف، همسطح با با پنجرههاست و فضای دو بعدی و صفحه مانند نمایش همچنان حفظ میشود. انگار هیچ اتفاقی خارج از این فضای دو بعدی نمیافتد.
«آق بزرگ»، خارج از این صفحهی دو بعدیِ پنجرهها و بارش برف به روی صحنه میآید. او با جملاتی که میگوید «سبک بودن مانند پر روی اقیانوس» را یادآور میشود.
ما در این نمایش بیش از این نمیبینیم. اما میشود به این فکر کرد که اگر «سفیدی»، آن طور که در ظاهر میبینیم مشکلات را حل کرده است؛ چرا «سبک بودن مانند پر روی اقیانوس» همچنان عنوان میشود؟ آیا قرار است «سفیدی» هم راه حل موقتی باشد؟ یا اینکه «سفیدی» فقط مشکلات را از بین میبرد و وضعیتِ «بد» را به حالتی «خنثی» بدل میکند و «حالِ خوب» را به همراه نمیآورد؟ آیا بعد از رسیدن به «سفیدی»، که فقط از این جهت خوشحال کننده است که مشکلها نیستند، باید در پی «سبک» بودن و «شناور» ماندن بر جریان منظم طبیعت باشیم و هر چه که هست، خوب یا بد، آن را بر هم نزنیم؟ گویی «خوب» بودن در این است...
نمایش با جملهی «شب بخیر!» تمام میشود و هر چه بیشتر به ما میفهماند آنچه میدیدیم نمایش بود. آری! آنچه میدیدیم نمایش بود؛ نمایشی از خودِ ما. نمایشی از ما در زندگی و نه نمایشی از زندگی. خود زندگی قابل نمایش نیست. نمیتوان زندگی را به طور مجرد و جدا از خود، نمایش داد. هر چه هست برخورد ما و نگرش ما است در زندگی؛ همچنین «مرگ» که چیزی جدا از ما و زندگی ما نیست.
تلاش برای دگرگون شدن، برای رسیدن به حالِ خوب... که همهی اینها را در آینده میخواهیم. آیندهای که میخواهیم نزدیک باشد. بیتوجه به اکنون. بیآنکه بدانیم وضعیت ما حقیقتاً احتیاج به دگرگون شدنِ اینچنینی دارد یا خیر.
نه.
به گمان من، وجه بسیار ممتاز این اثر، «سادگی» آن است. «سادگی»: چیزی که امروز کمتر به آن توجه میشود. چیزی که شاید اصیلترین راه برای رسیدن به «زیبایی» باشد. آن هم در شرایطی که ما در روشهای پیچیده و عجیب، دنبال رسیدن به هدف میگردیم. «سادگی» فراموش شدهاست یا زیاد جدی گرفته نمیشود. لذت بردن از «سادگی» از یاد رفته است. ساختن زیباییها با «سادگی» کم ارزش شدهاست. با این همه، ذات و حقیقت «سادگی» از بین نرفتهاست. حتی اگر توان دیدنِ خوبیهای آن را از دست داده باشیم.
امروز که بیشتر ضد «سادگی» تبلیغ میشود، بسیار مستعدیم «سادگی» را تماشا کنیم و از آن به دلیل «ساده بودن» ایراد بگیریم! یا آن را «خوب» ندانیم. آری! لذت بردن از «سادگی» و کشف خوبیهای آن، دشوار شده است.
برای دست یافتن به آنچه میخواهیم، توصل به «سادگی»، در ظاهر ساده است. «آییش» برای خود، اثر خود و بیان حرفهای نمایش خود، خواسته یا ناخواسته از میان روشهای ممکن، «سادگی» را برمیگزیند. به همین خاطر کارش ارزشمند است؛ حتی اگر در ظاهرِ اجرای روشی که اختیار کردهاست، لغزشی هم رخ داده باشد.
اگر یکی از طرفداران قدیمیِ «سادگی» باقی مانده باشیم، بیشک از این نمایش لذت خواهیم برد. این نمایش هر آنچه به ما نشان میدهد و هر آنچه میخواهد بگوید، سرشار از همان «سادگی» است. سادگیِ پرمعنا و ارزشمند.

