نقدی بر نمایش فنز به نویسنده‌گی و کارگردانی محمد رحمانیان
این روی سکه‌
نمایش فنز ِ محمد رحمانیان نکات جذاب و گیرای بسیاری هم برای تماشاگران حرفه‌ای و هم غیرحرفه‌ای‌ها و کشاندن‌اشان به سالن چهارسوی تئاترشهر دارد. حضور پرویز پرستویی بازیگر جاودانه‌ی سینما و بازگشت‌اش بعد از هشت نه سال به صحنه‌ی مقدس تئاتر؛ حضور ترانه علیدوستی بازی‌گر تازه‌کار اما پرقدرت و خوش‌آتیه‌ی سینما و البته حضور پرقدرت حبیب رضایی؛ همگی از نکاتی هستند که باعث شده استقبال بی‌سابقه‌ای از این نمایش صورت پذیرد. البته نام‌هایی هم ‌چون محمد رحمانیان؛ احمد مهران‌فر؛ مهتاب نصیرپور و محسن شاه‌ابراهیمی نیز که بیش‌تر برای اهالی تئاتر شناخته شده‌اند از محرک‌های استقبال تماشاگران از این نمایش است.


<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />


 


از همان روزهای اول که این نمایش بر صحنه رفت؛ نقد‌ها و نظرات موافق بسیاری از افراد شناخته و ناشناخته راهی روزنامه‌ها و مجلات و سایت‌های اینترنتی شد؛ تا امروز هم هر نقدی بر این نمایش خوانده‌ام حکایت از یک نوع شیفتگی عمومی در مورد این نمایش دارد.


 


شاید این نقد اولین نقدی باشد که سعی در مطرح کردن مسائل ظاهرا کوچک- اما مهم- در مورد این نمایش را دارد. در ابتدا این نوشته دارای دو بخش ِ " این روی سکه" و " آن روی سکه" بود؛ که در این روی سکه به مشکلاتی پرداخته بودم که به نظرم مبتلابه این نمایش بود؛ و در آن روی سکه به نکات مثبتی از نمایش که البته کم هم نبودند پرداخته بودم. اما دست آخر به این نتیجه رسیدم که بهتر آن است در چنین مقاله‌ای یک موضع مشخص را اختیار کنم.- پس فعلا به این روی سکه می‌پردازم؛ آن روی سکه بماند برای بعد...!-


 


***


 


- پرویز پرستویی بعد از آژانس شیشه‌ای شناخته شد؛ هرچند پیش از آن‌ هم در چند نمایش و فیلم و سریال بازی کرده بود؛ اما حضور قدرت‌مند و درخشش خیره‌کننده‌اش در این فیلم باعث مطرح شدن‌ بازیگری جدید و خوش‌آتیه شد. حضور او در آثار بعدی‌اش نقطه‌عطفی بود بر قدرت بازی او؛ تا آن‌جا که امروز می‌توان او را به جرات اسطوره‌ی بازیگری سینمای ایران نامید. او جزو معدود بازیگرانی‌ست که هم در ایفای نقش‌های جدی‌ و هم در ایفای نقش‌های کمدی‌ موفق بوده و همه‌ی اهل فن بدون استثنا حضور او را در سینمای ایران تک و یگانه می‌دادند. ظهور او در سینما درست موقعی اتفاق افتاد که هم سینماگران و هم سینمادوستان از هنرپیشه‌های دهه‌ی هفتادی خسته شده و اینک چشم‌انتظار ستاره‌ای جدید بودند؛ که پرویز پرستویی از همه نظر در حد و اندازه‌های این ستاره بوده و هست. هنوز هم حضور او و بازی‌اش در یک اثر سینمایی- چه شناخته‌شده و چه ناشناخته- اسباب راحتی خیال است از  آن بابت که با فیلمی محکم و خوش‌ساخت و آن‌که سرش به تن‌اش می‌ارزد روبه‌رو هستیم.


 


از مدت‌ها پیش که زمزمه‌های حضور او و بازگشت‌اش پس از هشت‌ نه سال به صحنه‌ی مقدس تئاتر پر‌رنگ‌تر و قطعی شد؛ هر علاقه‌مندی مشتاق دیدار بازی او در این نمایش بود؛ و هرگز کسی به خود شک راه نمی‌داد که پرویز پرستویی این‌بار هم مانند فیلم‌های‌اش بر سن تئاتر هنرنمایی خواهد کرد.


 


اما نکته‌ای که گفتن‌اش برای‌ام بسیار سنگین و سخت است آن که حضور او در صحنه‌ی تئاتر به عقیده‌ی من بسیار کم‌رنگ‌تر از آنی بود که از او در سینما سراغ داشته و انتظار داریم. در فیلم‌های پرستویی بسیار می‌توان سراغ گرفت صحنه‌هایی را که با بازی او جاودانه شده‌اند؛ اما هرچه در این نمایش گشتم بازی او را آن‌چنان که باید ندیدم.


 


اولین نکته‌ای که در انتخاب بازیگر برای یک نقش خاص از نظر کارگردانی مدنظر داریم؛ آن است که در نگاه اول بازیگر مورد نظر و نقش او تا چه حد به درد هم می‌خورند و اصلا قالب تن هم هستند یا نه؟


 


متاسفانه اطمینان از نقش و بازیگر در مورد پرویز پرستویی صدق نمی‌کند؛ که البته این به آن معنا نیست که از ارزش‌های بازی او یا کارگردانی محمد رحمانیان بکاهیم؛ تنها مقصودم آن است که ضرورت حضور او چه بوده و در بودن یا نبودن‌اش مساله‌ای هست؟


 


البته از حق نباید گذشت که در این وانفسای بازی‌ها و بازیگران صدمن‌یه‌غازی که در تئاتر جولان می‌دهند، حضور بزرگی چون پرویز پرستویی بر صحنه‌ی تئاتر مغتنم و قابل احترام است.


 


***


 


اما نکته‌ی دومی که می‌خواهم به آن بپردازم در مورد نمایش‌نامه و قصه‌ی این نمایش است. فنز روایتی از زندگی یک خانواده‌ی انگلیسی‌ست که همه‌گی دیوانه‌وار و جداندرجد طرف‌دار تیم منچستر یونایتد هستند. برادر بزرگ‌تر که سردسته‌ی گروه فنز هم هست؛ گزارش‌گری فوتبال می‌کند؛ اما به دلیل بددهنی‌ها و طرف‌داری‌های یک‌جانبه‌اش از این کار منع شده و تبعیدوار گزارش‌ آب و هوا می‌خواند. برادر کوچک‌تر شیرین‌عقل است و بازی‌چه‌ی این و آن- که بازی نفس‌گیری هم دارد-. خواهر دختر عاصی و برخلاف میل برادر بزرگ‌تر عضو تیم دختران است و هم‌سر برادر بزرگ‌تر هم که به جز چند صحنه‌ی خطابه حضور کم‌رنگی دارد؛ نماینده‌ی زنانی‌ست که حق‌اشان در مقابل مردان پای‌مال شده و البته نمونه‌های وطنی‌اش را هم بسیار دیده‌ایم.


 


اما نکته‌ی اصلی آن است که هرچه سعی کردم نکات مهمی درباره‌ی این خانواده بیابم که آن‌ها را مختص به آن خاک و جغرافیا و طرف‌داری آن تیم به خصوص کند؛ راه به جایی نبردم!


 


بیایید تصور کنیم این‌ها خانواده‌ای ایرانی بودند و طرف‌دار تیمی مانند پرس‌پولیس یا تاج! باید بگویم جز چند مورد ناهم‌خوان کوچک هیچ اتفاق خاصی در روند نمایش نمی‌افتاد. حتا شاید برای من تماشاگر هم قابل لمس‌تر می‌بود. قسمت عمده‌ای از نمایش از اسم‌هایی پر شده که هیچ به گوش ما نخورده‌اند؛ اسم بازی‌کنان سال‌های دور منچستر؛ اگر مثلا همین اتفاق‌ها کمی وطنی‌تر می‌افتاد هم فضا برای ما آشناتر بود و هم باورپذیری نمایش!


 


حتا بازی و لحن صحبت احمد مهران‌فر و به جرات بگویم شخصیت‌پردازی‌اش یک بچه‌ی جنوب‌شهری مسافرکش با همان مثل‌ها و اداها را تداعی می‌کرد؛ حالا این پسرک در شهر منچستر چه می‌کند خدا می‌داند!


 


باز به همان نتیجه‌ی سوال قبلی می‌رسم که ضرورت غیرایرانی بودن این خانواده از نظر دراماتیک و منطق‌های نمایشی چه بوده است؟


 


***


 


و اما مهم‌ترین مشکل من با این نمایش؛ از دوردست‌های تئاتر و خاست‌گاه‌های اولیه‌اش که جست‌ُجو کنیم؛ نمایش برگرفته از آیین‌های مقدسی‌ست که به منظورهای مختلف اغلب برای خوش‌آمد رب‌النوع‌ها اجرا می‌شده است. اگر مراسم‌های مذهبی یونان باستان در ستایش خدای شراب را ابتدای این تاریخ بدانیم؛ همیشه نمایش چیزی فرای زندگی روزمره و با تقدس بیش‌تری بر صحنه‌ای مقدس و طی مراسمی باشکوه اجرا می‌شده است. در سیاووش‌خوانی‌ها و شبیه‌خوانی‌ها و حتا تخت‌حوضی‌ها و سیاه‌بازی‌های خودمان هم این مراسم و تشریفات و بعضا آیینی بودن نمایش دیده می‌شود.


 


با گذشت سال‌ها و پا نهادن بشر در قرون جدید و پیدایش سبک‌ها و مسلک‌های مختلف هنری عده‌ای هم پیروی طبیعت‌گرایی محض و واقع‌گرایی افراطی شدند. آن‌ها مثلا در هنری مانند نقاشی آن‌قدر پیش‌ رفتند که تابلوهای‌اشان تفاوتی با یک عکس نداشت و اختلاف بین آن‌ها مشکل می‌نمود. یا مثلا در سینما به قدر زندگی روزمره کسالت‌آور و بغرنج شدند. آن‌ها آن‌قدر به افراط در این واقع‌گرایی پیش‌ رفتند که یادشان رفت خودشان هم باید در اثر هنری نقشی داشته باشند و کم‌کم خود ِ هنرمند را حذف کرده و زندگی را بی‌هیچ اضافه و کمی در مدیوم‌های مختلف عرضه کردند. آن‌چه واضح است این مسلک به هنر مقدس تئاتر هم رخنه کرده و اندک‌اندک روح آیینی و پرشور آن را ربود و روزمره‌گی را وارد تئاتر کرد.


 


با همه‌ی نزدیکی هنرهای مختلف و با فرض این‌که خاست‌گاه‌های‌اشان جملگی یکی‌ست؛ اما اختلاط و درهم‌آمیزی بدون علم آن‌ها نیز مطمئنا باعث تخریب هر دو هنر می‌شود.


 


اما اگر بخواهیم به طور دقیق به همین نمایش بپردازیم؛ با طرح یک سوال بحث‌ام را ادامه می‌دهم: حداقل‌ شاخصه‌هایی که یک اثر هنری بایست دارای آن باشد تا بتوانیم آن‌ را در مدیوم‌های مختلف و بین هنرهای قریب، تئاتر بنامیم, چیست؟


 


عده‌ای خیال می‌کنند هرچه را در چارچوب و فضای سن تئاتر اتفاق بیفتد می‌توانند تئاتر بنامند. این مانند آن است که هر نمایشی را که در خیابان اجرا شود؛ اجرای خیابانی بدانیم. هر کدام ِ این‌ها مقرراتی دارند و با همه‌ی ساختارشکنی‌ها باز باید الف‌بای ابتدایی آن‌ها رعایت شود تا یک اثر را خیابانی یا دیگری را صحنه‌ای بنامیم.


 


به عقیده‌ی من تئاتر باید چنان باشد که فقط و فقط- تاکید می‌کنم: فقط- در محدوده‌ی سالن نمایش قابلیت اجرا داشته باشد و در هر مدیوم دیگر به همان شکل نتواند اجرا شود. منظور از قابلیت اجرا نکته‌های مختلفی می‌تواند باشد. از جمله قصه‌ی یک تئاتر اگر قرار باشد با داستان یک سریال یا یک فیلم سینمایی از نظر محتوا و فرم و دیدگاه یکی باشد؛ دیگر چه کاری‌ست که آن‌را بر صحنه ببریم؟ یا این‌که لحن اجرایی و گفتاری یک تئاتر زمین‌ تا آسمان از نظر بیان و غلو‌های بازی و میمیک‌های چهره با دیگر مدیوم‌ها متفاوت است. باز تاکید می‌کنم که مرزبندی‌ها را گم کرده‌ایم و به اسم تئاتر دست به هر کاری می‌زنیم و تازه افتخار نوآوری و آوان‌گاردبازی هم داریم!


 


در همین نمایش کذایی من که شاخصه‌های تئاتری آن‌چنانی ندیدم و هرچه گشتم نیافتم. آن‌قدر این نمایش به سریال‌های تله‌ویزیونی شبیه و نزدیک بود که به راحتی می‌توانست در آن قالب‌ها ارائه شود و موردی برای این همه زحمت و مرارت و به صحنه بردن نداشت. کارگردان محترم هم خیال همه را راحت کرد و در پایان‌بندی نمایش‌اش به رسم سریال‌های تله‌ویزیونی یک ترانه‌ی تقریبا عامیانه با صدای دو بازی‌گر زن‌اش پخش کرد که البته بسیار باعث حیرت بود!!!


 


به نظر می‌آید در این نمایش و البته در نمایش‌های دیگری که اخیرا بر صحنه می‌روند، آن‌قدر درگیر غیرضروریات شده‌ایم که جوهره‌ی اصلی تئاتر و هدف غایی‌اش را فراموش کرده‌ایم.

نمایش : 2375 بار
نام
ایمیل
نظر
روبات ؟
 
مشخصات شما حفظ شود