یادداشتی بر اجرای نمایش
غرور و تعصب
علا محسنی : نمایش فنز را سانی (حبیب رضایی) شروع می‌کند، با رقص سرخوشانه، موسیقی آرام و خانه‌ای دوبلکس متعلق به خانواده‌ای انگلیسی پر از نشانه‌های طرفداری از تیم فوتبال منچستر یونایتد، دهه‌ی 60 میلادی. او پاس می‌دهد به خواهر کوچیکه اگنس (ترانه‌ی علیدوستی) که بعد از یکی دو دریبل سانتر می‌کند برای برادر بزرگه فرانکی (پرویز پرستویی) که در زدن ضربه‌ی نهایی ناکام می‌ماند، چون همسرش نانسی (مهتاب نصیرپور) بازی‌ را قطع می‌کند. به این ترتیب در همان شروع پرده‌ی اول چهار شخصیت اصلی و نوع روابط‌شان معرفی می‌شوند.

در اجرایی که من دیدم،  با ورود پرویز پرستویی، تماشاگران بدون توجه به‌این‌که دارد دیالوگ می‌گوید، شروع به دست‌ زدن و سوت کشیدن کردند! در واقع داشتند اعلام می‌کردند ما تماشاگر حرفه‌ای تئاترشهر نیستیم و فقط برای دیدن سوپراستار محبوب‌، گذارمان به ‌این خرابات مغان افتاده‌است، این می‌تواند هشداری جدی برای متولیان تئاتر باشد تا با دیدن ازدحام تماشاگران نمایش بیضایی و رحمانیان ذوق زده نشوند و چاره‌ای بیاندیشند تا این استثناء تبدیل به روال اجراهای تئاترشهر شود و این تماشاگر مشتاق به‌سادگی از دست نرود.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />


بی‌گمان خیلی‌ها فقط برای دیدن بازی پرستویی که اگر اشتباه نکنم از عشق‌آباد به‌این‌‌طرف دیگر تئاتر بازی نکرده بود، به‌ تالار چهارسو آمده بودند. من به‌شخصه توقع بازی بهتری از او داشتم و این غیر از تک‌صحنه‌های درخشانی بود که هر از چندگاه خلق می‌کرد، نمی‌دانم چیزی از جنس خستگی یا دل‌زدگی یا شاید بی‌حوصلگی در بازی‌اش به چشم می‌خورد که مانع ارتباط کامل با فرانکی‌اش می‌شد. شاید به این علت که تمام این سال‌ها که تئاتر بازی نکرده به‌اندازه‌ی لازم روی ورزیدگی بدن و بیانش کار نکرده یا شاید چون گاهی جنس بازی‌اش ایرانی می‌شد یا شاید چون "آن" و "حضور" بی‌نظیرش را برای نقش‌آفرینی کافی می‌دانسته ... یا شاید هم توقع ماها از پرویز پرستویی با توجه به شاهکارهایی که در سینما می‌آفریند، خیلی بیش از این‌هاست!  نقش فرانکی که او بازی می‌کند، نمونه‌ی تمام دیکتاتورهای تاریخ است، و وقتی در صحنه‌ای در قاب ِخروجی ِدر به طرفی اشاره می‌کند و فریاد می‌کشد این شباهت به اوج می‌رسد. مانند تمام دیکتاتورها نیز در انتها بر ویرانه‌ی آرزوهای برآورده نشده‌اش تنها می‌ماند و به‌شکلی ترحم‌انگیز به گریه می‌افتد.


خانواده‌ی انگلیسی طرفدار منچستر یونایتد به‌عنوان مک‌گافین ماجرا بسیار هوشمندانه انتخاب شده‌. تعصب فرانکی و مواردی نظیر هدیه‌ی خداوند، قصد کشتن ملکه‌ی انگلیس، قربانیان تیم منچستر در سقوط هواپیما که جنبه‌ای مقدس‌ پیدا کرده و پشتوانه‌ی چماق فرانکی می‌شود و ... در نمونه‌ی ایرانی ِاین نمایش، به راحتی می‌توانست دلیل ِتعطیلی اجرا یا حداقل چالش ِگروه با سانسور را فراهم بیاورد. اگر یکی از دلایل – وشاید مهمترین دلیل– برای آشنایی‌زدایی یا بیگانه‌سازی، افشای حقایق نزدیک‌مان باشد که به‌علت عادت دیگر به‌نظرمان نمی‌آیند، این نمایش در آن موفق نشان می‌دهد، چه تماشاگر می‌تواند، همانند‌های انگلیسی ِدهه‌ی 60 میلادی و ایرانی ِدهه‌ی 80 خورشیدی را با نشانه‌های ساده، نظیر به نظیر، پیدا کند. هم‌زمان لذت ببرد و هم از تلخی‌اش گزیده شود. پرداخت خوب و باورپذیری فضا باعث می‌شود، جزئیات خانواده‌ی شلتون نمونه‌ی کاملی برای مناسبت‌های عمومی‌تر باشد. فرانکی را می‌توان هیتلر آلمان نازی، استالین شوروی کمونیستی یا حتی علی دایی تیم ملی دانست!


فرانکی با وجود همه‌ی خشم و هیاهوها، در این لیگ ِدرون‌خانوادگی بازنده‌ی اصلی‌ست. در همان پرده‌ی اول مشخص می‌شود هم‌آورد نانسی نیست، در ادامه بادمجان زیر چشم اگنس می‌کارد و توپش را پاره می‌کند اما از او هم شکست می‌خورد، جِی‌جِی ( احمد مهران‌فر ) را زیر مشت و لگد می‌گیرد ولی او هم با امضای برگه‌ی رضایت اگنس، فرانکی را ضربه فنی می‌کند و در آخر هم نوبت سانی‌ست تا تیر خلاص به اقتدار پوشالی‌اش زند و به ته جدول بفرستدش.


نانسی هرگز در برابر فرانکی کم نمی‌آورد، صراحتاً اعلام می‌کند ازش نمی‌ترسد و در انتها نیز ترکش می‌کند. فرانکی آن‌قدر در حفظ تعصبش گرما به خرج می‌دهد تا تمام وجود نانسی یخ بزند. او تنها کسی‌ست که در این خانه از مهر صحبت می‌کند، از خانواده، از گرمای کلوچه، از آرامش،  ولی در تزریق این آرامش به خانواده‌ی متعصب شوهر عاجز است و انگار چاره‌ای ندارد تا در برابر شور و هیجان کورکورانه‌ی آن‌ها در حد یک موجود سنگی خنثی و بی‌احساس جلوه کند. رنگ سرخی که آمال خانواده‌ی فرانکی را تشکیل می‌دهد و بر در و دیوار و پیرهن و پرچم‌شان نشسته‌، نانسی را خون به جگر می‌کند و از سرفه‌های بی‌پایان مریض‌گونه‌اش بیرون می‌زند. انگار ناخود‌آگاه می‌خواهد تمام این قرمزی را عق بزند تا از شرش خلاص شود. مهتاب نصیرپور در ایفای نقش نانسی سنگ تمام می‌گذارد. حضوری بی‌نقص و البته آموزنده برای علاقمندان به بازیگری. بقیه‌ی بازیگران نیز همه کم و بیش عالی کار می‌کنند. نقش سانی، جوانی که عقلش به‌اندازه‌ی سنش رشد نکرده اما زرنگی‌های خاص خودش را هم دارد، نقشی ایده‌آل برای حبیب رضایی‌ست، ترانه‌ی علیدوستی در اولین نقش‌آفرینی تئاتریش مسلط و روان کار می‌کند و به‌راحتی خط بطلانی بر نظر منتقدین حضورش می‌کشد و احمد مهران‌فر با مایه‌ی طنز فوق‌العاده‌ای که دارد، لحظاتی جذاب و دیدنی خلق می‌کند، با این وجود و با احترام به تلاش همه‌ی بازیگران باید بگویم بازی نصیرپور چیز دیگری‌ست. در گفت‌وگوی روزنامه‌ی شرق با رحمانیان درباره‌ی نانسی خواندم : "... با یک ملال کامل به واقعه نگاه می‌کند، یعنی سرد مزاج است و چیزی او را خوش‌حال نمی‌کند ..."  من فکر می‌کنم مهتاب نصیرپور در اجرا چیزی ورای این با نانسی خلق می‌کند، چیزی از جنس غرور، غرور یک زن، یک انسان، که در برابر تعصب تمام خانواده می‌ایستد. به این ترتیب نمایش تبدیل به مبارزه‌ای میان غرور و تعصب می‌شود.


 آرامشی که او در نانسی به‌وجود آورده و گاهی نقش را تا حد یک مجسمه‌ی سنگی می‌نمایاند، لنگر پراطمینانی‌ست که در همه‌ی بحران‌ها انسجام خانوادگی را حفظ می‌کند و در نبودش تردیدی باقی نمی‌گذارد که این کشتی با ناخدای متعصب‌اش به زودی غرق می‌شود.‌ جالب این‌که انگار با رفتن او نمایش نیز انسجام خود را از دست می‌دهد. اگر زمینه‌چینی به‌نسبه طولانی اول نمایش را برای آشنایی با فضا و روابط ضروری بدانیم، در انتهای کار تماشاگر که با همه‌ی شخصیت‌ها آشنا شده و در فضای آن قرار گرفته، انتظار دارد سیر حوادث با ریتم تندتر و روایت به‌نحو موجزتر ‌پیش رود که البته این انتظار برآورده نمی‌شود. به‌همین دلیل هرچقدر فضای نخستین نمایش به‌راحتی مخاطب را درگیر می‌کند، در انتها مرگ سانی هم‌دردی بر نمی‌انگیزد و اشک‌های فرانکی راه به‌جایی نمی‌برد. شاید تمهید عالی میکروفون در این‌جا بیشتر می‌توانست به‌کار بیاید. ( تمهیدی که برای من یادآور نمایش مصاحبه از همین کارگردان – یکی از بهترین نمایش‌هایی که در عمرم دیده‌ام – بود )  مثل حکایت اگنس که با همین تمهید می‌فهمیم دوباره زیر چشمش کبود شده، از بازی در تیم زنان جا مانده و در بهترین حالت سرنوشتی چون نانسی در انتظارش است، منتها این‌بار تعصب دارد از طرف هواداران تیم آبی تحمیل می‌شود. ( البته چون خودم آبی‌ام، اعتراف به این موضوع کمی سخت است!!! )


نکته‌ی دیگر  استفاده‌ی گاه به گاه از نوعی ادبیات امروزی ایرانی‌ مثل "گیر نده" و "خالی نبند" و مانند این‌هاست که میان دیالوگ‌های درخشان کار، ناگهان تو ذوق می‌زند، جالب این‌که هرجا فضای نمایش کاملاً انگلیسی‌‌ست باورپذیریش به اوج می‌رسد و هرجا ارجاع این‌چنینی به ایران امروز صورت می‌گیرد، در ارتباط تماشگر با نمایش اختلال ایجاد می‌کند، از جمله استفاده از صدای فردوسی‌پور برای گزارش فوتبال که به‌نظرم ضرورتی نداشت و صرفاً باعث ایجاد تبلیغات کاذب مطبوعاتی برای کار شد که این نمایش اصلاً به‌آن احتیاجی نداشت. (دعواهای مقابل گیشه و تالار چهارسوی در حال انفجار شاهد این مدعاست.) غیر از این و نیز تشتت در فرم انتهایی کار ( که به‌نظرم ایرادی اساسی آمد ) تماشاگر می‌توانست بی‌دغدغه خود را در فضای خانواده احساس کند، با لحظات درخشان کار همراه شود، از طنز هوشمندانه‌ی دیالوگ‌ها و بازی‌ها لذت ببرد، به‌‌عینه مصائب انسان متعصب و اطرافیانش را درک کند و با دستی پر از معانی و تعابیر مختلف از سالن بیرون بیاید.


 


 


علاء محسنی


mohseni_ala@yahoo.com

نمایش : 2690 بار
نام
ایمیل
نظر
روبات ؟
 
مشخصات شما حفظ شود