بازگشت قهرمان، یا:
مامانو ببوس و بیا تو رینگ
درباره ی فیلم «مبارز»، ساخته دیوید ا.راسل
احسان بهرام غفاری: درست در میان هیاهوی جشنواره اسکار و اکران فیلم‌های «سرآغاز» و «قوی سیاه»، فیلم خوش ساختی وارد سینماها شد که شاید آنطور که باید و شاید دیده نشد.
مامانو ببوس و بیا تو رینگ
احسان بهرام غفاری: درست در میان هیاهوی جشنواره اسکار و اکران فیلم‌های «سرآغاز» و «قوی سیاه»، فیلم خوش ساختی وارد سینماها شد که شاید آنطور که باید و شاید دیده نشد، فیلم «مبارز» ساخته دیوید ا.راسل، فیلمی که چه از لحاظ کارگردانی، چه از لحاظ فیلمنامه و مهم‌تر از همه، بازی‌های فوق‌العاده دو ستاره آن یعنی کریسستین بیل و مارک والبرگ، جزو بهترین فیلم‌های این سال‌ها می‌تواند قرار گیرد. این فیلم به قدری در مراسم اسکار پارسال جدی گرفته نشد که پیتر تراویس، منتقد مشهور هالیوود در برنامه تلویزیونی خود، ضمن متهم کردن هیات داوران اسکار، با عصبانیت گفت: «من این فیلم رو واقعا دوست دارم، اما نمی‌دانم چه می‌شود که بازیگر نقش اول آنرا نادیده می‌گیرید، پس لعنت بر همه شماها.» و روی صحبت تراویس با هیات داورانی است که دو اسکار به بهترین بازیگر مکمل مرد یعنی کریستین بیل و بهترین بازیگر مکمل زن یعنی ملیسا لیو دادند، اما مارک والبرگ را اصلا جزو نامزدهای اصلی هم به حساب نیاورند. این اتفاق باز هم در جشنواره گلدن گلوب برای فیلم افتاد، یعنی فقط دو بازیگر مکمل جایزه را دریافت کردند و اتفاقی برای دیگر عوامل فیلم نیافتاد. اما بودند در این میان منتقدانی که اصلا از این فیلم خوش‌شان نیامد و کلی بد و بیراه نثار فیلم کردند که یکی از این نقدها را هم برای تان در ادامه آورده‌ایم.


ما در مورد تمرین دهنده اون صحبت نمی‌کنیم دلبندم، ما داریم در مورد مدیرش صحبت می‌کنیم که منم. از دیالوگ‌های مادر در فیلم

این فیلم، داستان واقعی دو برادر ناتنی بوکسور به نام‌های میکی و دیکی است که در ماساچوست زندگی می‌کنند. ماساچوست که روزگاری شهری صنعتی بوده، در دهه 90 تبدیل به شهری می‌شود که عمده فعالیت مردمان آن قاچاق مواد مخدر است و گروهی دیگر از مردم آن در فقر زندگی می‌کنند. میکی با بازی والبرگ، بوکسوری است که مربیگریش را برادر ناتنیش دیکی بر عهده دارد که خود دیکی، روزگاری یکی از مهم‌ترین بوکسورها بوده است ولی اکنون تبدیل به یک معتاد بی بند و بار شده است. خانواده این دو برادر از هفت خواهر تشکیل شده و مادر این خانواده، با بازی ملیسا لیو، کارهای مدیریتی میکی را انجام می‌دهد. در یکی از برنامه‌هایی که مادر برای میک ترتیب می‌دهد، میکی مجبور می‌شود با بوکسوری که وزنی بیشتر از او دارد مبارزه کند و شکست سختی بخورد، روابط برادرها و مادر بغرنج می‌شود. در همین هنگام، میکی با دختری به نام شارلین آشنا می‌شود که بر خلاف خانواده او، تحصیلکرده است اما خانواده میکی، اجازه نمی‌دهند تا او این رابطه را ادامه دهد و همین امر موجب می‌شود، میکی خانواده‌اش را ترک کند. اما این تمام ماجرا نیست، آغاز بحران این خانواده زمانی است که دیکی با پلیس درگیر می‌شود و وقتی میکی می‌خواهد از این کار جلوگیری کند، پلیس دست او را می‌شکند تا عملا او نتواند بوکس کند. دیکی به زندان میافتد و میکی رابطه‌اش را به کلی با خانواده و برادرش قطع می‌کند. تیم میکی، ترکیبش عوض می‌شود و دیگر مادر و برادر او جایی در زندگی ورزشی او ندارند. قهرمانی‌ها شروع می‌شود اما با جلو رفتن زمان و حرفه‌ای‌تر شدن رقبا، جای خالی دیکی حس می‌شود. حالا میکی باید بین تعهدش با اسپانسرها و برادرش یکی را انتخاب کند.


ما سفید پوست‌ها همیشه همین کار را انجام می‌دهیم. از دیالوگ‌های فیلم

دیوید ا.راسل کارگردانی است که در کارنامه‌اش فیلم زیادی ندارد. یعنی کلا پنچ فیلم در کارنامه‌اش است که دو فیلم «سه پادشاه» و «هوکابیس را دوست دارم» معروف‌تر از بقیه کارهایش هستند. اما با ساخت فیلم آخرش یعنی «مبارز» نشان داد که کارگردانی توانا است. سینما را بلد است و می‌تواند به جرگه معروف‌ها وارد شود. فیلم «مبارز» ابتدا قرار بود توسط دارن آرنوفسکی ساخته شود – خدا رو شکر که ساخته نشد! – حتی بازیگران پروژه هم انتخاب شده بودند. مت دیمون و مارک والبرگ گزینه‌های نهایی بودند که پس از گذشت زمانی، مت دیمون از پروژه بیرون آمد تا براد پیت جای او را بگیرد. خیلی‌ها می‌گفتند که با توجه به داستان فیلم، احتمالا فیلم نسخه‌ای می‌شود از فیلم موفق «باشگاه مشت زنی» ساخته دیوید فینچر که با گذشت زمان، برادر پیت نیز از این کار انصراف داد، در همان زمان آرنوفسکی از فیلمنامه «قوی سیاه» خوشش آمد و از ساخت این فیلم انصراف داد تا دیوید ا.راسل به عنوان کارگردان پروژه معرفی شود. مارک والبرگ همچنان در پروژه باقی مانده بود تا سومین همکاریش را با کارگردان انجام دهد و کارگردان، کریستین بیل را به عنوان بازیگر نقش برادر او انتخاب کرد. کریستین بیل که پیش‌تر برای بازی در فیلم «ماشینیست» سابقه کم کردن وزن را تجربه کرده بود، برای ایفای نقش یک معتاد به کراک، 30 کیلو وزن کم کرد، درست بر خلاف رابرت دنیرو که برای فیلم «گاو خشمگین» به وزنش همین میزان افزوده بود. کریستین بیل با بازی در این نقش بار دیگر ثابت کرد که جزو بهترین بازیگران دوران ما هست و با نقش آفرینی در این فیلم توانست جایزه اسکار و گلدن گلوب را هم دریافت کند. خودش می‌گوید: «شخصیت دیکی، در ابتدای فیلم، برای برادرش همه چیز هست، کسی است که به او انگیزه کافی برای رشد می‌دهد و عملا در زندگی او یک بت محسوب می‌شود، اما با گذشت زمان این بت تبدیل به اولین کسی می‌شود که او را بیش از بقیه آزار می‌دهد. اما از آنطرف بحث خانواده هم هست. خانواده‌ای که به هم نزدیک هستند و میکی در بدترین شرایط هم به حرف او گوش می‌کند. این فیلم داستان عشق این دو برادر به هم است.» فیلم «مبارز» یکی از بهترین فیلم‌های این سالهاست. بازیگران فیلم آنقدر خوب هستند که حتی اگر طرفدار فیلم های مشت‌زنی هم نباشید، جذب بازی روان آنها می‌شوید. داستان فیلم، هم خوب است و شما را تا پایان نگاه می‌دارد. شاید تنها وصله ناجوری که در فیلم وجود دارد، امی آدامز باشد که با اینکه یکی از بازیگران بسیار خوب این سالهاست، اما برای ایفای چنین نقشی واقعا ظریف حساب می‌شود که البته مشخص است انتخاب او بیشتر برای در نظر گرفتن گیشه هم بوده است تا نیاز به هنر او.


ناراضی‌ها چه می گویند؟

برخی از جملات منتقدین که از فیلم خوششان نیامد

این فیلم داستان بوکسور سبک وزن و لاغری به نام میکی است که قرار است همه را به دیوار یا گوشه رینگ بکوباند، داستان برادرانی است که هر دو به بوکس علاقه‌مندند. داستان برادر بزرگی که می‌خواهد برادر کوچک را به راه راست هدایت کند، در حالیکه خودش نیاز به ارشاد دارد. از خانواده‌ای شامل برادری معتاد و مادری بلاتکلیف و یک دوجین خواهر کولی چگونه می‌توان فامیل ساخت؟ میکی با بازی مارک والبرگ تنها کسی است که نمی‌تواند درک کند که مشکل اصلی خانواده‌اش است.


آلیس، مادر داستان برای خودش معمایی است! شخصیت درگیری دارد. زنی مصمم (در چی؟) با موهایی میزان‌پیلی شده که هر رفتاری نشان می‌دهد به جز رفتار مادرانه. انگار ژن مادری در وجود آلیس نیست. عشق مادرانه‌اش کاملا بستگی دارد به اینکه میکی و دیکی چقدر حرفش را گوش کنند و چقدر قبول دارند که آلیس صلاح‌شان را می‌خواهد. خود کارگردان هم انگار ناامید شده و این کاراکتر را به امان خدا رها کرده است. اما مادر بچه‌ها باز هم اصرار دارد نقش مهمی را بازی کند.


صحنه‌های بوکس پشت سرهم پخش می‌شود. کارگردان از عمد صحنه‌های بوکس را با نورپردازی ضعیف عمل آورده تا بیننده حس کند تلویزیون می‌بیند. حتی صدای گزارشگر هم ضمیمه این صحنه‌ها کرده و شما کمتر می‌شنوید، دیکی در این صحنه‌ها چه مشورتی به میکی می‌دهد چون صدای گزارشگر نمی‌گذارد. شما را بیرون می‌گذارد. بیننده از طریق این تکنیک تبدیل به ناظر می‌شود. به عنوان یک بیننده اصلا مبارزه را از نزدیک تجربه نمی‌کنید پس حسی که باید به شما منتقل شود نمی‌شود و هیجان نخواهید داشت. البته این مختص صحنه‌های داخل رینگ نیست. توی آشپزخانه، اتاق پذیرایی و خیابان، هرجا که داستان شکل می‌گیرد شخصیت‌ها ذهن شما را مشغول می‌کنند ولی جذب نمی‌کنند. به عنوان مثال شخصیت میکی نسبت به هر کاراکتر قهرمان گونه‌ای در فیلم‌های مشابه کمترین جزئیات را دارد. دیکی وراج و متزلزل است، آلیس که عاشق رئیس بازی است و باز هم شما باید این شخصیت‌ها را دوست داشته باشید؟ هفت خواهر بلوندش با تی‌شرتهای اجق وجق وارد می‌شوند، انگار همان لحظه از اتاق فیلمبرداری یک فیلم موزیکال یک راست آمده‌اند کنار رینگ تا با جیغ کشیدن هیجان فیلم را بیشتر کنند ولی فقط اعصاب را مستهلک می‌کنند. در این آشوب دیگر چه جایی برای شخصیت میکی می‌ماند؟ اصلا چرا باید میکی از کودکی برادرش را ستایش می‌کرده؟ بوکسوری که دائم می‌باخته و دری به تخته خورده و موفق شده سالها پیش یک بازی مهم را ببرد و از بس جنبه داشته بعد از پیروزی کراکی شده و حالا با سیگاری پشت گوشش دست پشت شانه برادرش میاندازد و سعی دارد راه درست را به برادر کوچک یاد دهد.


از اول فیلم مشخص است که میکی آخر سر قهرمان می‌شود. آنچه مشخص نیست این است که چیزی که دارید تماشا می‌کنید داستان بوکس و مبارزه است یا رابطه میکی و

نمایش : 1860 بار
نام
ایمیل
نظر
روبات ؟
 
مشخصات شما حفظ شود