گلشیفته فراهانی به روایت پدر
گلشیفته، در کوچه های یوسف آباد
«اسکار برای گلشیفته، آرزوی دوری نیست»
باید از آن شب های دیگری حرف بزنم. شب هایی بعد از سال 57، که شروع سال های بی کاری ام بود صحبت کنم. شب هایی که دست گلی و آذرخش را می گرفتم و در خیابان های یوسف آباد، در کوچه پس کوچه هایی که صدای آب می آمد، من هر چه را که یاد گرفتته بودم به این ها منتق
گلشیفته، در کوچه های یوسف آباد
گلی پنج سالش بود که احمد رضا احمدی گوش من رو گرفت و گفت بهزاد، این دختر اکزکت – عالی- است، در یک میلیون آدم، یک نفر را مثل این خدا خلق می کند. نکند این از دست ما برود، هرز برود.
چند سال بعد حسین علیزاده به من گفت بهزاد جان این مال ماست، مال جامعه موسیقی، نگذار اتفاقی برایش بیفتد.

گلی در 10 سالگی از شاگردان آقای نظر بود. باز هم آقای نظر به من گفت بهزاد این مثل همه نیست، من 60 شاگرد دارم که این با همه آن ها متفاوت است. به هنرستان هم که رفت، مدیر هنرستانش به من گفت آقای فراهانی درست است که این دختر شیطنت می کند،
سردسته می شود و همه را می شوراند، اما تک است.

بعد ها که در «دو فرشته» با او بازی کردم، دیدم که واقعا تک است. حتی همین ماه گذشته که در فرانسه آخرین پلان بازی اش را در فیلمی دیدم، دیدم که خیلی جلوتر از ماست. گلی در سینما برای رسیدن به کاراکتر دنبال چیزهایی می گردد که به ذهن ما نمی رسد. ما
به همان اصولی که آموختیم اتکا می کنیم. اما گلشیفته این طور نیست. راه هایی را پیدا می کند که ما نمی شناسیم. تمام این ها استعداد و ذات خودش است.

اگر بخواهم نشانه ای از حضورم در زندگی این بچه داشته باشم، باید از آن شب های دیگری حرف بزنم. شب هایی بعد از سال 57، که شروع سال های بی کاری ام بود صحبت کنم. شب هایی که دست گلی و آذرخش را می گرفتم و در خیابان های یوسف آباد، در
کوچه پس کوچه هایی که صدای آب می آمد، من هر چه را که یاد گرفتته بودم به این ها منتقل می کردم. قصه می گفتم، شعر و ترانه می خواندم، از ادبیات برایشان می گفتم، تاریخ هنر و تمام آن چیزی را که بلد بودم یادشان می دادم و همین ها تمام چیزی بود که من به فرزندانم دادم.

حالا به نام پدر گلشیفته، خیلی دوست دارم یک روزی به اتازونی بروم و در شب تودیع جایزه گلشیفته در مراسم اسکار شرکت کنم و مطمئنم که آرزوی زیاد دوری نیست. (هرچند که به دلیل مشی از آمریکا خوشم نمی آید.)
در هر نسلی یک گل کوچکی می روید، یک روزی سوسن تسلیمی، روز دیگر پرویز پرستویی و حالا هم گلشیفته فراهانی. اما من گلشیفته را با کسی مقایسه نمی کنم، گلشیفته فراهانی گلشیفته فراهانی ست. رابطه من با فرزندم یک رابطه جداست، گلشیفته فراهانی در عالم سینما یک هنرمند است که هیچ ربطی به من ندارد.

اگر در شرایط دیگر تاریخ زندگی می کردیم، این بچه ها در شرایط دیگری زندگی می کردند، می بالیدند. اما در دوران پیچیده ای هستیم. آدم هایی نظیر گلشیفته در این سرزمین کم نیستند و من به این نسل امیدوارم. چون نوبت، نوبت آن هاست و ما کمکشان می کنیم. این نسل، نسلی ست که ما فکر می کردیم آرمان خواه نیست. روی مسائل اندیشه بالا نمی کند، اما دیدیم که به وقتش دستش را بالا می برد. جوان های نسل سوم، جماعتی سخت کوش، بی پروا، بی توجه به آرمان های بزرگ است. حرف زدن از تمام این ها برای من هم تلخ است و هم شیرین. تلخی اش برای این است که ما گول خوردیم و اشتباه می کردیم و با یک چشم دیگر به این جوان ها نگاه می کردیم و شیرینی اش این است که این ملک هیچ وقت خالی نمی ماند. به قول اوستا «یک لاله از کوهسار، زی دامن دشت، کاروان در کاروان باید بگشت...»
نمایش : 5840 بار
Commenting is not available in this weblog entry.