فروزان منتظری، زبان فرانسه خوانده اما سالهاست که نقاشی میکند. با چسب و مرکب رنگی و کاغذها و خرده ریزهای دور و برش نقاشی میکند. نقاشیهایی که مدام تاکید میکند فقط برای خودش کشیده و اصلاً به مخاطب و نمایشگاه و فروششان فکر نکرده و نمیکند. اما این «فقط برای خود» بودن کارهایش هم مخاطبان را جذب میکند. آن قدر که افتتاحیهی نمایشگاهش در خانه نقش پر بود از مخاطبانی که با دقت چشم دوخته بودند به نقاشیها تا بتوانند رمز و راز و حسهای هر کدام را درک کنند و بعد دنبال نقاش میگشتند که بپرسند و بگویند و کند و کاو کنند میان خرده ریزهایی که جان پیدا کردهاند میان قابهای چوبی با پاسپارتوهای سفید؛ خیلی سفید!
دوست دارم خودتان برای مخاطبانی که هنوز نمایشگاهتان را ندیدهاند یک توصیف کلی بدهید.
نمایشگاهم عنوانی ندارد. من سالهاست دارم نقاشی میکنم و این کارها روند زندگیام هستند. هر طور که لذت ببرم، کار میکنم. اولها این چهرهها ساده بودند. کلاژی نداشتند. فقط مرکبهای رنگی بودند. بعد هر چه جلوتر رفتم، مثل زندگی که ترکیبات مختلفی برای آدم به وجود میآورد، حتی ترکیباتی ایجاد میکند که اصلاً انتظارش را نداری، نقاشیهایم هم با ترکیبات جدیدی مواجه شدند. با هر چیزی که به دستم برسد، کار میکنم. در این تابلوها تکههایی از کارت پستالها، تقویمها حتی تکههایی از کاغذهایی که شوهرم رویشان خطاطی کرده، را میبینید. اینها همه با پای خودشان وارد کارهایم شدهاند. «اگر کشیدم سایهای از چهرهای مهربان/ اگر رنگی بر رنگی ریخته شد/ اگر تصویری هویدا شد یا نشد/ این منم که آرام و قرار گرفتهام»
همهی اینها لحظات زندگی خودم هستند. نقاشی دارد آرام آرام به من یک مرام خاص میدهد. اصلاً انگار طور دیگری نمیتوانم از زندگی لذت ببرم
.
چه طوری کار میکنید؟
کارهام زیادند. من به خاطر نمایشگاه نقاشی نمیکنم. برای خودم نقاشی میکنم بعد یک سری کار از میانشان سوا میکنم و میگذارم در نمایشگاه. اینها همه ترکیبات زندگیام هستند. این هنر از زندگیام سوا نیست. کلاژهای زیادی کار کردهام. روی لباس، وسایل خانه و حتی کار کلاژآئینه. برای همین بود که چند ماه پیش سعی کردم نمایشگاهی در خانهام برگزار کنم.
هیچ طرحی از پیش نیست. همانطور که در مورد لحظات زندگی هم معتقدم باید به روز زندگی کرد. از پیش طرح زده نمیشود. آن لحظه است که من یک جا مینشینم و هر چه دوست دارم با آن رنگها و کاغذها میکشم.
سالهاست من کاغذ نخریدهام. فقط مرکب رنگی و مداد و چسب و اینها خریدم. با کارت پستالها و کاغذهای باطله کار کردهام. اصلاً به نظرم هنر باید طوری باشد که اگر مرا در محدودترین جا گذاشتند، من دوباره با خودم کاری داشته باشم.
مثلاً الان که میآمدم، دو تا کاشی افتاده بود. اینها را برداشتم شاید حالا نتوانم در کارهایم ازشان استفاده کنم ولی برداشتم که حس کنم هنوز زندهام.هنوز میتوانم به چیزهایی که دوست دارم، توجه کنم. به نظر من از بیمصرفترین چیزها میشود زیبایی آفرید.
با چند نفر از مخاطبان که صحبت میکردید، از یکی از تابلوها گفتید که یک تکه کاغذ قدیمی جالب در آن هست.
پارسال که پدرم فوت کرد، کاغذهای کهنهای در کمدش بود که میخواستند بریزند دور. من اینها را برداشتم و در تابلوی دوم ازش استفاده کردم. وقتی که داشتم آن تکه کاغذ را در کار میگذاشتم، پشتش را خواندم و دیدم مال رادیویی بوده که پدرم سال 33 آن را خریده بوده. با خودم گفتم: «ئه! سه سال قبل از این که تو به دنیا بیایی» وقتی به هر کدام از این تابلوها نگاه میکنم یک سری حسها در من به وجود میآیند که خب برای مخاطب شاید مفهومی نداشته باشند. این آثار انباشتهی تکه تکهها هستند. یک تکه کاغذ از شما گرفتهام. یک تکه کارت پستال از کسی دیگر. وقتی نگاه میکنم می گویم:«ئه، این تکه فلانی است! همه جمع شدهاند تا یک انسان درست بشود. مثل شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند»
میتوانیم یک موضوع کلی برای کارها در نظر بگیریم؟ انگار در این تابلوها، زن خیلی حضور دارد.
یک زمانی چون روی تار و پود فرشها کار میکردم، فکر کردم اسم کارها را بگذارم تار و پودها ولی باید گفتم باید چیزی باشد که تمام نشود. برای همین عنوان ندارد ولی میتوانم در مجموع بگویم زندگی! زندگی کردنم را میبینید. اما زن و مردی در کارها نیست. برای من در نهایت انسان مهم است. شاید چون خودم زن هستم، زن بیشتر حس میشود انگار خودم در کارها حضور دارم.
در مورد پاسپارتو و قاب، میخواستم بپرسم: چرا؟!
تازه حالا بهتان رحم کردهام. سال 84 که نمایشگاه داشتم، از کاغذهای رنگ خورده، روغن خورده و حتی کاتر خورده برای زیر کار استفاده کرده بودم.
منظورم این است که داشتم فکر میکردم چه قدر خوب میشد، قابها کوچکتر بودند و این حجم سفید پاسپارتو نبود. به نظرتان این به کارتان لطمه نزده؟!
این نظر شما را خیلی قبول دارم. ولی خب فرصت نبود. مجموعههایی که قبلاً داشتم، اصلاً قاب نداشتند. اصلاً خودم هم دنبال این همه سفیدی نیستم. سفید انتخابم نبوده ولی خب مثل چیزهای دیگری که در جریان زندگی برای آدم اجبار میشوند و چیزی را که دوست ندارید، به سرتان میآید، این اتفاق در کارهایم افتاده. بله صحبت شما را خیلی دوست دارم. قاب کوچک بدون پاسپارتو خیلی بهتر است.
نمایشگاه بعدیتان احتمالاً چه خواهد بود یا دوست دارید که چه باشه؟
دوست دارم خودم باشم. خودم در کارها وجود داشته باشم. با صداقت. همین الان خانمی آمده بود میگفت در کارهایتان رنگ بیاورید تا مخاطب بیشتر جذب شود. گفتم من سفارشی نیستم. این که در آینده چه میشود معلوم نیست. فقط میدانم رد پایی از این کارها هم وجود دارد. چون پرشی کار نمیکنم! « هر روز بافته میشوم در این تارها/نه به اختیار خود/ دستهایم بافته میشود و پریشانی گیسوانم/نه به اختیار خود/ و رهایی ام بافته میشود/آرام آرام تو را می سایم/ نه به اختیار خود/ اینجا آمده ام/ گاهی روان میشوم./ اشک می آید و زمزمه ام بافته میشود/ نه به اختیار خود/ و هق هق درونم/ از این همه پریشانی روح چه بگویم/در گذر است/ امان نمیدهد/ نوشتن به گردش نمی رسد/ و او محو می شود/ و من آرام می گیرم در قطعی کوچک»



