داستانی از سورنا 4 و نیم ساله
یه مردبون
این داستان به نقل از ماهنامه عروسک سخنگو، شماره تیرماه 88 منتشر می شود.
رکی بود رکی نبود. زیر گنبد کبود، هیبچ کس نبود.
یه مردبون
یه پیرمردی بود رفت بالای درخت. یه مردبون آورد. بعد یه شیر اومد دهن شو باز کرد بعد تکون داد مردبونو، بعد تکون خورد پیرمرد رفت توی دهنش که باسنش ترکید. بعد رفت توی بیمارستان چسب زد باسن شو دکترا
نمایش : 4043 بار
Commenting is not available in this weblog entry.