آخرین تانگو در پاریس

تانگو در پاریس

پاورقی تازه ستاره سینما:

آخرین تانگو در پاریس
نوشته: روبرت آلی
ترجمه: گلریز
پائول: مارلون براندو
ماریا اشنایدر: ژوئن

زن سیاه پوست دریان غرولند کنان ادامه می دهد: « کرایه می کنناعلان می زنن. هرکاری دلشون بخواد میکنن.. تازه بعد از این که همه چیز تموم میشه من خبردار میشمببینم سیگار داری؟ »

«ژوئن» داخل کیفش را جستجو می کند. بسته سیگاری را از پنجره به طرف پیرزن دربان دراز می کند: «بفرمایید. سیگار… » زنن سیاه پوست همچنان که داخل کشوی خود را به دنبال کلید می گردد، با شتاب کمرش را راست می کند و دستش را برای گرفتن سیگار جلو می آورد. «ژوئن» برای این که با زن دربان برخورد نکند، دستش را به سرعت عقب می کشد. زن، پاکت سیگار را می گیرد، سیگاری آتش می زند و پک عمیق آن را فرو می برد. به جای آن که پاکت سیگار را پس دهد آن را در جیب اش می گذارد: «من از قدیم اینطور نبودم. ولی خب، چکار میشه کرد؟ اگه مایلی اتاق هارو نگاه کنی باید تنها بریچون من از موش ها می ترسم. » صدای زن سیاه پوست گرفته و خفه است. ترس گنگی توی دل «ژوئن» می ریزد. مثل این که می خواهد در محیط اسرار آمیزی پا بگذارد. تردید و دودلی به روحش چنگ می اندازد. به نظرش می آید که زن دربان ازش رشوه می خواهد که اگر نداشته باشد، دست به سرش می کند. زن، دسته کلیدی را از کشو بیرون می آورد و بوی ژوئن دراز می کند.

_مثل این که کلید طبقه پنجم گم شده، اینجا کارهای عجیبی می کنن.

«ژوئن» برای یک لحظه از رفتن به بالا پشیمان می شود. به عقب می نگرد. دلش می خواهد برگردد. کهنگی ساختمان آدم را به یاد گورستان های متروک می اندازد. ژوئن، به سرعت برای خروج به طرف در می رود. وسط راهرو که می رسد زن دربان او را صدا می زند: «صبر کن. آهای خوشگلهصبر کن یه کلید یدکی پیدا کردم. » دختر برمی گردد و دستش را برای گرفتن کلید دراز می کند. دست نرم و پلاسیده ی پیرزن بر دست او می خورد. لرزش چندش آوری تنش را می لرزاند. می خواهد به سرعت دست خود را به عقب بکشد اما پیرزن دست او را رها نمی کند و هیجان زده مالش می دهد! مثل بچه های خل به صدای بلند می خندد. دندان های زرد و کرم خورده اش نمایان می شود.

_جوانی!

پیرزن دست ژوئن را همچنان مالش می دهد.

_خیلی خوشگلیتن و بدنت هم که معرکه ست

ژوئن به هر زحمتی شده دستش را از دست پیرزن بیرون می آورد و به طرف آسانسور می رود. صدای خنده ی چندش آور زن بلند می شود. آسانسور کهنه و قدیمی حرکت می کند. همه جا بوی کهنگی و مرگ می دهدهنگامی که به طبقه ی پنجم می رسد، صدای کشیده شدن در آسانسور بر روی سنگ ها عصابش را له می کند. سنگین و بی اراده به طرف در ورودی طبقه پنجم می رود. کلید را در قفل می چرخاند. با ترس و دو دلی وارد هال می شود. دیوارها با کاغذ دیواری پوشیده شده. نور خورشید از پنجره هایی که مدت هاست پاک نشده، روی دیوار افتاده است. بزرگی اتاق ها، ژوئن را بیشتر از حد افسون می کند. اما هوای خفه آنجا او را به یاد سرداب های گورستان می اندازد. ژوئن به طرف اتاق خواب می رود. کنار یک آینه بزرگ دیواری می ایستد و نگاهی به خود می اندازد. کلاهش را از سر برمی دارد و موهایش را که از زیر کلاه آزاد شده به چپ و راست تکان می دهد. به نظرش می رسد اشباح و سایه های ترسناکی از چهار طرف اتاق خواب به سوی او حمله ور می شوند. یک لحظه چشم هایش را می بندد. برای آن که از بند اوهام نجات یابد حرکتی سریع به خود می دهد اما از دیدن مردی که در کنارش ایستاده و صورتش در تاریکی است چنان یکه میخورد که چیزی نمی ماند قلبش از حرکت بایستد. بی اراده فریادی می کشد. مرد از جایش تکان نمی خورد و کوچکترین عکس العملی نشان نمی دهد. ژوئن تمام نیرویش را جمع می کند که حرفی بزند اما فقط صدای خفه و لرزانی از دهانش بیرون می آید: «شما کی هستین؟ » مرد به جای آن که جواب دهد لبخند معصومی می زند و آرام سرش را تکان می دهد. ژوئن آرام آرام به طرف در خروجی می رود. سعی می کند که ترس و وحشت خود را مخفی نگه دارد. خنده ای زورکی تحویل می دهد.

خیلی ترسیدم

مرد حرکتی می کند و دو سه قدم جلو می آید. ژوئن تازه می فهمد این مرد همان کسی است که زیر پل و توی رستوران دیده. با همان تنومندی و بینی عقابی و چشم های با نفوذ که تا عمق وجود ژوئن  نفوذ می کرد و بدنش را به لرزه می انداخت. دختر به خاطر آورد که وقتی می خواست در رستوران تلفن کند مرد از توالت بیرون آمد و با جلوی شلوار خود ور می رفت. یادش آمد که از دیدن این صحنه تنش از تمنای شهوت لرزیده بودکمی آرام می شود و می گوید: «چطوری اومدین اینجا؟ » مرد به کنایه جواب می دهد: «الان می گویم. از در آمدم تو…!

مرد صدای بم و گیرنده ای دارد. کمی تو دماغی حرف می زند. زبان فرانسه را با لحن مخصوص کسی که قصد داشته باشد به طرف توهین کند، شمرده و آرام ادا می کند. ژوئن وارد هال می شود اما پائول هنوز سر جایش ایستاده است. بهترین راهی که به نظر دختر می رسد این است که عقب گرد کند و از در بیرون برود. اما خودش هم نمی داند چرا نمی تواند تصمیم قطعی بگیرد. خشمگین زیر لب زمزمه می کند: «من چقدر احمقم… » بعد لبخندی تلخ و ترس آلود به روی مرد می زند:

_البته در باز بود. اما نفهمیدم شما چه وقت اومدین تو.

_من قبل از شما اومدم. خیلی وقته اینجام.

در صدای پائول آهنگ تحقیر و تمسخر وجود دارد. دختر دوباره به روی مرد نگاه می کند. نگرانی اش زیادتر می شود و به تندی می پرسد:

_پس کلید رو شما گرفته بودین؟!

پائول با یک ژست ترس آور سر تا پای ژوئن را ورانداز می کند. و بعد دستش را با تمسخر جلو می آورد و کلید را میان انگشتان بزرگ خود نشان می دهد.

_بلهاینجاست، توی دست منآدم اگه رشوه بده همه کارها درست میشه.

پائول مثل گربه ای که با موش بازی کند، با ژست های مسخره آمیز و نگاه های عتاب دار سنگین، ژوئن را به قدری گیج و کلافه می کند که دختر مثل یک ماشین کوکی به دنبال او به هر طرف کشیده می شود. مرد از این گیجی و رخوت دختر بیش از حد لذت می برد؟ دختر دلش می خواهد این سکوتی که میان آنها برقرار شده زودتر شکسته شود. شاید هم بهتر است زودتر از این محیط خفقان آور فرار کند اما پایش پیش نمی رود. چه این مرد مرموز که روی پل دیده بود تا اینجا هم به دنبالش آمده و ولش نمی کند؟ یک باره فکری از نظر ژوئن می گذرد.

_نکنه یارو دیوونه س؟! قیافه اش اینطوری میگه!

برای شناختن کسی که دارد او را دیوانه می کند باید حرفی بزند. در حالی که می لرزد می گوید: «این نوع ساختمان های کهنه مرا جادو میکنه… »پائول به طرفش سر برمی گرداند:

_کرایه اش هم ارزونه

پائول پس از گفتن این جمله، انگشت خود را کنار پنجره می کشد. قشری از خاک بر روی انگشت هایش می نشیند. در این اثنا «شوکی که از دیدن جسد زنش به او دست داده بود در نظرش زنده می شود… » به خاطرش می آید که پلیس ها چطور به هتل آمدند و او چگونه با تردستی از پله های عقب ساختمان گریخت. حوادث بعد از آن را دیگر به خاطر نداشت. برخورد با ژوئن در زیر پل، برای چند لحظه ای این افکار سیاه را از خاطر او برده بود. اما حالا دوباره همه چیز در خاطرش زنده شده بود. صدای دختر، مرد را از گرداب این افکار آزار دهنده بیرون می کشد:

_راستی این صندلی متحرک که کنار بخاری گذاشتن چقدر زیباست!

_جاش خوب نیسصندلی های متحرک رو باید جلوی پنجره گذاشت. این یه دستوره!

ژوئن کمی جرئت پیدا کرد. می خواست چشم های مرد را بهتر ببیند. اما نتوانست جلوتر برود. اراده اش به قدری سست شده بود که حتی نمی توانست در مقابل این همه گستاخی پائول از خانه بیرون برود. درست مثل گنجشکی که مسحور نیروی چشمان عقاب شده است! نمی توانست تکان بخورد. برای تماشای آپارتمان، هر یک جداگانه به طرف یکی از اتاق ها راه می افتندهردو هیجان زده به نظر می رسند!

توی اتاق ناهار خوری به هم برمی خورند. کنار دیوار مقدار زیادی روزنامه های تکه پاره ریخته شده. میزی که یک پایه اش شکسته و چند تا صندلی رنگ و رو رفته در کنار اتاق دیده می شود. مرد سعی می کند میز سه پایه را روی زمین بگذارد. زیرچشمی رفتار و حرکات ژوئن را دید می زند. حی می کند که دختر از او وحشت دارد. تصمیم می گیرد برای از بین بردن ترس او هیچ کاری انجام ندهد. از نظر پائول هر اتفاقی بیفتد مهم نیست اما احساس می کند که نزدیکی آن دو باهم عاقبت خوشی  ندارد! پائول چشمش را می بندد. باز هم به یاد حادثه شب پیش می افتد و منظره جسد مرده زنش جلوی چشمانش زنده می شود. هنگامی که چشمانشرا باز می کند، می بیند که دختر دکمه های پالتویش را باز می کند. در زیر پالتویش دامن زرد رنگ کوتاهی به پا دارد. ران های خوش ترکیب و سفید او چنان شهوت برانگیز است که پائول احساس می کند به جای خون، آتش در رگ هایش می دود. چشم های مرد با تمنا روی پستان های برجسته ژوئن کشیده می شود. پستان های دختر به قدری برجسته و هوس انگیز است که به نظر می رسد احتیاجی به پستان بند ندارد.

ژوئن شانه هایش را بالا می اندازد، موهایش را مرتب می کند و می پرسد: «شما هم می خواین اینجارو اجاره کنین؟ » پائول هیجان زده می گوید: «شما چطور؟! »

من هنوز تصمیم نگرفته ام

پائول به طرف پنجره می رود. ژوئن هم بدون اراده به دنبال او حرکت می کند و پشت سر او به تماشای بیرون، چشم به افق می دوزد. پستان های برجسته و سفت اش به پشت پائول می چسبد. یک تحریک و کشش شهوانی به طور آنی سر تا پای پائول را به لرزه می اندازد. ژوئن این عکس العمل را می بیند. یک نوع ترس توام با لذت و شهوت توی وجودش راه می افتد و به میان تنه اش که می رسد، خوشی مرموزی سر تا پایش را لذت می بخشد. احساس می کند که باید حرفی بزند:

_توی این آپارتمان قبلا کی می نشسته؟

_خیلی وقته اینجا خالیه

ژوئن به طرف کریدور می رود. تصمیم دارد که حمام را ببیند. گمان می کند که پائول دنبال او می آید اما از صدای پایش می فهمد که او به طرف آشپزخانه می روددختر با حواس پرتی حمام را نگاه می کند. اما تمام هوش و حواسش پیش آشپزخانه و پائول است! توی آیینه بزرگ موهایش را مرتب می کند و بدون آن که در را از داخل قفل کند دامنش را بالا می کشد و روی توالت می نشیند؟! خودش هم می داند که این عمل بدی است و آبروریزی ست. چون ممکن است هر لحظه مرد وارد شود. اما نمی داند چرا از تجسم این لحظه خوشش می آید! دلش می خواهد مرد او را در آغوش بگیرد. مطمئنا در آن لحظه او  دفاع خواهد کرد. کاش مرد به دفاع او محل نگذارد و با کتک او را کف اتاق بخواباند و لباس هایش را به تنش پاره کند و به زور هم که شده آن عمل لذت بخش را با او انجام دهد! از تجسم چنین وضعی هم می ترسد و هم لذت  می برد.

مرد توی آشپزخانه پشتش را به دیوار تکیه داده که صدای سیفون توالت به گوش می رسد. لرزش خفیفی حاکی از فکری لذت بخش بدنش را به لرزه می اندازد. وقتی دختر به آشپزخانه می آید، از نگاه کردن به یکدیگر خودداری می کنند. هردو خوب می دانند که چه آتش سوزنده ای در وجودشان شعله ور است. هردو آشپزخانه را تماشا می کنند و نشان می دهند که قصد وقت تلف کردن دارند. در عین حال سعی دارند که نظر هم را بیشتر جلب کنند! با این وجود هیچ کدام نمی خواهند حقیقت این برخوردها روشن شود. حرکاتشان، رفتارشان، نگاه هایشان و حتی قدم هایشان و ضربان قلب هایشان نشان می دهد که فکر صحنه ای لذت بخش و شهوانی در فکر هردو وجود دارد.

زنگ غیرمنتظره تلفن، آن دو را به خود می آورد. ژوئن گوشی تلفن اتاق خواب را برمی دارد و پائول گوشی تلفن توی ناهار خوری را به گوش می چسباند. کسی تلفن را اشتباه گرفته است. گوشی را می گذارد اما هردو همچنان گوشی ها را نگاه می دارند. صدای نفس های هیجان آلود هردو در گوشی ها می پیچد. پائول گوشی را با احتیاط می گذارد و با قدم های بی صدا خود را به پشت اتاق ناهار خوری می رساندلحظه ای صبر می کند و به اندام شهوت انگیز و دیوانه کننده دختر خیره می شود. ژوئن به طور هوسناکی بی آن که متوجه حضور پائول شود لب خود را می لیسد! زبان سرخ قشنگش را درآورده و بر روی لب هایش می کشد. دلش می خواهد پائول از راه برسد و او را در صورت دفاع، زیر مشت و لگد بگیرد و با آن اندام ورزیده بدنش را زیر سنگینی خود له کند! یک باره از سایه پائول که به روی دیوار می افتد متوجه ورود او می شود. سخت یکه می خورد. چشم های هردو خمار است. به طرف پائول برمی گردد. مرد با چشمانی آتش گرفته از شهوت و خشونت گام برمی دارد

ادامه دارد…..

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز