Loading Posts...

حکایت ما قسمت 129

بعد از اینکه فیلیز و سلیم حرکت میکنند، در راه ناگهان حال فیلیز بد شده و نفس تنگی میگیرد. او از ماشین پیاده می شود تا به خودش بیاید. برنامه نهار آنها کنسل می شود و سلیم فیلیز را به خانه می برد. باریش و نهال به رستوران می روند. هنگامی که باریش به دست‌شویی می رود، نهال سعی دارد به پسرش یاد بدهد تا از پدرش بخواهد که با نهال خوب باشد و با او برقصد. او میگوید :«به بابات بگو دوست داری ما رو در حال رقصیدن ببینی.» وقتی باریش سر میز می آید، متوجه بی حالی پسرش می شود و میبیند او تب دارد. او سریع ساواش را بغل کرده و به بیمارستان می برد. وقتی فیلیز به خانه می رود، حکمت که منتظر او بوده، میگوید: «قرار بود فکر کنی و برای ما تصمیم بگیری، منتظر اون موندم.» فیلیز که اعصابش خورد است میگوید:« ببخشید وقت نکردم به ازدواج یواشکی و بچه دار شدن تو فکر کنم. وقت نکردم به حماقت های تو فکر کنم». او به اتاقش می رود. کمی بعد، حکمت وسایلش را جمع میکند تا از خانه برود. رحمت با او دعوا میکند و میخواهد جلوی حرکت را بگیرد. حکمت میگوید:« می‌خوام برم کار پیدا کنم.» رحمت میگوید :«تو دانشگاه نرفتی،درس نخوندی کجا میخوای کار پیدا کنی که خرج زندگی رو بدی». چیچک سعی در آرام کردن آنها دارد تا فیلیز از خواب بیدار نشود. فیلیز بیدار شده و بیرون می آید. او ماجرا را میفهمد و سعی میکند به حکمت بفهماند که پول درآوردن و خرج زندگی کار آسانی نیست. با این حال حکمت تسلیم نمی شود و میخواهد از خانه برود. او دم خانه تولای می رود و زینب را صدا می زند تا او را با خودش ببرد، اما زینب وحشت زده قبول نمیکند و میگوید:« من حامله هستم نمیام رو زمین بخوابم. من همینجا میمونم.» حکمت که حریف او نمی شود، میگوید :«پس من میرم کار پیدا میکنم بعد میام دنبال تو». فیلیز با حرص میگوید :«آره برو کار پیدا کن برو.» وقتی حکمت می رود، کیراز با حرص میگوید:« آفرین آبجی واقعاً که حتی داداشم رو هم فراری دادی» . فیلیز که دیگر حسابی عصبی شده است، به خانه رفته وسایلش را برمیدارد و از خانه می رود. دیگران کیراز را شماتت میکنند اما او با بی‌خیالی میگوید :«خب بره، واسه رفتنش دیر هم شده بود.» رحمت کیراز را دعوا کرده، و کیراز و فیکو را که زبان دراز شده اند به خانه می برد. تولای، زینب را که ناراحت است به داخل برده و او را دلداری میدهد. او میگوید :«نیاز باشه ما هم بهتون کمک میکنیم. رحمت مثل داداش ماست.» زینب از شنیدن این حرف خوشحال می شود. در دفتر سلیم ،همکار او دو کارت دعوت برای یک مهمانی به سلیم میدهد تا او همراه فیلیز برود. کمی بعد، فیلیز به ساحل می رود و با سلیم تماس میگیرد تا پیش او بیاید. سلیم پیش فیلیز می رود، فیلیز با ناراحتی میگوید :«من هرکاری میکنم نمیشه. همش کار میکنم تا پول مدرسه شون رو بدم اما بازم نمیشه. هر روز یک کاری در میاد و کارای عجیب میکنن. الانم گیر دادن که تو نگران بابات نیستی. من نمی‌دونم دیگه چیکار کنم». سلیم میگوید ««شاید بابات شما رو ترک کرده». فیلیز میگوید:«بابام مارو هیچوقت ترک نمیکنه. فرق بابا و مامانم همیشه اون بوده. بابام هرجا که باشه همیشه برمیگرده. معلومه که الان تو دردسر افتاده.» در مدرسه، فیکو به کیراز پیشنهاد می‌دهد که یک ویدیو درست کنند و در فضای مجازی پخش کنند، تا شاید بتوانند فکری را پیدا کنند. کیراز ابتدا میترسد تا آبرویش پیش دوستانش برود، اما تصمیم میگیرند بعد از این کار بگویند که این فیلم فقط یک شوخی بوده. با فیلیز از آتلیه تماس می‌گیرند و می‌گویند که یکی از چرخ خیاطی ها خراب شده است. او سریع به آتلیه می رود. در خانه تولای، زینب از تولای میخواهد که فیلیز را راضی کند تا او و حکمت در خانه خالی باریش بمانند. تولای عصبی می شود و میگوید:«چنین چیزی امکان نداره. حتی نیاز باشه من از خونه خودم بیرون میام اما اون خونه نمیشه.» زینب بین حرفهای تولای متوجه می شود که مطب باریش چسبیده به آتلیه فیلیز است. آنها تصمیم میگیرند که ابتدا به آرایشگاه و خرید بروند و به خودشان برسند و بعد به آتلیه بروند. تولای بعد از آرایشگاه حسابی عوض شده و رنگ و مدل مو و لباس خود را تغییر میدهد. دم در آتلیه، زینب به بهانه خرید از سوپرمارکت میگوید که دیرتر می آید. او بعد از رفتن تولای به آتلیه، به مطب باریش می رود و به بهانه حاملگی خودش را نشان میدهد. او به عمد به باریش می فهماند که با حکمت ازدواج کرده و جایی برای ماندن ندارند و خواهر شوهرش یعنی فیلیز اجازه نمی‌دهد تا در خانه ای که متعلق به دوست پسر سابقش بوده زندگی کنند. باریش که می فهمد او زن حکمت است، میگوید :«هرچقدر بخواین میتونین خونه من بمونیم من از اونجا استفاده نمیکنم.» در تیمارستانی که فکری بستری است، فیلم پخش شده فیکو و کیراز را می‌بینید و میفهمند که خانواده او پیدا شده است. FaFa

Leave a Comment