گلکار ماه بیگم را مادر صدا می زند و آنها کمی درباره ی مصیب با هم حرف می زنند. گلکار می گوید:«من می بخشمش. هر کاری از دستم بر بیاد براش انجام می دم.» او وقتی می فهمد که مصیب با اسم او ازدواج کرده خیلی عصبانی می شود.

مصیب ابک را کتک زده و او را به ستونی بسته است و جلوی مردم روستا می خواهد او را آتش بزند. زیرا فهمیده که همایون زنده است و او فرار خود را از چشم ابک می بیند . مردم سعی می کنند که مصیب را از تصمیمش منصرف کنند.خانم معلم از راه می رسد و به او می گوید که دست نگه دارد.او قبول نمی کند و ازهمه ی مردمی که او را مسخره می کردند گله می کند.  او به ماه بیگم که در بین جمعیت است می گوید که دروغ گفته و برادرش را پیدا کرده بوده. اما به خاطر اینکه جای او را بگیرد و احترامی که به او می گذاشتند را تجربه کند، از اسم او سواستفاده کرده است. مصیب به خاطر اینکه نمی داند برادرش با آن مریضی سختش کجاست خود را سرزنش می کند. ماه بیگم به او می گوید گلکار در خانه خوابیده است. مصیب با شنیدن این حرف ابک را فراموش می کند و همراه مادرش به خانه می رود. او بالای سر گلکار رفته و دستش را روی صورت او می کشد. گلکار از خواب بیدار می شود و به مصیب سیلی میزند. مصیب با گریه بابت کارهایی که کرده از او معذرت خواهی می کند. گلکار با لحن آرامی می پرسد که چرا این کارها را انجام داده است. مصیب می گوید: «باید 45 سال جای من زندگی کنی تا بفهمی. » گلکار می گوید: «چرا از خودم کمک نخواستی؟ فکر کردی من چجور آدمیم؟ چرا حاضر نباشم دست داداشم رو بگیرم. » بعد از گفت و گوی کوتاهی مصیب از او می خواهد که بغلش کند. آنها یکدیگر را در آغوش می گیرند. مصیب بعد از این که می فهمد برای پیوند کلیه گزینه ای برای برادرش پیدا نشده، حاضر می شود که کلیه اش را به او بدهد. گلکار از این کار او خوشحال می شود و لبخند می زند.

پلیس مصیب را دستگیر می کند و او موقع رفتن در مسیر روستا، ماشین شهلا را می بیند و از مامور پلیس خواهش می کند که ماشین را نگه دارد. او کنار جاده با شهلا صحبت می کند و می گوید: «من مصیب رنجبرم! مهندس علی گلکار نیستم. همش دروغ بود. همه ی اون مهر و امضا ها دروغ بود. من تو همین روستا بزرگ شدم. نه درس خوندم و نه مهندسم. تمام عمرم رو توی همین زمین ها کار کردم. من در حقت بد کردم. من رو ببخش. » شهلا با بغض می پرسد که تمام عشق ها و لحظه هایی که داشته اند هم دروغ بوده؟ مصیب جواب می دهد: «تنها جایی که دروغ نبود تو بودی. »

پلیس مصیب را دوباره با خود می برد و او در ماشین تمام اتفاقاتی که در این مدت برایش افتاده بود را مرور می کند.
یک ماه بعد، مصیب با سندی که شهلا برای او گذاشته از زندان آزاد می شود تا طی یک عمل جراحی کلیه اش را به برادرش بدهد. در بیمارستان بعد از عمل پیوند همه نگرانند و روح انگیز از همه بیشتر!
مصیب که تختش کنار تخت گلکار است از او می پرسد که آیا او را بخشیده؟ گلکار دستش را به سمت او دراز می کند و دست او را می گیرد. بقیه با دیدن این صحنه ذوق می کنند.

IC1
قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز