مصیب که از آتش سوزی نجات پیدا کرده است، همان شب سراغ خانم معلم می رود و ماجرا را برایش تعریف می کند. خانم معلم به او می گوید: “خیلی نگرانمون کردی.” مصیب از اینکه خانم معلم نگرانش بوده خوشحال می شود. سپس با هم به خانه ی ماه بیگم می روند تا او را هم از نگرانی درآورند. ماه بیگم بلافاصله بعد از دیدن مصیب سرزنش کردن را شروع می کند. خانم معلم از او می خواهد برای اینکه پسرش زندان نرود و بتواند خسارت ابک را بدهد زمینش را بفروشد. ماه بیگم قبول نمی کند ولی بعد از حرف ها و اصرار خانم معلم، شرطی را برای فروش زمینش می گذارد. پس خانم معلم وصیت نامه را به مصیب می دهد و شرط ماه بیگم را برایش توضیح می دهد. آن شرط این است که مصیب به تهران برود و خواهر دوقلویش نصرت را پیدا کند و اگر نصرت اجازه ی فروش زمین را داد آن را بفروشد. مصیب که از داشتن یک خواهر دوقلو بی خبر است تعجب می کند. ابک پشت در است و داد و بیداد راه می اندازد تا مصیب را دستگیر کند. مصیب هم با وصیت نامه و پولی که خانم معلم به او داده از پشت بام فرار می کند. بعد از رفتن او، معلم در را باز می کند. ابک ادعا دارد که مصیب همایون را در قلعه آتش زده و در رفته است.

فردای آن روز مصیب به تهران رسیده است و مدتی به پرس و جوی آدرس و شماره تلفن قدیمی که در وصیت نامه نوشته شده می پردازد. سپس به خانم معلم زنگ می زند. خانم معلم از او می پرسد: “چه اتفاقی در قلعه افتاد؟” مصیب جواب می دهد: “من یه چیزی دارم که نجاتم میده. از تو چاه و آتیش؛ خاله بهم داده.”

در تهران مصیب به سفارش خانم معلم، به خانه ی پدر و مادر او می رود. اردشیر که پدر خانم معلم است درباره ی شغل مصیب از او می پرسد. او می گوید: “در کار دامداری است و چند هکتار زمین کنار آبشار دارد.” اردشیر فکر می کند که او خیلی پولدار است.

سپس مصیب سراغ مادر روح انگیز خانم (خانم معلم) را می گیرد. اردشیر هم به اتاق می رود تا همسرش را صدا بزند. همسر او که از آمدن مصیب به خانه شان ناراحت است درباره ی علت آمدن او می گوید: “روحی با این کار خواسته من اون شاهینِ بدبخت رو دست به سر کنم. اون برادرزاده ی من مگه چشه که روحی اینو انتخاب کرده؟ چشم و گوشتو وا کن اردشیر! اولش که به ما گفت با این آقا خیلی وقته آشنام. بعد هم که هی اصرار کرد که مواظب باشین جاش خیلی راحت باشه.”

در ادامه مصیب به دنبال آدرس قدیمی می رود. از یکی از ساکنان پیر و قدیمی محله آدرس اوستا دولتِ معمار را می خواهد. پیرمرد مصیب را می برد وسط یک خیابان و می گوید: “همین جا که واستادی خونه ی اوستا معمار بوده. اوستا دق کرد و مُرد.”

مصیب که چیزی دستگیرش نشده است سراغ سرنخ بعدی می رود. زنگ خانه ای را به صدا درمی آورد و می گوید: “با آقا صابر کار دارم. سه ساعت پیش باهاش صحبت کردم.” دختران آقا صابر که فکر می کنند پدر گم شده شان پیدا شده است به سمت در می دوند. کمی بعد هوشنگ که پسرِ آقا صابر است همراه پدرش به خانه می آید. پدر آنها که انگار فراموشی دارد پابرهنه در پارک نشسته بوده و به گربه ها غذا داده است. بچه های آقا صابر بعد از دیدن پدر او را به خانه می برند و مصیب پشت در می ماند.

 

عکسهای سریال آچمز قسمت دوم (قسمت 2):

 

قسمت‌های بعدی سریال آچمز را در این صفحه پیدا کنید. اگر می‌خواهید به محض انتشار، از آن مطلع شوید، درصفحه تلگرامی پاورقی عضو شوید. پیشنهادهای خود را هم برای مشکی‌مدیا کامنت بگذارید.

همچنین برای مطالعه داستان‌های سریال‌های دیگر، می‌توانید از این صفحه مربوط به پاورقی‌ها (ری‌کپ) استفاده کنید.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز