فرزاد با آقای اسدی تماس می گیرد و می گوید که برای همکاری کردن با او آماده است. اسدی هم با خوشحالی می گوید موضوع همکاری ما لازم نیست به گوش آقای گلکار برسد.
ابک که گلکار را به اشتباه به جای مصیب گیر انداخته او را در روستا قایم می کند و از او درباره ی ارتباطش با خانم معلم سوال هایی می پرسد. گلکار می گوید خانم معلم را نمی شناسد و او را با کس دیگری اشتباه گرفته اند اما ابک و نوچه اش حرف های او را باور نمی کنند و او را مسخره می کنند. حتی نوچه ی ابک برای اینکه مصیب را به حالت قبلی در بیاورد ریش های گلکار را می زند.
ابک به مدرسه ی خانم معلم می رود و سعی می کند در تعمیرات مدرسه به او کمک کند اما خانم معلم کمک او را پس می زند و ابک هم که فکر می کند دلیل دوری خانم معلم از او مصیب است بیشتر عصبانی می شود و به روح انگیز به خاطر اینکه به مصیب علاقه دارد متلک می اندازد و آخر بحث آنها به دعوا می کشد. ابک که اعصابش خرد شده و به مصیب حسادت می کند سراغ گلکار می رود و می خواهد مجبورش کند که چاه را آنقدر بکند تا به آب برسد. گلکار می گوید: «مگه به همین راحتیه؟! دیواره ی این چاه شله ممکنه فرو بریزه. اصلا این چاه مجوز داره؟ » ابک به او می گوید که بیش از این پررویی نکند چون این چاه را خود او کنده است. سپس گلکار را مجبور می کند که از چاه پایین برود و آنجا را بکند. گلکار تا شب به کندن چاه ادامه می دهد.
ماه بیگم که خیلی نگران مصیب شده ساکش را می بندد تا برای پیدا کردن او به تهران برود. روح انگیز به خانه ی ماه بیگم می رود و می گوید: «منم باهاتون میام. اینطور نمیشه که شما تنها برید. بهتره وقتی رسیدیم بریم خونه ی ما. »
ابک که حواسش به گلکار است با صدای بوق ماشین نوچه اش جواد، بدون اینکه در را ببندد پیش او می رود. جواد نفس نفس زنان می گوید خانم معلم برای پیدا کردن مصیب به تهران خواهد رفت. ابک از فکر اینکه رابطه ی خانم معلم با مصیب آنقدر جدی است که برای پیدا کردنش به تهران می رود، ناراحت می شود. گلکار از این فرصت پیش آمده استفاده می کند و از آنجا فرار می کند. او که دیگر نایی برایش نمانده به زور خود را به اداره پلیس می رساند.
در اداره پلیس حرف های گلکار را باور ندارند و نه تنها او را به عنوان مهندس و مدیرکل قبول نمی کنند، بلکه به خاطر قتل همایون از او بازجویی هم می شود. مردم روستا در جلوی پاسگاه تجمع می کنند تا دلیل دستگیر شدن او را بدانند. بیشتر آنها می خواهند که مصیب آزاد شود زیرا جنازه ای از همایون پیدا نشده است. در میان آنها ابک و جواد می گویند مصیب به خاطر کشتن همایون حتما باید اعدام شود. پلیس می گوید:« مصیب چیزی رو گردن نمی گیره و منکر قتل می شه.» در ادامه شخصی به نام افخمی با سرهنگ تماس می گیرد و سراغ گلکار را از او می گیرد. بنابراین پلیس گوشی تلفن را به گلکار می دهد. از صحبت های آنها به نظر می آید افخمی که گلکارِ مدیرکل را می شناسد، خواسته ای از او دارد.

عکس های قسمت 22 سریال آچمز:

قسمت‌های بعدی سریال آچمز را در این صفحه پیدا کنید. اگر می‌خواهید به محض انتشار، از آن مطلع شوید، درصفحه تلگرامی پاورقی عضو شوید. پیشنهادهای خود را هم برای مشکی‌مدیا کامنت بگذارید.

همچنین برای مطالعه داستان‌های سریال‌های دیگر، می‌توانید از این صفحه مربوط به پاورقی‌ها (ری‌کپ) استفاده کنید.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز