سریال بانوی سردار قسمت آخر

اسفندیار خان به بی بی خبرمی دهد که با فشار انگلیسی ها، دولت حکم حمله به قلعه را به ظل السلطان داده و او هم قصد دارد با تمام قشونش و از همه طرف به آنجا حمله کند. بی بی که می داند نیروهای آنها چقدر قوی و مسلح هستند، دستور می دهد مردم تمام روستاها را مسلح کنند. او می گوید: «مثل زنبور انقدر بزنید و فرار کنید تا از پا دربیان. »

بی بی بعد از خداحافظی با اهل قلعه سوار بر اسبش می شود و تفنگچی ها پشت سر او آماده حرکت می شوند. او وقتی می بیند که بایار حاضر نشده است، می پرسد: «پسرم! مگه همراه ما نمیای؟ » بایار با لبخند می گوید: «آره. همراهتون میشم. » سپس با خشم فریادی می زند و به طرف بی بی شلیک می کند. بی بی که زخمی شده، از اسب به زمین می افتد و همه بهت زده نگاهش می کنند. بایار قصد دارد تیر دوم را هم شلیک کند اما مردان مانع می شوند و او را کتک می زنند. بی بی در حالی که روری زمین افتاده نگاهش به بایار است. او با صدایی ضعیف به علیمردان که بالای سرش آمده، می گوید: «نذار بکشنش. » علیمردان با چشمانی گریان فریاد می زند: «نزنیدش. نکشیدش! مگه نشنیدید بی بی چی گفت. ما داشتیم کجا می رفتیم؟ قشون شاه و انگلیسی ها دارن میان. » او به سهراب خان می گوید که جلوی حمله ی آنها را بگیرد، بنابراین تفنگچی ها از قلعه خارج می شوند. زن ها هم بی بی را به اتاقش می برند.

بایار در زیرزمین زندانی می شود ودست هایش را با زنجیری که از سقف آویزان است، می بندند. از طرفی بی بی مریم را روی تختش می گذارند و طبیب به او رسیدگی می کند. یاران نزدیک در انتظار بهبودی او هستند. مردمی که از این اتفاق باخبر شده اند به قلعه می آیند و در محوطه ی آن روی زمین می نشینند و با صدای بلند گریه می کنند. تفنگچی هایی که برای مقابله با دشمن رفته بودند، بعد از انجام بخشی از عملیات برمی گردند.

اسفندیار سراغ بایار می رود و در حالی که شلاق در دست دارد، او را به خاطر این خیانت بزرگ سرزنش می کند. بایار برای توجیه کارش می گوید: «همون کاریو کردم که تو باید می کردی! انتقام مادرم رو گرفتم. » بعد از رفتن اسفندیار از آنجا، علیمردان هم به زیرزمین می رود و برای بایار غذا می برد و می گوید که خدا به او خیلی رحم کرده است. بایار در جواب می گوید دوباره همین کار را خواهد کرد. علیمردان می پرسد: «تو کی هستی که مادرم تو رو پسرم صدا می کنه؟ » بایار جواب می دهد: «من پسر اسفندیار بی غیرتم! مادر تو، مادر من رو کشت. »

به دستور اسفندیار، خاله و شوهرخاله ی بایار را به قلعه می آورند. او به خاطرخیانت آنها، هردو را به زیرزمین می اندازد. اسکندر که سعی دارد خودش را نجات دهد، در حالی که التماس می کند همه چیز را گردن همسرش می اندازد. اسفندیار بایار را به آنها نشان می دهد و می گوید که حقیقت را برایش تعریف کنند. خاله شروع به گریه کردن می کند و بایار بعد از فهمیدن ماجرا چند فریاد بلند می زند. بی بی مریم در خواب فریادهای بایار را احساس می کند و وقتی بیدار شد، سراغ او را از علیمردان می گیرد. علیمردان هم خود را به زیرزمین می رساند. او بایار را در حالی که به شدت کتک خورده، می بیند. با عصباینت می گوید: «به خدا اگر مادرم بفهمه همچین بلایی سرش آوردین دیگه هیچ بهانه ای رو قبول نمی کنه. »

در ادامه اسفندیار در حالی که کنار علیمردان قدم می زند حقیقت را برایش تعریف می کند. او می گوید: «بیماری وبا همه گیر شده بود. مادر بایار که مبتلا بود، اصرار داشت که خودش به پسرش شیر بده. هرچه گفتیم نباید این کار رو بکنه، تو مغزش نمی رفت. مادرت بی بی مریم تازه برادرت رو به دنیا آورده بود اما عمرنوزادش به دنیا نبود. بی بی هم حاضر شد به بایار شیر بده اما بهار قبول نمی کرد. اسکندر و زنش که به بی بی حسادت می کردند، به بهار گفتن که بی بی قصد داره بچه اش رو بگیره. بهار هم بایار رو برداشت و وسط زمستون از قلعه رفت. همه دنبالشون گشتن. بی بی اونها رو پیدا کرد. بهار یخ زده بود، مادرت با هر مشقتی که بود اون رو کول کرد. بهار دمدم های آخرازش قول گرفت که بایار رو مثل بچه ی خودش بزرگ کنه. بی بی هم بایار رو مثل پسر خودش بزرگ کرد. »

بی بی فاطمه به قلعه می آید و بالای سر دخترش می رود. او بعد از کلی نصیحت درمورد خیانت نزدیکان، از بی بی می خواهد که همراه پسرهایش به قلعه ی او بیایند و در آنجا زندگی کنند. بی بی مریم که به نظر زیاد مایل به این کار نیست، می گوید که به این پیشنهاد فکر خواهد کرد.

بی بی مریم به زندان می رود و وقتی بایار را کتک خورده می بیند، از حال می رود و در حالی که روی زمین نشسته با ناراحتی می گوید: «چیکار کردید با بایارم؟ آزادش کنید. » خسرو و سهراب خان می گویند که بایار باید تقاص این کارش را پس دهد. اما بی بی دست بردار نیست و همین باعث می شود که اسفندیار زنجیرها را باز کند. بایار که حسابی شلاق خورده، روی زمین می افتد. بی بی با غصه نگاهش می کند، او هم سینه خیز خودش را به بی بی می رساند و دستش را روی دامن او می گذارد و می گوید: «هیچ کس به من چیزی نگفت. »

هوا تاریک است. اهل قلعه آتش روشن می کنند و همه جمع می شوند. در این جشن اسفندیار و بایار اسلحه به دست می رقصند و بی بی که حالش خیلی بهتر شده و انگار آرامش یافته، آنها را با لبخند نگاه می کند و به آرامی اشک می ریزد.

در آخر می بینیم که بی بی به همراه تفنگچی ها بازهم در دشت و صحرا به تاخت و تاز می پردازد.

IC1

دانلود رایگان سریال بانوی سردار قسمت اول با کیفیت ۴۸۰
دانلود رایگان سریال بانوی سردار قسمت اول با کیفیت ۷۲۰

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز