سریال بانوی سردار قسمت اول

بی بی مریم برای رفتن به قلعه ی مادرش بی بی فاطمه، آماده می شود. او قبل از رفتن چند توصیه و سفارش به اسفندیار می کند. اسفندیار می گوید: «شوهر شما خان این قلعه، فریب زن های اونجوری رو خورد و قدر شما رو ندونست و رفت.  درست! اما این قلعه چی؟ خان که نیست. شما هم که نباشی هرکی ساز خودشو می زنه. تفنگچی ها هم رفتن دنبال خان. میگن اگه اون نباشه ما هم نیستیم. » بعد از کمی گفت و گو اسفندیار به بی بی می گوید که مردم به حرف یک زن گوش نخواهند داد. بی بی با شنیدن این حرف، سوار بر اسبش در میان مردم حرکت می کند و با صدای بلند می گوید: «مگه شما نمی دونید اوضاع ایل چقد آشفته و درهمه. بهتون دو روز وقت می دم که خان رو پیدا کنید. اگه پیدا شد که هیچ! اما اگه پیدا نشد و من برگشتم، اون وقت من می دونم و این قلعه. » سپس بی بی که باید به دیدن مادر بیمارش برود، قلعه را به اسفندیار می سپارد و همراه دو پسرش سوار بر اسب از آنجا خارج می شود تا خود را به قلعه ی پدری اش برساند.

در ادامه بخشی از خاطرات بی بی را می شنویم که می گوید: «از زندگی مشترک قسمت من تنهایی بود. شوهری که مدام از قلعه داری، رعیت داری و زن و بچه فرار می کرد.همان یک بار که پایش به دربار باز شد، رنگ و بوی شهر همه چیز گذشته و ایل بختیاری را از خاطرش برد. من ماندم و این قلعه.»

در طول مسیر بی بی مریم سعی می کند که چیزهایی درباره ی ایل و قلعه داری به فرزندانش یاد بدهد. در همین حال آنها به یکی از زمین های املاک خود می رسند. سربازی با صدای بلند فریاد می زند و می گوید که حق ورود به آنجا را ندارند زیرا سربازان انگلیسی در آنجا مشغول نقشه برداری هستند و به دنبال نفت می گردند. علیمردان که پسر بزرگ بی بی است از مادرش می پرسد که چرا انگلیسی ها را از املاک خود خارج نمی کنند؟ بی بی می گوید به زودی همه ی آنها را بیرون خواهند کرد.

بی بی و پسرها بالاخره به قلعه ی بی بی فاطمه می رسند. آنها بعد از احوال پرسی برای صرف شام به اتاق پذیرایی می روند. اما علیمردان که توجهش به وسایل قدیمی پدربزرگش جلب شده در اتاق او شیطنت می کند. بی بی فاطمه وارد آن اتاق می شود و می فهمد که علیمردان درباره ی سرگذشت حسین قلی خان خیلی کنجکاو است. بنابراین درباره ی ماجراهای شوهر مرحومش صحبت می کند. او می گوید که حسین قلی خان که از بزرگان بختیاری بود همیشه سعی می کرد اتحاد را میان ایل برقرار کند اما در آخر به دلیل محبوبیت زیادش در بین مردم، توسط شاه و شاهزاده ها کشته شد. بی بی فاطمه لباس های حسین قلی خان را تن علیمردان می کند و با لبخند می گوید: «چقدر بهت میاد. »

بچه های روستاهای اطراف برای دیدن علیمردان به قلعه می آیند. آنها با چوب می رقصند و بازی می کنند. علیمردان به یکی از پسرهایی که خیلی ماهر است می بازد و وقتی کفش ها و پیراهن کهنه و پاره ی او را می بیند، لباس های خود را به عنوان جایزه به او می دهد. بی بی فاطمه با دیدن این حرکت زیبای نوه اش به او افتخار می کند.

علیمردان که بازی را باخته به تنهایی در گوشه ای نشسته و به مادرش که حال او را می پرسد، می گوید: «آبروم رفت! تقصیر شماست. اگه پدرم بود یادم می داد. » بی بی مریم چشمان علیمردان را با پارچه می بندد و آنقدر با او تمرین می کند تا ماهر شود.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز