سریال بانوی سردار قسمت 11

مردمانی که عیله بی بی و برای کشتنش شورش کرده بودند، توسط تفنگچی های او دستگیر می شوند. اسفندیار و خسرو آنها را به خاطر نمک نشناسی و خیانت سرزنش می کنند. بی بی خواسته ی آنها را می پرسد. اسفندیار می گوید: «اینها به والی های قسم خورده تهمت می زنند. از ظل السلطان سکه گرفته اند تا به شما تهمت بزنند. » از میان زندانی ها زنی با نفرت و عصبانیت به بی بی نگاه می کند. او رو به بی بی فریاد می زند: «زمین می برید! گاو و گوسفند می برید! باز هم سیر نمیشید. » بی بی می پرسد که درباره ی چه کسی صحبت می کنی؟ آن زن جواب می دهد: «کدخداها، ده دارها. » بی بی می گوید: «شماها خودتون گفتید اینها مردان پاکی هستند. جلوی من به قرآن قسم خوردند که خیانت نکنند. از خود شما هستند.» او وقتی می بیند که مردم زندانی این ماجرا را گردن والی ها می اندازند، رو به آنها می گوید: «وای به حالتون اگر دروغ گفته باشید! »

بی بی برای فهمیدن حقیقت تصمیم می گیرد که خودش میان جمعیت برود. اسفندیار سعی می کند او را منصرف کند و می گوید که کار خطرناکی است. اما بی بی تصمیمش را گرفته، او دستور می دهد که زن های تفنگچی را برای همراهیش آماده کنند و مردان هم دور بایستند و دیده نشوند. بی بی با لباس های کهنه و پاره همراه یارانش بین جمعیت می رود. یکی از والی ها مردم را دور خودش جمع می کند و با قیافه ی مظلوم و بغضی ساختگی می گوید: «من خجالت زده ی شما هستم. کاش مرده بودم و این کار رو قبول نمی کردم! هرروز خان و خان زاده ها و خان بچه ها دستوری میدن. با خود گفتیم این خان زنه، مادره، مهربونه، اما من که انصافی ازش ندیدم. بهش میگم این مردم گرسنه اند، ندارند. اما اون میگه هرکی نداشت زمینش رو به یکی دیگه بده. » والی بعد از کلی بدگویی درباره ی بی بی و بدبین کردن مردم نسبت به او، به اسم بی بی از آنها می خواهد که هرچه محصول دارند بار گاری کنند. مردم هم به ناچار این کار را می کنند. همچینین والی می گوید که عده ای از زنان جوان و سر به راه را به عنوان کلفت می خواهند و به آنها قول غذا و جای خواب می دهد. بعضی از زن ها با ناراحتی از خانواده هایشان جدا شده و سوار درشکه می شوند. بی بی هم که خود را مخفی کرده و صورتش را پوشانده، همراه آنها می رود.

والی به همراه تعدادی تفنگچی، زن ها را به منطقه ی ییلاقی شاهزاده می برد. داخل عمارت، شاهزاده نگاهی به کلفت های جدید می اندازد و از بی بی می خواهد که روبندش را بردارد. بی بی بهانه می آورد. والی که متوجه هویت او شده، از شاهزاده می خواهد که هرچه سریعتر فرار کند. بعد از فرار شاهزاده، او با صدای بلند فریاد می زند: «تفنگچی ها بزنیدشون! بی بی مریمه. » تفنگچی ها به طرف زن ها شلیک می کنند. بی بی مریم چند نفر از آنها را می کشد سپس اسلحه به دست برای گرفتن آن والی، وارد خانه می شود. اسفندیار و همراهانش برای کمک به بی بی وارد عمارت می شوند و والی های دیگر که برای دیدار شاهزاده به آنجا رفته بودند را دستگیر می کنند. بی بی هم با زیرکی والی ای که مخفی شده بود را تسلیم می کند. بی بی و همراهانش، کدخداها و والی های خیانت کار را به قلعه می برند.

بی بی در اتاقش قرآن را به دست می گیرد و یاد قسم های دروغین والی ها می افتد. از عصبانیت زیاد، خنجر را در دستش می فشارد و خود را زخمی می کند. علیمردان سعی می کند او را آرام کند. اما بی بی از دست خودش ناراحت است و خود را به خاطر اعتماد به آن مردان دروغگو سرزنش می کند.

برای مجازات مجرمین، چوبه ی دار را در قلعه برپا می کنند. والی ها را با زنجیر و دست بسته، در حالی که فریاد می زنند و ترسیده اند پای چوبه ها می آورند. همان والی ای که جلوی چشمان بی بی از او بدگویی می کرد، سعی می کند خود را نجات دهد و با بی بی تنها صحبت می کند. او از جیبش الماسی را به بی بی می دهد و می گوید که همان مقدار برای ساخت یک قلعه کافی است. بی بی بعد از گرفتن الماس، جواهرات دیگر او را هم می گیرد و دستور می دهد که آن مرد را نیز مانند دیگران مجازات کنند. خسرو دور از چشم گناه کاران به بی بی می گوید: «واقعا می خواید اعدامشون کنید؟ خانواده دارند. دو نفرشون هم خان زاده هستند. به نظر من تو خونه هاشون زندانیشون کنید. » بی بی می گوید: «فعلا امروز نگهبان بذارید، عدالت فرار نکنه. تا بعد. » مردی که پدر یکی از اعدامی ها است در بین جمعیت با شرمندگی خودش را نشان می دهد و بعد از زخمی کردن دستش، آن را بالا می گیرد و با گریه فریاد می زند: «قسم به این خون! قسم به علی. این مرد دیگه فرزند من نیست. »

وقتی مجرمان برای اعدام آماده می شوند، دستور اعدام صادر می شود.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز