سریال بانوی سردار قسمت 2

علیمردان از مادربزرگش می پرسد که چرا هرکدام از آنها باید یک طرف زندگی کنند و آن قدر از هم دور باشند. بی بی فاطمه جواب می دهد: «خانواده ی ما مثل ریسمونن. بختیاری رو باید دوک بزنی تا تیکه پاره نشه. برای همین هرکدوم از ما باید یه گوشه ای مشغول دوختن پاره ها باشیم. »

بی بی مریم با مادرش درباره ی طلاق صحبت می کند و دوست دارد نظر او را هم درباره ی تصمیمش بداند. بی بی فاطمه که اصلا راضی به طلاق گرفتن دخترش نیست با جدیت می گوید: «دختر حسین قلی خان رسم طلاق جاری کنه؟ بختیاری به وفاداریه. فردا هر دختری خار پاش بره میگه طلاق! » او حرف ها و درد و دل های دخترش را می شنود و می داند که چه سختی ها و مصیبت هایی را تحمل کرده است، اما باز هم سر اعتقادش هست و می گوید: «سخت زندگی کن اما اسم طلاق رو نیار. همین! » بی بی مریم که از او دلخور شده با صدایی غمگین می گوید: «مصلحت مردم رو به سعادت مریمتون ترجیح دادین. باشه اسم طلاق رو نمیارم. اما اگه پدرم بود حقمو با شمشیر می گرفت. دختر بختیاری نیستم اگه سیاه نکنم بخت هر خائنی رو که سر راهم قرار گرفت. »

روز بعد بی بی به همراه پسرها آماده رفتن به قلعه ی خود می شود. آنها با مردم و بی بی فاطمه خداحافظی می کنند. بی بی فاطمه موقع بدرقه ی دخترش این جمله را می گوید: «مریم! بنای این ملک به انتقام نیست وگرنه من و پدرت هرروز باید یه خون می ریختیم. »

در طول مسیر راهزنان بی بی را زیر نظر می گیرند و قصد دارند که بار او را بدزدند. آنها که می دانند او خان زاده و دختر حسین قلی خان است، از حمله ی مستقیم به او و کشتنش می ترسند بنابراین نقشه ای می شکند. به دستور پیرمردی که سردسته ی آنها است در مسیری که بی بی از آن خواهد گذشت چادرهایی برپا می کنند. وقتی بی بی به چادر راهزن ها نزدیک می شود، پیرمرد از دیدن او خود را خوشحال نشان می دهد و اصرار می کند که بی بی برای شام پیش آنها بماند و استراحت کند. او می گوید که نمی تواند دختر حسین قلی خان را ببیند و از او پذیرایی نکند. بی بی که قصد داشت به راهش ادامه دهد به خاطر اصرار و اشتیاقی که پیرمرد نشان می دهد ناچار می شود که بماند. آنها شام می خورند و عیلمردان با بچه ها بازی می کند و همه چیز خیلی عادی به نظر می رسد.

راهزن ها دور آتش می نشینند و برای بی بی نقشه می کشند. بعضی می ترسند که اسیر انتقام برادر او شوند و از طرفی خیال می کنند که اگر بی بی زنده بماند، به دردسر خواهند افتاد. بنابراین پیرمرد می گوید: «دور چادرشون خون و دمبه می ریزیم تا خونشون بیفته گردن گرگ ها. » یک نفر با این کار مخالفت می کند اما پیرمرد می گوید که اگر می خواهیم کاری کنیم باید دست همه در این خون آلوده شود.

نیمه شب راهزن ها به روی بی بی اسلحه می کشند و بعد از گرفتن تفنگ های او، بارش را هم می دزدند. بی بی رو به آنها با عصبانیت می گوید: «ای بی غیرت ها! ما مهمونتون بودیم. » پیرمرد می گوید: «هزار بار شماها غارت کردین یه بار هم ما غارت کنیم. چی میشه. » راهزن ها در مدت کوتاهی از آن منطقه کاملا دور می شوند. بی بی و پسرها که تنها مانده اند و اسبی هم برای برگشتن در آن تاریکی ندارند، هیزم جمع می کنند و آتشی روشن می کنند. علیمردان و محمدعلی در چادرخوابشان می برد و بی بی به تنهایی نگهبانی می دهد. وقتی او متوجه می شود که گرگی در آن اطراف است بسیار نگران می شود و با عجله به چادر می رود، بچه ها را بیدار می کند و آنها را زیر گوردین قایم می کند. از سویی گرگ ها به چادر نزدیک و نزدیکتر می شوند.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز