سریال بانوی سردار قسمت 5

بی بی تصمیم می گیرد که در قلعه بماند و با سربازهای ظل السلطان مبارزه کند. تعداد فشنگ و تفنگ در انبار کم است و بی بی از افرادش می پرسد که چه کسی می تواند به قلعه ی بی بی فاطمه برود و مهمات بیاورد. ابتدا همه سکوت می کنند و علیمردان می گوید که اوحاضر است برود. سپس اسفدیار و مالک با اینکه می دانند قشون دشمن همه ی راه ها را بسته، خطر را قبول می کنند و راه می افتند.

بعضی از مردان قلعه وقتی می فهمند که تعداد قشون ظل السلطان بیشتر است می ترسند و به بی بی اعتراض می کنند. آنها از او می خواهند که مثل زمان خود فتح الله خان، به دشمن باج بدهد و قلعه را در امان نگه دارد. سهراب در بین جمعیت می گوید که آنها دنبال خان قلعه هستند و با رعیت کاری ندارند. او و چند نفر دیگر مدام به بی بی نیش و کنایه می زنند. بی بی به یکی از آنهایی که دست از مزه پراندن برنمی دارد، می گوید: «شنیده ام زن جوون داری. حلالت. ولی فکر نکنم قشون سلطان خستگیشون رو فقط با آب چاه این قلعه در بکنن! »

همه خود را برای مبارزه آماده می کنند. کودکان و زنان سنگ پرتاپ کردن را تمرین می کنند و مردان اسلحه به دست می گیرند. آنها به کمک هم مترسک هایی را بالای قلعه قرار می دهند تا دشمن را بترسانند. قشون سلطان با اسب هایشان به طرف قلعه هجوم می آورند و بعد از مدتی تیراندازی هر دو طرف، سهراب بالای دروازه دست هایش را بالا می گیرد و با صدای بلند می گوید که تسلیم شده و از بقیه ی مردم هم می خواهد تسلیم شوند زیرا سلطان فقط خان قلعه را می خواهد. دروازه به روی قشون باز می شود و بقیه ی مردم هم دست هایشان را بالا نگه می دارند و از آن سربازها می خواهند که فقط با زن و بچه هایشان کاری نداشته باشند. نیمی از قشون سلطان وارد عمارت می شوند و در همین موقع درها به رویشان بسته می شود و در تله ای گیر می افتند. بی بی روی ایوان می ایستد و از سربازها می خواهد که تفنگ هایشان را روی زمین بگذارند اما آنها به طرف بی بی شلیک می کنند. در نتیجه جنگی داخل قلعه شروع می شود. بی بی خودش به تنهایی چندنفری را از پا درمی آورد و خیلی خوب مبارزه می کند. بعد از مدتی تمام دشمنان داخل قلعه یا کشته می شوند و یا اسیر می شوند. افراد پشت دیوارهای قلعه هم بعد از اینکه متوجه می شوند پیروز نخواهند شد، فرار می کنند. بعد از پایان این جنگ، بی بی درمیان جنازه ها و اسیرها و صدای ناله ی زنان به انسان هایی که در این جنگ کشته شده اند فکر می کند و ناراحت می شود.

پسر اسفتدیار از خاله و پدربزرگش می شنود که مادرش را از قلعه بیرون کرده اند و بعد از آن معلوم نیست که چه بلایی سرش آمده و چطور کشته شده است. او که از بی بی کینه به دل گرفته، به فکر انتفام می افتد.

تعدادی رعیت غریبه به داخل قلعه پناه می آورند تا مقداری غذا بخورند. بی بی از آنها می پرسد که چرا قصد مهاجرت دارند وچرا در زمین هایی که به آنها داده شده کار نمی کنند؟ پیرمردی که در میان آن مردم ایستاده است، درباره ی مشکلاتشان حرف می زند و می گوید که چون خان خرج زیادی دارد چیزی به رعیت نمی رسد. او در جواب به اینکه به کجا می خواهند بروند می گوید: «بهشت! اونجایی که مال خداست. صاحبش خداست. هیشکی نیست و هیشکی هم نمی تونه کلاه سرمون بذاره. » او در حالی که آواز می خواند همراه دیگران از اتاق بی بی خارج می شود. بی بی که فهمیده است آنها قصد دارند خودشان را خلاص کنند، با چوب دستی اش شمعدانی های روی میز را می شکند و ناراحت می شود. او به حیدر دستور می دهد که نگذارد آنها جایی بروند. بی بی از اسفندیار می خواهد که حساب و کتاب های کدخداها و والی های منطقه را برایش بیاورد.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز