سریال بانوی سردار قسمت 6

بایار که پسر اسفندیار است به خاطر اینکه بی بی را در مرگ مادرش مقصر می داند از او کینه به دل گرفته و قصد انتقام و تلافی دارد. اسفندیار متوجه این دشمنی او می شود و می داند که حرف های شوهرخاله ی بایار یعنی اسکندر این آتش کینه را در دل او انداخته. پس سعی می کند پسرش را آرام کند.

بی بی مریم که متوجه این کینه شده، در دفتر خاطراتش با بهار که مادر بایار بوده درد و دل می کند و می نویسد خدا شاهد است که برای پسرش کم نگذاشته و به قولی که به او داده عمل کرده و نمی داند این کینه و دشمنی از کجا پیدایش شده.

نیمه شب بایار که صحبت های اسفندیار هم در او اثر نکرده، با تفنگش تا لب پنجره ی بی بی مریم می رود و برای کشتن او نشانه گیری می کند اما دلش نمی آید که شلیک کند و برمی گردد.

بی بی برای باخبر شدن از اوضاع رعیت همراه چند تفنگچی به روستاهای اطراف می رود. در همین مدت تعدادی از راهزن ها سوار بر اسب هایشان به طرف قلعه حمله می کنند و تهدید می کنند که اگر طلا و نقره و اسب نگیرند، همه جا را به آتش می کشند. مردم داخل قلعه از ترس با آنها مبارزه نمی کنند و فرار کرده و قایم می شوند. اما علیمردان که در نبود مادرش احساس مسئولیت می کند با تفنگش بالای قلعه می رود و اجازه ی باز شدن دروازه را نمی دهد. او به طرف راهزنان نشانه می گیرد و آن ها را تهدید می کند که همه شان را خواهد کشت. رئیس راهزنان که پلنگ خان نام دارد و مرد شوخ طبعی است، او را به خاطر بچه بودنش مسخره می کند و همه را می خنداند. علیمردان هم برای اینکه خودی نشان دهد کلاه یکی از آنها را با تیر می زند. پلنگ خان باز هم با بی توجهی به او، دستور آتش زدن در قلعه را می دهد اما علیمردان باز هم مقاومت می کند. مدتی بعد خاتین هم اسلحه به دست به او اضافه می شود. راهزنان پی در پی رقم درخواستی را کمتر و کمتر می کنند و از هزار سکه به پنجاه تا می رسند تا حداقل دست خالی برنگردند. آنها مدتی با علیمردان کل کل می کنند و وقتی متوجه می شوند که او نوه ی حسین قلی خان است، می ترسند. پلنگ خان برای اینکه اوضاع را جمع و جور کند با لحنی نرم و محبت آمیز با او صحبت می کند. در نهایت علیمردان به شرط فاتحه خواندن برای پدربزرگش ،آنها را برای خوردن ناهار به داخل قلعه می برد.

وقتی بی بی به قلعه برمی گردد و راهزنان را می بیند و از اوضاع آنها باخبر می شود، پیشنهاد می دهد که با زن و بچه هایشان در قلعه بمانند و هرکس به کاری که آن را بلد است مشغول شود و حقوق بگیرد. راهزنان با رضایت کامل قبول می کنند و به همین مناسبت شبانه در کنار آتش جشنی به پا می کنند. بعد از اینکه پلنگ خان مدتی دور آتش می رقصد، خسته می شود و در گوشه ای می نشیند. بایار دور از چشم دیگران به او می گوید که قرارشان غارت قلعه بوده است نه اینکه دور آتش برقصد! پلنگ خان که از بی بی و علیمردان حسابی خوشش آمده، برای حرف های او ارزشی قائل نیست و او را نمک نشناس می داند.

روز بعد بی بی دستور می دهد که والی ها و کدخداها به دیدارش بیایند. او بابت فقر و فلاکت مردم آنها را سوال و جواب می کند و بهانه های زیادی از آنها می شنود. بی بی مدارکی را به آنها نشان می دهد که طبق آن، آنها به مردم ظلم و ستم کرده اند، زمین هایشان را گرفته اند و ثروت اندوزی کرده اند. بی بی دستور می دهد که آنها را به سیاه چال ببرند و به حکم قرآن مجازاتشان کنند. او به اسفندیار می گوید: «هرچه دارند و ندارند را سند کنید و منتظر وارثین و صاحبین اصلی بمانید. » کدخداها و والی ها به بی بی اعتراض می کنند. بعضی ها او را تهدید می کنند. یک نفر می گوید: «روس ها و انگلیس ها همراه حکومتن. با کی می جنگی؟ با حاکم اصفهان؟ شاه یا دنیا؟ » بی بی با عصبانیت حرف خودش را می زند: «اگه حکمشون مرگ نبود سوار خر کنید و ده به ده و روستا به روستا بگردانید تا عبرت بشن برای بقیه. »

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز