سریال بانوی سردار قسمت 7

شاهزاده ای به دستور حاکم اصفهان، مردم یکی از روستاها را از خانه هایشان بیرون می کند تا زمین های آنها را صاحب شود. مردم بیچاره به زور سربازها از خانه هایشان بیرون می آیند. در همین حال تفنگچی های بی بی آنجا را محاصره کرده و سربازهای شاهزاده را تسلیم می کنند. آنها شاهزاده را از گاری اش پیاده می کنند و بی بی سوار بر اسبش به او نزدیک می شود. شاهزاده سند شاهی را نشان می دهد و خودخواهانه می گوید: «من به حکم سلطان اومدم و به همین حکم هم این مِلک مال منه. » بی بی سند او را به گوشه ای پرتاپ می کند و می گوید که اینجا مُلک ایران است. شاهزاده با عصبانیت به او توهین می کند. بی بی هم لگدی به سینه ی او می زند و شاهزاده را روی زمین پرتاپ می کند و می گوید: «برو به اربابت بگو دور این مردم رو خط بکشه. وگرنه اصفهان رو روی سرش خراب می کنم. » شاهزاده در حالی که او را تهدید می کند از آنجا دور می شود. بی بی از مردم روستا می خواهد که از مال و ناموسشان دفاع کنند تا او هم در این راه پشت آنها باشد. بعد از صحبت های دلگرم کننده ی بی بی، همه ی مردم برای اعلام موافقت شان یاحسین می گویند.

اسفندیار به خاطر عجله ی بی بی برای گسترش عدالت و ریشه کن کردن فقر و بدبختی، نگران است و با ناراحتی به آسیه می گوید که ممکن است بالا دستی ها کارهای بی بی را تحمل نکنند و او را بکشند.

از طرفی بی بی پس از مجازات والی ها و کدخداهای قبلی چند نفر از مردانی را که شهره ی پاکی و عدالت در بین مردم هستند، به عنوان والی های جدید انتخاب می کند. او سرنوشت حاکم های قبلی را یادآوری می کند و از آنها می خواهد که برای خدمت به مردم، ترویج دین و عدالت به قرآن قسم بخورند. آنها هم این کار را می کنند.

بی بی بعد از رسیدگی به حساب و کتاب های قلعه به مطبخ می رود و زن های آنجا را به خواندن کتاب و باسودا شدن تشویق می کند و می گوید که نباید فقط خود را وقف غذا پختن کنند. آسیه با ناراحتی و از سر دلسوزی به بی بی می گوید: «شما که انقدر آگاه و باسواد بودی چرا فتح الله خان رام شما نشد؟ » بی بی با ناراحتی و حسرت می گوید: «آره نشد. ولی من با تمام وجودم براش تلاش کردم. رهاش نکردم. نگفتم این آدم نمیشه و وجدان نداره. اگر همه ی تلاشم رو نکرده بودم باید یه عمر با اما و اگر و پشیمونی سر می کردم. »

بایار از فکر مادرش بیرون نمی آید و حرف هایی که خاله و شوهرخاله اش درباره ی بی بی برایش تعریف کرده اند، در ذهنش مرور می شود. خاله به او گفته بود که بی بی مریم بعد از اینکه چندبار بچه های خودش مرده به دنیا آمدند، قصد داشت بایار را از مادرش بگیرد و به شدت به بهار حسادت می کرد. بهار هم از ترس از دست دادن پسرش پا به فرار گذاشت و…

بایار قصد دارد دوباره به خانه ی خاله اش برود. بی بی جلوی او را می گیرد و با مهربانی می گوید: «چقدر سرحال شدی پسرم. من از خدامه همیشه تورو اینجوری ببینم. » او یک ساعت زیبا به بایار هدیه می دهد.

در خانه ی خاله، اسکندر مهمان ویژه ای را به صورت پنهانی به بایار معرفی می کند. آن مهمان که قصد دارد با او صحبتی داشته باشد، از طرف ظل السلطان آمده است.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز