آقای رستگار به محل کار مرجان می رود. از او می پرسد که کسی به اسم دکتر ویسی را می شناسد یا نه. مرجان بعد از دیدن عکس او خیلی عادی رفتار می کند و می گوید: “یکی از مشتریان ما بود.” رستگار می پرسد: “چرا پولی که به حساب دکتر واریز کردید سه-چهار دور چرخیده و مستقیم به حسابشان واریز نشده است؟” مرجان جواب می دهد: “من اینجا تجارت می کنم و طبیعی است که چِک آدم های مختلف را به دیگران بدهم. پول نقد زیاد اینجا استفاده نمی شود.”

نغمه و پدرش متوجه مصاحبه هایی از طرف سهیل شده اند که در آن در مورد زندگی خصوصی شان هم صحبت شده است. این موضوع را به ترانه می گویند و او بسیار ناراحت می شود. سهیل که خودش مصاحبه نکرده است می خواهد بداند که این قضیه کار چه کسی بوده. چون فکر می کند که کار عمویش است، سراغ او می رود و داد و بیداد راه می اندازد. عموی او احتمال می دهد که کار دشمنان سهیل باشد. سهیل هم قید همه چیز را می زند و از کار کردن در شرکت استعفا می دهد. او بعد از این ماجرا پیش ترانه می رود و می گوید: “احتمالا کارِ مدیر قبلی است که گند بالا آورد و رفت.” ترانه می گوید: “دیگه چه فرقی می کنه؟ همه فهمیدن.” سهیل در مورد انصرافش از کار صحبت می کند و می گوید دلش می خواهد در این بحران در کنار ترانه و خانواده اش باشد.

در ادامه می بینیم که ترانه با زیرکی به لیلا می گوید: “این آخریا که خونه ی سیمین خانم اینا بودم یه شماره ی ناشناس هی زنگ می زد و می گفت فرشته زنده ست. البته من به سیمین خانم نگفتم ولی به تو می گم که شاید تو بخوای بهشون بگی.” لیلا از گفتن موضوع به سیمین می ترسد ولی در نهایت این کار را می کند. سیمین که از شنیدن این حرف بسیار تعجب کرده است به فکر فرو می رود. سپس سراغ مادر فرشته می رود تا سر و گوشی آب دهد. او در مورد پیمان می گوید: “تا اونجا که من می دونم این پسره اعتراف نکرده. شاید اصلا قضیه یه چیز دیگه ست. ممکنه اصلا بی گناه باشه.” مادر فرشته گریه می کند و به دفاع کردن سیمین از قاتل دخترش اعتراض می کند.

از طرفی، یک نفر، در خیابان جلوی شهاب را می گیرد و تهدیدش می کند و برای برگرداندن چمدان او را تحت فشار می گذارد و می گوید: “مهندس گفت دیگه صبرش تموم شده.”

در بیمارستان ترانه از حرف های دوستانش متوجه می شود که در ترم اش مشکلی پیش آمده. او می فهمد که خانم دکتر سماواتی چیزهایی گفته است. پس سراغ دکتر شایان می رود تا با او صحبت کند. دکتر شایان لیست دو ماه ورود و خروج ترانه را نشانِ او می دهد و می گوید: “این موضوع اصلا قابل گذشت نیست و با حرف هایی که شما به شوهر متوفی زدید برای ما دردسر درست کردید. باید اول این موضوع را به مدیریت اطلاع می دادید. ما پرونده ی شما را به دانشکده می فرستیم تا این ترم را از نو بردارید.”

سیمین در خانه ی خود با داود قرار می گذارد، یک چِک به او می دهد و می گوید: “یه قرار بذار ببینمش.” داود جواب می دهد: “کی رو؟ من با اون دنیا ارتباطی ندارم.” سیمین می گوید: “این پول نصفشه. یه قرار بذار ببینمش، بقیه ش رو هم می دم.”

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز