Loading Posts...

سریال تلخ و شیرین | قسمت ۲۴ | پاورقی

سریال تلخ و شیرین
سریال تلخ و شیرین

توی خانه ی اُنور مادر در حال تدارک شام است. خانم معلم حیات با جعبه ای شیرینی در دست، به مناسبت برنده شدن اُنور در مسابقه ی موسیقی وارد می شود. حالا همه منتظر مهمان دیگری هستند که حیات از دعوت او بی خبر است. مهمان بعدی، طبق نقشه ی زینب و اُنور آقای فلاح است. آقای فلاح هم از راه می رسد و حیات و او با دیدنِ هم متعجب و البته خوشحال می شوند.

در طرفی دیگر سودا و کورای قرار ملاقات دارند. توی کافه مشغول صحبت هستند. آن ها از اینکه گریده و بورام با هم هستند احساس سرخوردگی می کنند. در همین فکرها هستند که زینب مات و مبهوت به جایی خیره می شود. او پدرش را دیده که با زنی غریبه سوار اتومبیل شده و می روند. سودا با گریه و ناراحتی از خیانت پدرش به خانواده برای کورای می گوید و از اینکه پدرش در همه ی این سال ها محبت خود را از آن ها دریغ کرده است. کورای او را با تاسف به خانه می رساند.

به خانه ی اُنور برمی گردیم. مادرِ اُنور از خانم معلم و آقای فلاح به خاطر کمک هایشان به پسرش از آن ها تشکر می کند. زینب از آن ها خداحافظی می کند و اُنور او را تا سر کوچه با نگاه های عاشقانه بدرقه می کند.

نقشه ی گزیده و زینب هنوز ادامه دارد. نادر و زینب و گزیده جلوی خانه ی اُنور به هم می رسند و باک ماشین حیات خانم را خالی می کنند. مهمانی تمام می شود و حیات و آقای فلاح از خانه خارج می شوند. اما ماشین حیات بنزین ندارد و به ناچار سوار ماشین آقای فلاح می شود.

در این میان زینب به گزیده می گوید که از اُنور خوشش می آید اما شانسی برای عاشق شدن و عشق ورزیدن ندارد.

آقای فلاح که می خواهد به حیات هدیه ای به مناسبت روز معلم بدهد او را به جایی می برد. آقای فلاح می خواهد بداند بعد از گزیده چه کسی برای حیات ارزشمند است و حیات بی درنگ جواب می دهد: “دانش آموزانم!” آقای فلاح او را از ماشین پیاده می کند تا هدیه اش را نشان بدهد. او به تعداد دانش آموزان کلاسِ حیات نهال کاشته و اسم هر کدام را روی نهال ها نوشته. حبات با دیدن ای صحنه با چشمانی پر از اشک فلاح را در آغوش می گیرد. آقای فلاح به عشقی که به او دارد و مانند همین نهال ها روز به روز بزرگ تر می شود اعتراف می کند.

فردا باری بوراک روز بزرگی است. قرار است قراردادِ فوتبالی اش را فردا با باشگاه امضا کند. گزیده به او پیغام می دهد که در پارک منتظر اوست و او که از هیجان خوابش نمی برد با خوشحالی به دیدن گزیده می رود.

روز بزرگِ بوراک از راه رسیده. بچه های مدرسه در حیاط صف کشیده اند و منتظر هستند. آقای شریف به آن ها اطلاع می دهد که بوراک باعث افتخار مدرسه شده و به زودی به یک باشگاه فوتبال منتقل می شود. دانش آموزان با خوشحالی برایش هورا می کشند. بوراک پشت میکروفون می رود و از خانواده، دوستانش و همینطور معلم های دلسوزش تشکر می کند. در همین لحظه رئیس باشگاه فوتبال، آقای باریش، از راه می رسد و در حالی که همه با بی صبری منتظرند، چیزی در گوش آقفای شریف می گوید. او خبر می دهد که هیات مدیره ی باشگاه بوراک از تصمیم شان منصرف شده اند و بوراک را نپذیرفته اند و برگه ی قرارداد را پاره می کند. همه با ناباوری و بهت ایستاه تماشا می کنند. بوراک و سوات گریه می کنند. تنها کسی که در این میان از پیروزی خود خوشحال است و لبخند می زند، کورای است؛ اما زیر نگاه های پر شک و تردید خانم معلم حیات.

Leave a Comment