سودا که از دیدن گزیده و بوراک، در کنار هم، در خانه مبهوت مانده با نگاه سرزنش آمیز به بوراک می گوید: “عشقت همین بود؟ می گفتی هیچکس نمی تونه جدامون کنه! هیچ کس نمی تونه بین ما قرار بگیره!” بوراک سعی می کند توضیح دهد آنطور که فکر می کند نیست و گزیده می گوید که اشتباه متوجه شده است و می گوید ما رابطه ای با هم نداریم. در نگاه کورای حرف های ناگفته ی زیادی هست اما او در سکوت می رود.

سودا در ساحل نشسته و با صدای بلند از بی وفایی بوراک می گوید و گریه می کند. سودا رو به کورای می گوید: “ممنونم که گوشی مرا دور انداختی، چون همیشه منتظر پیام بوراک بودم. و ممنونم ازت که چشمامو رو به حقیقت باز کردی!” کورای که حالش بدتر از اوست سعی می کند سودا را دلداری دهد ولی سودا می گوید: “همه ی مردها یک جورند و فرقی ندارند.” کورای می گوید: “من را با بوراک و پدرت مقایسه نکن. من اگر عاشق دختری باشم به دیگران نگاه هم نمی کنم.” شرایط مشابه آن ها باغث نزدیکی شان به هم شده است. کورای برای روحیه دادن به سودا و خودش، او را سوار موتور سیکلت اش می کند. سودا فریاد می زند تندتر…. انگار هر دو روی آن موتور از دنیا و تلخی های آن رها شده اند. وقتی پیاده می شوند سودا به کورای می گوید: “من صدای تو را ضبط کردم و باعث دردسرت شدم ولی تو با من مهربان بودی.” کورای می گوید: “شاید برای اینکه سرنوشت ما مثل هم است…” و خداحافظی می کند.

در همین لحظه بوراک بر خلافِ خواهش گزیده، به دنبال سودا آمده، از راه می رسد و توضیح می دهد که چطور سر از خانه ی حیات خانم درآورده اند اما سودا آشفته تر از آن است که به حرف های او گوش دهد و می گوید گزیده جای خالی مرا برای تو پر کرده.

حیات خانم و آقای فلاح هنوز در خانه ی آقای فلاح هستند. حیات اظهار تاسف می کند و سعی می کند به او دلداری دهد اما فلاح خودش را سرزنش می کند و به حیات خانم یادآوری می کند که: “تو سعی کردی واقعیت را به من نشان بدهی. من خودخواه بودم و از برادرم دفاع کردم و سعی نکردم از کارهای او سردربیاورم. او از من الگو گرفته. من نمی توانم از اشتباهات گشته ام فرار کنم. گذشته روی زندگی ما سایه انداخته. آن سیلی را باید به خودم می زدم.” و گریه می کند. حیات با مهربانی او را در آغوش می گیرد و می گوید: “ما وظایفی داریم. ما خواهر و برادری داریم که باید از آن ها مراقبت کنیم.” فلاح می گوید: “همان طور که قبلا گفتم او را به امریکا می فرستم تا درسش را آنجا ادامه دهد.”

بعد از برگشتن از خانه ی زینب، بچه ها در کافه دورِ میز نشسته اند و از بدبیاری و بی ملاحظگی زینب حرف می زنند. جانور به همه روحیه می دهد و می گوید: “دنیا که به آخر نرسیده. ناامید نمی شویم و به کار کردن و تلاش ادامه می دهیم. هدف ما کمک کردنه.” همه می خندند و به عابدین می گویند باید میز را حساب کنی. در همین حال تارکان و آسیه از راه می رسند. بچه ها که از احساس عابدین به آسیه با خبرند کمی سر به سر او می گذارند ولی عابدین می گوید من آسیه را دوست ندارم. جانور هم سرِ میز آسیه رفته، کمی مسخره بازی درمی آورد تا به عابدین نشان دهد که چطور می تواند با آسیه گرم بگیرد. عابدین با حسرت و آه نگاهشان می کند.

قلب گزیده از اینکه بوراک به دنبال سودا رفته، شکسته است اما حیات خانم به او خبر می دهد که کورای قرار است برای تحصیل به امریکا برود. گزیده می گوید رفتن کورای به نفع همه است. حیات از رفتار عاقلانه ی خواهرش خوشحال می شود.

کورای صبح به خانه برمی گردد و فلاح او را از تصمیم خود در مورد به امریکا فرستادنش باخبر می کند. کورای می گوید: “تو نمی توانی برای زندگی من تصمیم بگیری.” فلاح گوشزد می کند: ” بازی کردنِ تو با زندگی دیگران من را می ترساند. مدام فکر می کنم چه کارهای دیگری می توانی انجام دهی! باید از اینجا بروی. چون تمام اعتبارت را از دست دادی.” کورای می گوید: “می خواهی از دست من راحت شوی.” فلاح می گوید: “چاره ای نداریم!” کورای التماس می کند و با گریه از او می خواهد که این کار را نکند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز