بچه های کلاس توی بوفه جمع شده اند و ناراحت اند. بوراک علت ناراحتیشان را می پرسد و اُنور با دلخوری و کنایه می گوید: “آره دیگه! حساب زینب را کف دستش گذاشته اند…” بوراک می گوید: “با زینب کاری نداشته باشید. می خواهم یک خبر خوب بهتان بدهم. یک باشگاه می خواهد مرا زیرنظر بگیرد.” بچه ها خوشحال می شوند و به شوخی انگلیسی حرف می زنند. یکی از آنها می گوید دردسر جدید آقای شریف این است که می خواهد مدرسه را امریکایی کند. نادر می پرد وسط حرفش و می گوید: “تا موطلایی (کورای) از اینجا نرود.”

گزیده به سودا می گوید که آن ها (بوراک و گزیده) هیچ رابطه ی با هم ندارند و می گوید: “تو قبلا کاری کردی که چیزی نمانده بود خواهرم را از مدرسه اخراج کنند. من می خواستم کمی اذیتت کنم.” سودا با دلخوری جواب می دهد: “هیچ کس نمی تواند من و بوراک را از هم جدا کند.” گزیده می گوید: “من می خواستم سوءتفاهم ها رفع شود و لی تو حسن نیّت سرت نمی شود.”  و می رود. کورای به سودا می گوید: “خودت را گول نزن. بوراک خیلی وقت است که تو را ول کرده و دنبال گزیده است.”

سر کلاس بچه ها به هم خبر می دهند که توی بوفه یک مهمانی راه انداخته اند و همه تصمیم می گیرند شرکت کنند اما زینب حق ندارد آنجا باشد. حیات خانم هم به مهمانی دعوت می شود.

همه توی بوفه جمع شده اند و روی در و دیوار آنحا عکس های مسخره ای از کورای چسبانده اند که او را به شدت عصبانی می کند و با دیدن عکسی که در آن پرچم امریکا را در دست دارد از کوره در می رود و داد می زند: “من هیچ جا نمی روم. شما دارید با احساسات من بازی می کنید.” بوراک جلو می آید و می گوید: “تو خودت با زندگی آدم ها بازی می کنی؛ مثل من که قراردادم را با آن باشگاه به هم زدی.” هرکسی علیه کورای حرفی می زند. گزیده هم می گوید تو نگذاشتی زینب در مسابقه ی موسیقی شرکت کند و کورای با تعجب به زینب نگاه می کند و فریاد می زند: “من هرگز مانع او نشدم و هیچ ارتباطی با او ندارم.” و اصرار می کند که زینب حقیقت را بگوید. اُنور از آن طرف از زینب حمایت می کند. در همین گیر و دار حیات خانم از راه می رسد و کورای می گوید: “خانم معلّم! مسخره بازی شاگردان عزیزت را تحویل بگیر.” به تارکان می گوید همه ی اینها تاوان پس خواهند داد مخصوصا زینب و آنجا را ترک می کند.

حیات خانم به بچه ها می گوید: “مهمانی ای که تدارک دیده بودید این بود؟ این عکس ها را جمع کنید.” و وقتی می فهمد کورای مانع زینب برای شرکت در مسابقه ی موسیقی شده می خواهد حقیقت را از زبان زینب بشنود و زینب هم با سکوت به او جواب مثبت می دهد.

بوراک و گزیده با هم می روند تا برای جشن تولد سوات خرید کنند. سودا آنها را می بیند و به امت(اموجی) می گوید که دارد از بوراک جدا می شود و در همین حین متوجه گوشی موبایلی می شود که کورای برایش خریده است. برای تشکر به دیدن کورای می رود و کورای به او می گوید: “از همه بیشتر به تو اعتماد دارم و مطمئنم هرگز از پشت به من خنجر نمی زنی.”

حیات برای دیدن آقای فلاح به شرکت آنها می رود و آنجا فلاح را کنار زنی به نام شعله می بیند و معذب می شود و سریع از او خداحافظی می کند و او را با نگرانی تنها می گذارد.

شب تولد سوات است و او بسیار خوشحال است. بچه های کلاس هم برای تبریک گفتن به او آمده اند. ناگهان کورای بدون اطلاع قبلی به آنها ملحق می شود و هدیه ی تولد سوات را به او می دهد و از حیات خانم عذرخواهی می کند اما حضورش در جشن، کامِ همه را تلخ می کند. همه می دانند او نیّت خوبی از این کارها ندارد.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز