Loading Posts...

سریال تلخ و شیرین قسمت 32

در قسمت قبل دیدیم که کورای ناگهان در جشن تولدی که حیات برای سوات تدارک دیده حاضر می شود و همه منتظر یک دردسر جدید هستند. کورای به گزیده یک فلش مموری می دهد و به سوات یک ماشین اسباب بازی و می گوید اگر برادرت قرارداد بست برایت ماشین بزرگ می خرد و سوات جواب می دهد: “اگر تو کارش را خراب نکنی آره!” و همه تشویقش می کنند. بعد از جشن، سوات در حال تماشای بسکتبال به حیات می گوید: “هیچ کس قدرتِ برادر من را ندارد. او قهرمان من است.” حیات به او می گوید: “ما انسان ها زندگی را بر اساس توانایی هایمان می سازیم. تو هم می توانی به سراغ موسیقی، ادبیات، نقاشی و هزار کار دیگر بروی.” سوات که به خاطر معلولیت اش ناراحت است، با این حرف حیاتِ به خودش امیدوار می شود. داخل فلش، کورای عکس هایی از خاطرات دوران دوستی با گزیده را قرار داده و گزیده با دیدن آن ها متاثر می شود و بوراک که متوجه حال گزیده است، غمگین. فردا در مدرسه گزیده فلش را به کورای پس می دهد و به او می گوید: “ما خاطرات خوبی با هم داشتیم.” کورای می گوید: “باز هم روزهای خوبی با هم خواهیم داشت.” و گزیده جواب می دهد: “بعد از کارهایی که با بوراک و زینب کردی نمی خواستم با تو حرف بزنم اما می خواهم باهات خداحافظی کنم.” آقای فلاح جعبه ای را که حالا می دانیم یک هفت تیر داخل آن است، در گاوصندوق نگه می دارد و وقتی از وجود اسلحه مطمئن می شود به کورای می گوید برای مسافرت آماده شود چون زمان پروازش نزدیک است. کورای به زورگویی برادرش برای فرستادن او به خارج اعتراض می کند. صدری، دوست فلاح به او می گوید که برای سومین بار از دادگاه احضاریه دریافت کرده. فلاح به او می گوید اگر برود ممکن است زندانی شود و از او می خواهد با وکیلش صحبت کند تا زمان دادگاه کمی عقب بیفتد. در مدرسه آقای شریف دستور داده تا همه ی در و دیوار را پر از کلمات و جمله های انگلیسی کنند و معلم های زبان انگلیسی استخدام کنند به این امید که آقای فلاح از فرستادن برادرش به امریکا منصرف شود. مستحق و نادر، مستخدم های مدرسه هم هر چه توریست موطلایی و چشم آبی و سیاه پوست در شهر دیده اند به مدرسه آورده اند تا به عنوان معلم زبان انگلیسی استخدام شوند. آقای شریف، فلاح را به دیدن آن ها می برد و در نهایت معلوم می شود همه ی آن ها فروشنده اند. آقای فلاح می گوید اگر تمام معلم های انگلیسی دنیا را هم در مدرسه جمع کنند برادرش را از آنجا خواهد برد. آقای شریف هم که تمام نقشه هایش نقش بر آب شده دوباره از حال می رود و بچه های مدرسه خوشحالند. زینب از اُنور عذرخواهی می کند که نتوانسته در مسابقه ی مدرسه او را همراهی کند اما اُنور او را دلداری می دهد  و می گوید تقصیر او نبوده و دنیا به آخر نرسیده و می توانند سال دیگر در مسابقه شرکت کنند. پدر زینب که توی زندان بوده، فرار کرده و مادر و نامزد او که هم سن و سال پدرش است موضوع را از او پنهان کرده اند. چند ساعت بیشتر به وقت پرواز کورای باقی نمانده است. او با جعبه ای در دست وارد کلاس می شود و رو به بچه ها می گوید: “قبل از حیات خانم من می خواهم درسی به شما بدهم. شما من را اذیت کردید و من هم جواب شما را می دهم.” و ادامه می دهد: “شماها می گویید ما ثروتمند نیستیم و قلب بزرگی داریم. پولدارها را مسخره می کنید و خودتان را آدم های بهتر و مهربان تر و با شخصیت تری می دانید.” و رو به عابدین می گوید: “مادرت نظافتچی است. در خانه ی مردم کار می کند.” عابدین بدون خجالت می گوید: “بله. من بورسیه دارم و کار هم عار نیست.” بعد کورای به جانور می گوید: “بابای تو هم در محل کارش پول های مردم را بالا کشیده و اخراج شده.” جانور جواب می دهد: “بله. اخراج شده. اما به خاطر رو کردن دستِ دزدها و همه این را می دانند.” کورای برگ آخرش را رو می کند. جعبه را باز می کند و یک لباس عروس بیرون می آورد. زینب با ناباوری به لباس خیره می شود. در همین حین حیات خانم وارد کلاس می شود. کورای که شعبده بازی اش تمام شده، می گوید: “صاحب این لباس یک راز بزرگ دارد و به زودی در روز عروسی اش این لباس را به تن می کند.” و لباس را روی زینب می اندازد. همه با حیرت به زینب نگاه می کنند و زینب بی صدا اشک می ریزد. کورای با لبخند تمسخرآمیزی به اُنور می گوید: “باید توی عروسی زینب حسابی بزنی و برقصی.” و خداحافظی می کند. سودا بیرون می رود و به کورای می گوید: “مگر نگفتم به دوستان من آسیب نزن؟” کورای می گوید: “مزاحم نشو. باید با یک نفر دیگر هم تسویه حساب کنم.” و به طرف برادرش می رود. حیات خانم پیش زینب می رود و از او می خواهد حقیقت را بگوید و وقتی اصرار حیات خانم و بچه ها را می بیند با درماندگی از کلاس بیرون می رود. بچه ها و خانم معلم هم که نگران او هستند پشت سرش می روند. آقای فلاح که منتظر کورای است تا او را به فرودگاه برساند با پلیس رو به رو می شود. پلیس از او می خواهد با آنها به اداره ی پلیس برود ولی فلاح می گوید کار دارم و بعدا خودم می آیم و آنها مجبور می شوند از دستبند استفاده کنند. در همین لحظه زینب از در مدرسه بیرون می دود و حیات خانم و بچه ها به دنبال او از راه می رسند و همه به دست های دستبند خورده ی آقای فلاح خیره می مانند.  

Leave a Comment