Loading Posts...

سریال تلخ و شیرین قسمت 33

بعد از دستگیر شدن آقای فلاح ، کورای که منتظر همین لحظه بود و همه ی نقشه هایش دقیق اجرا شده بود، بلیت ها را پاره می کند و رفتن به امریکا منتفی می شود. کورای با صدری به دیدن برادرش می رود و او را در بازداشت پلیس می بیند. وکیل آقای فلاح می گوید: “چون به احضاریه ها پاسخ نداده اید شما را دستگیر کرده اند اما علت اصلی بازداشتتان گزارش یک نفر به اداره ی پلیس بوده و هنوز معلوم نیست او چه کسی است.” کورای با قیافه ای مطمئن و جدی می گوید باید زودتر بفهمند چه کسی گزارش برادرش را به پلیس داده است. فلاح به کورای می گوید: “چرا نرفتی؟ تو الان باید پرواز کرده باشی!” و کورای می گوید که او را در این موقعیت تنها نخواهد گذاشت. در طرف دیگر حیات خانم و بچه های کلاس، در به در به دنبال زینب هستند. آن ها به چند گروه تقسیم می شوند تا بتوانند او را پیدا کنند. گزیده و بوراک با هم به دنبال زینب می گردند. سودا آن ها را می بیند و برخورد تندی با گزیده می کند و گزیده می گوید آن ها فقط دنبال زینب هستند و سودا با دلخوری از آن ها جدا می شود. در راه کورای از گزیده می پرسد چرا تا به حال کورای را نشناخته و گزیده جواب می دهد کورای قبل از این هرگز کار بدی نکرده و در مدرسه ی قبلی خیلی محبوب بوده است. بالاخره اُنور زینب را در ساحل پیدا می کند و او را دلداری می دهد و می گوید که دوستش دارد و بیشتر از همه نگران اوست . زینب سرش را روی شانه ی اُنور می گذارد و با گریه به او می گوید که او هم اُنور را خیلی دوست دارد. اُنور به حیات خانم اطلاع می دهد که زینب را پیدا کرده و حیات خانم به دنبال آن ها و بعد به خانه ی زینب می رود. نامادری زینب آن ها را به خانه راه نمی دهد و با بدرفتاری از آن ها می خواهد در زندگی خصوصی آن ها دخالت نکنند. آقای آرگون هم در حمایت از نامادریِ زینب، حرف او را تایید می کند. حیات می گوید: “حتما قرار است زینب با شما ازدواج کند که هم سن و سال پدرش هستید!” در همین لحظه جوانی از راه می رسد و خودش را پسر آرگون و نامزد زینب معرفی می کند. حیات به آن ها هشدار می دهد که حق ندارند او را مجبور به ازدواج کنند اما پسر جوان می گوید آن ها همدیگر را دوست دارند و هیچ کس زینب را مجبور به این کار نکرده. زینب با درماندگی حرف های او را تایید می کند و رفتن اُنور و حیات خانم را تماشا می کند. اُنور با چشمانی غمگین و شانه های آویزان می رود. در مدرسه بیتا خانم به آقای شریف می گوید که در عشق و رابطه با او جدی نیست واگرنه او را با مادرش آشنا می کرد و تهدید می کند که اگر مادرش نیاید او هم دیگر نیست. آقای شریف می داند که مادرش هرگز بیتا را نمی پسندد. در این میان نادر پیشنهاد می دهد که به جای مادر آقای شریف، مادربزرگ او را به دیدن بیتا ببرند و او را مادر آقای شریف جا بزنند و شریف با خوشحالی قبول میکند. سودا به مادرش می گوید که پدرش به او خیانت می کند اما مادرش بدون هیچ واکنشی، بی خیال نشسته و می گوید: “من احمق نیستم و می دانم توی زندگی ام چه خبر است. اما از من انتظار داری توی این سن طلاق بگیرم؟ تکلیف درس تو چه می شود؟ هزینه های درس و زندگی را چه کسی می دهد؟ من همه چیز را می دانم و سکوت می کنم چون چاره ای ندارم.” سودا با عصبانیت می گوید: “ولی من سکوت نمی کنم. تو می توانی جدا شوی و با هم کار کنیم و در کنار هم زندگی کنیم.” بچه های کلاس از شرایطی که برای زینب به وجود آمده ناراحتند و خودشان را مقصر می دانند. اِمت می گوید: “ازدواج زودهنگام زن ها را نابود می کند. زینب هنوز درسش تمام نشده…”

Leave a Comment