بوراک در باشگاه جدید مشغول تمرین فوتبال است و به آینده امیدوار. گزیده وارد زمین فوتبال می شود تا بوراک را خوشحال کند و او را تشویق کند.

جاهد، نامزد زینب، به او می گوید که نباید به مدرسه برود و با کسی رابطه ای داشته باشد اما زینب اصرار دارد که تا آخر سال تحصیلی به درسش ادامه دهد. نامادری اش که او را از مرگ پدرش بی خبر نگه داشته، مساله ی پول و داروهای پدرش را پیش می کشد و زینب به ناچار قبول می کند که به جای هزینه ی درس و مدرسه ی او، هزینه ی پدرش در زندان تامین شود.  از آن طرف، اُنور، از دست خودش حسابی عصبانی است که نتوانسته در مورد احساساتش با زینب حرف بزند. او با چشمان اشکبار به بوراک و گزیده می گوید آدم باید حرف دلش را به کسی که دوستش دارد بگوید واگرنه او را از دست می دهد و گزیده به او دلداری می دهد و می گوید که به خواهرش کمک خواهد کرد تا زینب را نجات دهد.

آسیه هدیه ای برای کورای خریده و به خانه ی او رفته و تصمیم دارد دل کورای را به دست بیاورد. به کورای می گوید از این به بعد همه چیز را فراموش می کند و زندگی جدیدی شروع کند. اما کورای می گوید: “من نمی توانم گزیده را فراموش کنم و هیچ وقت از او خسته نمی شوم.” و آسیه را ناکام می گذارد و به سراغ سودا که در ساحل نشسته و غمگین است، می رود و از او می خواهد که به خانه ی آن ها برود تا حرف بزنند و اگر توانست کمکش کند. زینب در راه با لحن تندی در مورد کار کورای و بردن آبروی زینب با او حرف می زند. اما کورای جواب می دهد و می گوید او تهمت زده بود و حقش همین بود. در خانه ی کورای، آسیه هنوز منتظر آمدن اوست و وقتی کورای و سودا را با هم می بیند از آن ها عکس می گیرد و برای تارکان می فرستد. کورای او را مودبانه از خانه بیرون می کند.

وقتی کورای و سودا تنها می مانند سودا می پرسد چرا به امریکا نرفته است و کورای می گوید نمی تواند برادرش را در این شرایط تنها بگذارد. سودا اصرار دارد که او به خاطر گزیده نرفته و کورای به ناچار حرف او را تایید می کند و اعتراف می کند که خودش برادرش را به پلیس معرفی کرده و باعث گرفتاری او شده تا به امریکا نرود.

آقای فلاح از زندان آزاد شده و شب به خانه ی حیات می رود و بدون هیچ مقدمه ای او را در آغوش می کشد و حیات را مبهوت این کارش می کند. فلاح از احساساتش به حیات، با او صحبت می کند و حیات با دهانی باز او را تماشا می کند.

سودا در خانه ی کورای از خواب بیدار می شود و در حال آماده شدن برای رفتن به مدرسه است که آقای فلاح از راه می رسد. کورای خود را خوشحال نشان می دهد. سودا که در اتاق کورای گیر افتاده دفتر خاطرات او را پیدا و شروع به خواندنش می کند.

سر میز صبحانه بوراک به همه می گوید تست فوتبال دارد اما هیچ کس حاضر نمی شود با او برود و هرکس بهانه ای می آورد. بوراک خداحافظی می کند اما بچه های کلاس و حیات خانم و گزیده با هم می روند تا او را غافلگیر کنند و توی زمین تشویق اش کنند.

در سوی دیگر، زینب تلاش می کند از خانه شان فرار کند اما جاهد مراقب است و نمی گذارد او بیرون برود.

و اما ماجرای آقای شریف و بیتا خانم… توی مدرسه مادربزرگِ نادر با آقای شریف نشسته اند تا بیتا خانم با مادر قلابی آقای شریف دیدار کند. نادر با زحمت مادربزرگش را راضی به این کار کرده و آقای شریف سفارش می کند که مادربزرگ نادر هرچه می تواند از او برای بیتا خانم تعریف کند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز