بوراک توی زمین فوتبال مشغول گرم کردن است تا تست فوتبال بدهد که ناگهان صدای تشویق و سوت بلند میشود و بوراک از دیدن حیات خانم و بچه های کلاس ذوق زده میشود. بچه ها داد میزنند : “بوراک ما همیشه کنارت هستیم.” آقای فلاح هم به آنها ملحق میشود و توی آن سرو صدا و شلوغی به حیات میگوید میخواهد زندگی جدیدی شروع کند و درس بخواند و حیات باید معلم او باشد. در همین حال بوراک گل میزند و همه از هیجان زیاد همدیگر را بغل می کنند. در نهایت بوراک به عنوان نفر سوم انتخاب میشود و برادرش سوات در پوست خود نمی گنجد.

سودا که در خانه کورای شب را به صبح رسانده بود با عجله و با ماشین کورای خود را به محل تست بوراک می رساند و بوراک که او را سوار بر ماشین کورای می بیند و رویش را از او برمی گرداند و همه به سودا بی محلی می کنند. سودا سعی می کند به بوراک توضیح دهد ولی بوراک نمی تواند به او اعتماد کند. کورای به کمک سودا می آید و می گوید سودا را توی راه دیده و سوارش کرده و او تقصیری ندارد . بوراک سودا را کنار خود می نشاند و به او می گوید خیلی دوستش دارد ولی به او به چشم یک رفیق نگاه میکند نه چیز دیگری . سودا با چشمهای غمگین به عشقش نسبت به بوراک اعتراف میکند و بوراک به اومی فهماند که دیگر رابطه شان به پایان رسیده و باید جدا شوند .

آسیه به سودا نزدیک میشود و او را به خاطر اینکه شب را با کورای گذرانده تحقیر میکند . سودا به کورای می گوید: ” تو مرا به دردسر انداختی و بوراک که ما را باهم دیده و از من دوری میکند. من رو تنها بذار. ”

زینب به حیات خانم زنگ میزند و از او کمک میخواهد، حیات خانم و بچه ها با عجله به خانه زینب می روند اما نامادری زینب مانع ورود آنها به خانه میشود و می گوید : ” زندگی خصوصی آنها هیچ ربطی به حیات خانم ندارد و از او شکایت خواهد کرد.” حیات خانم به زور وارد خانه می شود و به نامادری زینب می گوید: ” من معلم او هستم و همه چیز به من مربوط است . هر کاری دوست داری بکن .” و زینب را از خانه خارج میکند . جاهد نامزد زینب از راه میرسد و با اونور درگیر می شود و سعی میکند جلوی حیات خانم را بگیرد . بالاخره با هر زحمتی زینب را فراری می دهند . زینب به آنها توضیح می دهد که او اصلا پدرش و جاهد را نمی شناسد و چون پدر جاهد، پدر زینب را که در زندان است تهدید می کرده به خاطر همین زینب مجبور شده به حرف آنها تن بدهد . حیات خانم به او اطمینان می دهد که اجازه نمی دهد این ازدواج سر بگیرد و از او حمایت خواهد کرد . زینب از همه تشکر میکند .

از آن طرف در اتاق آقای شریف مادربزرگ نادر که خودش را جای مادر آقای شریف جا زده بیتا خانم را می پسندد و از همدیگر به شدت خوششان می آید . بیتا خانم باور می کند که او مادر آقای شریف است و همه از نتیجه ملاقات راضی اند. آنها همدیگر را در آغوش می کشند .

سرکلاس ، زینب جلوی همه همکلاسی هایش از کورای بخاطر تهمتی که به او زده بود معذرت می خواهد و کورای که انتظار این را ندارد با خودخواهی میگوید: ” عذر تو را می پذیرم . همه باید حساب کار دستشان بیاید که با من در نیفتند .”

بوراک و گزیده و زینب و اونور، چهار نفری به سینما میروند تا کمی خوش بگذرانند و از کنار هم بودن لذت ببرند . کورای و سودا خبردار می شوند و تنها کاری که از دستشان برمی آید این است که سوار ماشین شوند و باهم درد دل کنند ولی هیچکس نمیتواند سودای غمگین را دلداری دهد.

حیات خانم در تلاش است که با کمک گرفتن از مدد کار اجتماعی به زینب کمک کند و مشکلاتش را حل کند . در این لحظه آقای فلاح پیش حیات خانم می آید و از او می خواهد به او ادبیات یاد بدهد . آنها از باهم بودن راضی و خوشحالند .

از آن طرف جاهد نامزد زینب چند نفر از دوستانش را با خود آورده تا زینب را از دست حیات خانم و بچه ها فراری دهد .

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز