Loading Posts...

سریال تلخ و شیرین قسمت 36

جاهد آدرس خانه ی حیات خانم را پیدا کرده و به دوستانش خبر می دهد. حیات و آقای فلاح در خانه تنها هستند و مشغول درس و صحبت که ناگهان پنجره ی خانه ی حیات سنگ باران می شود و همه ی شیشه ها می شکند. آقای فلاح بیرون می رود تا شاید ببیند چه کسی این کار را کرده است. حیات به یاد می آورد که جاهد او را تهدید کرده که اگر زینب را به او پس ندهد تاوان خواهد داد. مهاجمین فرار کرده اند. کورای برای خوشحال کردن سودا او را با خود به دیسکو برده. سودا که تا آن موقع به دیسکو نرفته است کمی معذب است و می خواهد برگردد. آسیه او را می بیند و از کوره در می رود و به کورای می گوید: “اول گزیده، حالا هم سودا!” و به سودا توهین می کند. کورای از سودا حمایت می کند و آسیه را پس می زند. او برای تلافی عکسی را که از کورای و سودا در خانه گرفته برای بوراک می فرستد. بوراک، از همه جا بی خبر، از دین آن ناراحت می شود و با عجله از گزیده و اُنور و زینب که قرار بود شب خوبی با هم داشته باشند جدا می شود و به سودا زنگ می زند و از او توضیح می خواهد و می گوید دیگر آن دوستی ساده ای که بینشان بوده هم تمام شد.  سودا با عصبانیت به کورای می گوید: “آدم پستی هستی! به بوراک خبر داده ای من شب را با تو گذرانده ام.” و می رود. بوراک که حالا قراردادش را بسته، دوباره خانه ی قبلی شان را اجاره می کند و با مادرش و سوات به خانه برمی گردد. این بار زینب در خانه ی حیات خانم مهمان است و قرار شده تا خطر رفع نشده در خانه ی او بماند. در مدرسه سودا وارد کلاس می شود و از بوراک خواهش می کند تنها با هم حرف بزنند. بوراک می گوید: “همه می دانند با کورای دوست هستی.” کورای از گوشه ای شروع به مسخره کردن بوراک می کند. بوراک می گوید: “با من مشکلی داری! دست از سر سودا بردار و راحتش بگذار!” کورای با نیشخند به او می گوید: “حالا می تونی بفهمی وقتی چیزی رو که متعلق به توئه ازت بگیرن چقدر ناراحت کننده است.” کورای و بوراک با هم گلاویز می شوند و کلاس برای جدا کردن آن ها به هم می ریزد. حیات بعد از کمی نصیحت از بچه ها می خواهد سرجایشان بنشینند و انشایی در مورد خشونت بنویسند. مادربزرگ نادر و بیتا نمی توانند از هم جدا شوند و با هم وقت می گذرانند. آقای شریف از ترس لو رفتن نقشه اش سعی می کند آنها را از هم دور نگه دارد. در همین حین پلیس سر می رسد و نادر مادربزرگش را به خیال آنکه پلیس برای بازداشت آنها آمده از آنجا می برد. نامادری زینب از حیات خانم شکایت کرده و حیات به دفتر احضار می شود تا توضیح دهد. نامادری به پلیس می گوید: گاین زن به زور دختر مرا از نامزدش جدا کرده و از خانه برده است.” حیات خانم جواب می دهد: “شما به زور او را مجبور به ازدواج و رها کردن درسش کرده اید.” زینب را هم به دفتر می آورند و او با گریه می گوید نمی خواهد ازدواج کند و او را مجبور کرده اند. آقای شریف به حیات خانم می گوید: “با وجود اختلاف نظرهای زیادی که با هم داریم، در این مورد تا آخرش با شما هستم.” حیات با نگاهش از او قدردانی می کند. مددکار اجتماعی می گوید: “حیات خانم پذیرفته اند که سرپرستی زینب را تا 18 سالگی برعهده بگیرند و پس از آن زینب خودش مختار است.” زینب که خیالش کمی راحت شده از هم کلاسیهایش خداحافظی می کند تا کمی تنها باشد اما جاهد منتظر ست و قصد دارد او را به زور سوار ماشینش کند. زینب جیغ می زند و بچه های کلاس به کمکش می روند و اُنور اجازه نمی دهد جاهد او را با خودش ببرد. جاهد همه، به خصوص حیات خانم را با جدیت تهدید می کند و می رود. در حیاط مدرسه کورای به سودا می گوید بوراک دنبال بهانه است ت از او جدا شود اما تو کم نیاور و تسلیم نشو. سودا که خسته شده می خواهد گزیده و بوراک را به حال خودشان بگذارد. اما کورای می گوید نقشه ای دارد و توضیح می دهد: “سودا منتظر بوراک می ماند و وقتی او را می بیند زبان می ریزد و از او می خواهد اشتباهاتش را نادیده بگیرد و او را ببخشد و به آرامی لب های بوراک را می بوسد و کورای از این صحنه عکس می گیرد تا به گزیده نشان دهد.” حیات به بچه های کلاس می گوید به مناسبت قرارداد بوراک و برگشتن زینب همه شام مهمان او هستند اما باید در خرید کمکش کنند. همه با هم به بازار می روند و خوشحالند. اُنور می گوید همه چیز به خیر گذشت اما جانور می گوید تا کورای از مدرسه اخراج نشده هیچ چیز خوب نیست. کورای به حیات خانم و بچه های کلاس ملحق می شود و حیات او را برای شام و شرکت در جشن کوچکشان به خانه اش دعوت می کند. کورای می گوید به چیزی را به گزیده نشان دهد و در همین لحظه  چشمش به مردی می افتد که صورتش را پوشانده و با چاقویی در دست می خواهد به حیات خانم حمله کند. کورای خودش را جلوی حیات می اندازد و چاقو شکمش را می دردو مهاجم فرار می کند و کورای بر زمین می افتد. حیات و گزیده فریاد می زنند: “آمبولانس خبر کنید!”…  

Leave a Comment