سریال تلخ و شیرین قسمت 41

گزیده سالن انتخابات را ترک می کند و بوراک با عجله و پریشان دنبالش می رود. گزیده با عصبانیت به او می گوید: “سرِ من معامله کردی و من رو فروختی!” بوراک با درماندگی می گوید: “من از تو دست نمی کشم. من فریب کورای رو خوردم و شرط رو قبول کردم.” گزیده در جواب می گوید: “تو احمقی! حتی اگر برنده هم می شدی از نظر من بازنده تو بودی، نه کورای.” و او را با غم و خشمی بی اندازه تنها می گذارد.

آقای شریف از کورای می خواهد نمایندگی مدرسه را بپذیرد. اما او قبول نمی کند و عابدین با دو رای به عنوان نماینده ی شورا انتخاب می شود. عابدین سرخوش از این پیروزی به آسیه می گوید: “قولت رو فراموش نکن. قرار بود اگه نماینده شدم با هم دوست باشیم.” آسیه جواب می دهد: “تو نماینده ی قلابی هستی. حتی کنار تو بودن هم کسر شان میاره.”

کورای به حیات خانم می گوید: “می دانم از اینکه نماینده نشدم خوشحال شدید.” ولی به نظر حیات خانم اگر نماینده می شد مسئولیت پذیرتر و آدم بهتری می شد. در ادامه کورای می گوید: “بوراک از من خواسن شرط ببیندیم که هر کس برنده شه صاحب گزیده می شه.” حیات از این حرف جا می خورد و هر دو را بازخواست می کند و در نهایت از بوراک می خواهد که مثل کورای دور خواهرش خط بکشد و از او دوری کند. و دنیا بر سر بوراک خراب می شود.

سودا گزیده را گوشه ی حیات مدرسه گیر می آورد و با طعنه می گوید: “آدم روی کسی که دوستش داره شرط نمی بنده! تو بازیچه ای.” و گزیده به او می گوید: “تو انقدر بدبختی که برای به دست آوردن بوراک با کورای همدست شدی و لبت رو گذاشتی روی لب بوراک تا کورای ازتون عکس بگیره. بوراک هیچ احساسی به تو نداره.” آنها گلاویز می شوند و بچه های کلاس جدایشان می کنند. سودا که از دست همه خسته شده به همکلاسی هایش می گوید: “شما آلت دست بوراک شدید. برای او ارزشی ندارید.”

حیات برای تسکین خواهرش او و زینب را به کافی شاپ می برد تا کمی سرحال بیایند. ولی در کافی شاپ حیات چشمش به آقای فلاح و شعله خانم می افتد و می خواهد که از آنجا بروند که آقای فلاح متوجه آنها می شود و شعله خانم را به حیات معرفی می کند و می گوید وکیل اش است. اما سر میز متوجه می شود که شعله خانم از فلاح خوشش می آید. گزیده و زینب آنها را تنها می گذارند و بیرون می روند. جاهد سر راهشان را می گیرد و از زینب می خواهد که برگردد، چون عاشق زینب است. اما گزیده از زینب دفاع می کند و از جاهد می خواهد دست از سر زینب بردارد.

بوراک از دوستانش معذرت می خواهد که آنها را ناامید کرده است. ولی بچه ها می گویند هر چیزی با معذرت خواهی جبران نمی شود. بیتا خانم که با آقای شریف قهر است در جواب احوال پرسی او، می گوید: “مادرت گفت که دخترهای زیادی رو گول زدی. من مثل اونا فریب تو رو نمی خورم.” و می رود. آقا شریف که تحمل از دست دادن بیتا را ندارد نادر را به اتاقش می برد و به او 24 ساعت وقت می دهد تا جبران کند واگرنه تاوان خواهد داد.

کورای که می داند سودا دعوا کرده به او می گوید: “باید پیروزیمون رو جشن بگیریم.” ولی سودا که از رفتار او عصبانی است می پرسد که چرا دیروز او را بوسیده است. کورای می گوید: “یه احساس آنی بود. لابد دلم خواست.” سودا به صورت او سیلی می زند و می گوید: “یه سیلی ساده بود. لابد دلم خواست.”

 

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز