بوراک بعد از پیاده شدن از اتوبوس همچنان مشغول عذر خواهی از گزیده است. او‌ می گوید: “من نسبت به تو حساس شده ام. شب تولد سوات وقتی عکس های خودت و کورای را تماشا می کردی تحملش را نداشتم و بعد از اینکه کورای خواهرت را نجات داد و تو هم تمام شب را گریه می کردی من‌حسودی میکردم و می ترسیدم تو را از دست بدم.” گزیده به بوراک می گوید: “گریه اش بخاطر کورای نبوده.” بوراک برای آخرین بار یک فرصت دیگر می خواهد تا اشتباهاتش را جبران کند. آنها همدیگر را در آغوش می گیرند و آشتی می کنند و بین خودشان قرار می گذارند تا حیات خانم از رابطه شان خبر نداشته باشد. اونور و زینب از اینکه آن دو آشتی کرده اند خوشحالند و زینب از آرامشی که در خانه حیات خانم نصیبش شده حرف می زند و برای نشان دادن علاقه ش به اونور دست های او را می گیرد و هردو عاشقانه به هم خیره می شوند اما آن طرفتر جاهد آنها را زیر نظر دارد و خودخوری می کند.
سودا و کورای که مشغول شکستن وسایل خانه آرزو، معشوقه ی پدر سودا هستند با شنیدن صدای پای او فرار می کنند و از کار خودشان خوشحالند‌. ولی کورای متوجه شده که سودا بدون اینکه بداند خواهر یا برادری هم دارد.
خانه ی اِمِل ( اموجی ) شلوغ شده چون همه ی دوستان برای درس خواندن آنجا جمع شده اند. سودا هم آنجاست. کمی بعد زینب و گزیده هم پیش آنها می روند. سودا تا چشمش به گزیده میفتد شروع به متلک گویی می کند و اعصاب همه را به هم می ریزد. در نهایت اِمِل که از جر و بحث بی پایان گزیده و سودا ناراحت شده و نمی تواند ریاضی بخواند از ندیم ( جانور ) می خواهد نقشه اش را عملی کند و سوالات ریاضی را بدزدد و بین بچه ها پخش کند. همه بچه ها حتی گزیده هم با او همدست می شوند.
حیات خانم لباس زیبایی پوشیده است و همراه آقای فلاح به عروسی می روند. همه از زیبایی او تعریف می کنند و فکر می کنند او و آقای فلاح زن و شوهرند. شعله آنها را از اشتباه در می آورد و می گوید: “فقط با هم دوست هستند.” سر سفره عقد با دیدن عروس و داماد حیات به یاد عروسی خودش میفتد که نامزدش او را تنها گذاشت. آقای فلاح که گریه او را میبیند به او دلداری می دهد و حیات می گوید: “اگر نامزدش میمرد تحمل مرگ او برایش راحتتر بود.” بعد دست فلاح را میگیرد و باهم میرقصند. آقای فلاح همانجا به او می گوید که خیلی دوستش دارد.
روز امتحان، آقای شریف حسابی مواظب است که کلاس ده – ب کار خلافی انجام ندهد و او را فریب ندهد .‌اما ندیم نقشه ش این است که سر بیتا خانم را گرم کنند و سوال ها را بدزدند .
بوراک به گزیده می گوید: “خودت را از ماجرای تولد کنار بکش. چون خواهر حیات خانم هستی و اگر گیر بیفتی برایت بد می شود.” ولی گزیده نمی خواهد دوستانش را تنها بگذارد .
حیات که متوجه رابطه بوراک و گزیده شده است دوباره از بوراک می خواهد که این کار را تکرار نکند.
جاهد و دوستانش ، اونور را در کوچه ای گیر میندازند و به شکل وحشیانه و تا حد مرگ کتکش می زنند. زینب که از دیر آمدن اونور نگران شده است پشت سر هم به او زنگ می زند. گزیده و بوراک هم نگران اونور می شوند …

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز