کورای و سودا از بیمارستان به مدرسه می آیند و سودا می گوید که دلم برای همه تنگ شده است. کورای می گوید: «آدم وقتی چیزی را از دست می دهد قدرش را می داند. » سودا که مدرسه را خالی می بیند تعجب می کند و کورای می گوید: «همه در سالن نمایش مدرسه جمع شده اند. »

همه ی سالن پر است از بادکنک و پلاکارت های خوش آمدگویی به سودا. بچه ها از دیدن سودا خوشحالی می کنند و ترانه ی زیبایی را برایش می خوانند. سودا از اینکه همه به فکرش بوده اند خوشحال می شود. حیات خانم هم او را در آغوش می گیرد و برایش آرزوی سلامتی می کند. بعد به دانش آموزان اطلاع می دهد که همکلاسی جدیدی به کلاس اضافه می شود. در همین لحظه ابرو خواهر سودا وارد کلاس می شود و سودا با تعجب به طرف او می رود. و ابرو می گوید: «ما فقط خواهر ناتنی هستیم. من از مدرسه ی خودم اخراج شده بودم و کورای کمک کرد تا در اینجا ثبت نام کنم. مطمئن باش به خاطر تو نیامده ام. »

موقع زنگ  تفریح ابرو که از بوراک خوشش آمده از گزیده درمورد او می پرسد و گزیده به او می گوید: «از او دوری کن. در زندگی من او یک اشتباه بزرگ بود. »

بوراک پیش اونور می رود و از او می خواهد با هم صحبت کنند. ولی اونور با لحن بدی او را از خود می راند. و در نتیجه هردو گلاویز می شوند. کورای آنها را از هم جدا می کنند و شریف به خاطر سروصدا با عجله می آید و با عصبانیت فریاد می کشد که آن دو را به کمیته انضباطی می کشد. حیات به شریف می گوید: «من روش بهتری برای تنبیه آنها دارم. » او به بوراک و اونور می گوید: «باید با هم صحبت کنید و یک آدم بی طرف به گفت و گوی شما نظاره کند. » خانم معلم برای این کار کورای را انتخاب می کند. کلاس خالی می شود و هر سه به داخل رفته شروع به گفت و گو می کنند. بوراک به خاطر تهمت دزدی به اونور پشیمان است واز او معذرت می خواهد و اونور هم پس از کمی شکایت و گلایه از او بالاخره او را می بخشد. آنها همدیگر را در آغوش می گیرند و آشتی می کنند. بوراک لنگه ی گوشواره ی زینب را به او می دهد و اونور از زینب به خاطر ناراحتی هایی که بوجود آورده بود عذرخواهی می کند. کورای که نقش داور را خوب اانجام داده بود به حیات خانم می گوید: «از اینکه به من اعتماد کردید تا میان آن دو داوری کنم ممنونم. » در این بین بوراک از اونور قول می گیرد که او را به محلی که در آن برنامه اجرا می کند ببرد.

حیات با دوستش یاشیل  صحبت می کند و به او می گوید: «می خواهم فرصتی از فلاح بگیرم که همدیگر را بهتر بشناسیم و انقدر در ازدواجمان عجله نکنیم. »

ولی هنگام عصر فلاح او را به خانه اش دعوت می کند و برای اینکه به او نشان دهد چقدر او را می شناسد همه ی کتاب ها و تابلوهای مورد علاقه ی حیات را در اتاق می چیند. حتی به او می گوید به یاد دارد که موقع اولین دیدارشان حیات چه لباسی پوشیده بود. حیات او را در آغوش می کشد و از او به خاطر این همه توجه تشکر می کند. و فلاح در همان لحظه به یاد تهدیدهای شعله می افتد که گفته بود همه چیز را درمورد او به حیات خواهد گفت!

حیات این بار با خوشحالی به یاشین می گوید: «امروز فهمیدم فلاح من را به خوبی می شناسد و از علایق من خبر دارد. او باعث شده من گذشته ی تلخم را فراموش کنم. »

کورای در اتاق برادرش دنبال شارژر می گردد که جعبه ی فلاح را پیدا می کند. او از داخل جعبه کارت عروسی حیات و تامر را پیدا می کند و با شک و تردید به آن خیره می شود.

شریف که وقتی می خواهد پول تعمیر شوفاژ را به قدیر پسرعموی نادر بدهد متوجه قلابی بودن سیبیل قدیر می شود و تازه آن موقع می همد که او نادر است و شروع به کتک زدن او می کند و دست مزدش را هم نمی دهد.

دزد ساعت بوراک این بار از کیف گزیده ام پی تری او را می دزد.

GUNAY

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز