Loading Posts...

سریال تلخ و شیرین قسمت 94

تامر و حیات در پارک قدم می زنند. تامر به او می گوید وقتی می خندی زندگی رنگی می شود. حیات لبخند می زند و از تامر به خاطر همراهی اش تشکر می کند و فلاح مثل همیشه آنها را از پشت درخت ها می پاید. در مدرسه تارکان به کورای می گوید: «من و آسیه به خاطر امل و ندیم اینجا می مانیم. کورای می گوید من که از شما نخواستم با من بیایید. و با افسوس ادامه می دهد: «بهترین لحظه های زندگی من اینجا اتفاق افتاده و به قیافه غم زده سودا نگاه می کند.» تهیه کننده به عنوان هدیه اتومبیل آخرین مدلی برای زینب می فرستد. زینب هم سوئیچ ماشین را به اونور هدیه می دهد و به همراه هم کلاسی هایشان به گردش می روند. تامر در خانه حیات به او می گوید به دادگاه اعتراض بدهیم تا سرکارت برگردی. ولی حیات قبول نمی کند و می گوید ارزشش را ندارد که من به مدرسه برگردم و آینده تحصیلی دانش آموزم خراب شود. شریف برای اینکه مانع رفتن کورای از مدرسه شود مسخره بازی درآورده و برایش هیپ هاپ می خواند. کورای از کار او خنده اش می گیرد و می گوید: من تصمیم ام را گرفته ام و می روم. سودا از صحبت های بین دانش آموزان می فهمد که کورای می خواهد مدرسه را ترک کند. پیش او می آید و جلوی او می ایستد و فریاد می کشد: حتما اسباب بازی جدیدی پیدا کرده ای که می خواهی بروی. من به تو اعتماد کردم و از ته قلبم به تو دل بستم. و با چشم های اشک آلود با مشت به سینه کورای می کوبد. بچه ها آن ها را از هم جدا می کنند. کورای در سکوت او را تماشا می کند و در دلش می گوید: کاش می دانستی هنوز هم مثل دیوانه ها دوستت دارم. ولی نمی خواهم به تو آسیبی بزنم. مجبورم از آینجا بروم. فلاح تامر را سوار ماشینش می کند و تامر با تمسخر به او می گوید: هر وقت به دیدن حیات می آیم ناچارم با تو هم رو به رو بشوم. فلاح با نفرت می گوید: تو آدم فرصت طلبی هستی. و از مشکلاتی که برای حیات به وجود می آید سواستفاده می کنی. و اتومبیلش را با سرعت می راند. تامر از ترس فریاد می کشد. فلاح به آرامی می گوید: خواستم بدانم جانت را برای حیات می دهی یا نه. فهمیدم که بی ارزش تر از این حرف ها هستی. بوراک در مدرسه پیش سودا می رود و به او می گوید: حق کورای را کف دستش می گذارم. گزیده حرف او را می شنود و می گوید: هنوز هم که نقش شوالیه سودا را بازی می کنی. بوراک جواب می دهد: من با سودا کاری ندارم. مشکل من کورای است که مرا خیلی اذیت کرده است. فلاح به خانه می رود و کورای را ناراحت و غمگین می بیند. از او می پرسد که آیا تعلیق شدن حیات به خاطر جریان اردو بوده است؟ کورای جواب مثبت می دهد و می گوید: من تصمیم گرفته ام از مدرسه بروم تا بیشتر از این به سودا آسیب نرسد. فلاح می گوید: ولی تو باید از او مراقبت کنی. او به تو احتیاج دارد. از وقتی با حیات آشنا شدم گذشته ام را فراموش کرده ام و فهمیدم که عشق درمان همه دردهاست.  فلاح از کورای می خواهد که دیگر حرف رفتن را نزند. آسیه در تاکسی ندیم را می بیند که رانندگی می کند. ندیم به او می گوید: روزها در رستوران کار می کنم و شب ها هم مسافرکشی می کنم. چون پدرم بدهکار شده و باید کمکش کنم. آسیه او را بغل می کند و از اینکه هم درس می خواند و هم کار می کند به او افتخار می کند. شریف در دفترش به نادر و مستحق می گوید باید راهی پیدا کنیم تا مادرم با ازدواج من و بیتا موافقت کند. بیتا می گوید: به من بگو مادرت از چه زن هایی خوشش می آید تا من هم مثل آنها رفتار کنم. مستحق می گوید: من فهمیدم که او از حیات خانم خوشش آمده است. قرار می شود که بیتا مثل حیات رفتار کند و خودش را شبیه او بکند. GUN AY

Leave a Comment