Loading Posts...

سریال تلخ و شیرین قسمت 95

کورای به دفتر شریف می رود و از او پرونده اش را می خواهد تا به مدرسه ی قبلی اش برگردد. شریف می گوید:”آقای فلاح به عنوان اولیای تو از من خواهش کرده که پرونده را دست تو ندهم. اگر ولی دانش آموز راضی نباشه، دانش آموز نمی تواند مدرسه را ترک کند‌. ” کورای هم می گوید حالا میبیند که هر کاری برای رفتن از اینجا خواهد کرد. دفعه بعد کورای به دفتر می رود و جلوی چشم شریف و نادر و مستحق به قاب عکس آقای شریف دارت پرتاپ می کند! و از آنها یک فنجان قهوه می خواهد. شریف نه تنها ناراحت نمی شود بلکه پیشانی او را می بوسد!  و می گوید:” هر کاری کنی پرونده ات را نمی دهم. کورای میکروفون را برمی دارد و می گوید: ” به دلیل تعمیرات، مدرسه تعطیل و امتحانات کنسل است. ”  دانش آموزان خوشحالی می کنند ولی شریف می گوید که از این خبرها نیست. و به کورای هم می گوید که هرکاری کند اخراجش نمی کند. تامر به حیات زنگ می زند و می گوید: ” اتفاقی افتاده و می خواهم ببینمت. ” حیات با عجله و نگرانی پیش  او می رود و تامر را آرام و آسوده و نشسته روی نیمکت پارک می بیند. تامر می خندد و می گوید که عمدا گفته است تا او را هرچه سریعتر ببیند. او حیات را راضی می کند که به سینما بروند. ولی وقتی فیلم شروع می شود حیات یاد فلاح می افتد که همانجا به او پیشنهاد داده و بود و او هم با خوشحالی و هیجان قبول کرده بود. و با یادآوری آن صحنه غم تمام وجودش را فرا می گیرد. آسیه پیش امل و آیهان می رود و به آنها می گوید می گوید می خواهد در مورد ندیم با آنها صحبت کند. امل و آیهان هم از همه جا بی خبر می گویند که مگر باز هم دزدی کرده است؟ و آسیه هاج و واج با دهانی باز به آنها نگاه می کند و می گوید:” مگر ندیم دزدی می کند؟ من دیروز تو تاکسی ندیم را دیدم که داشت رانندگی می کرد. پس یعنی دزد مدرسه هم ندیم بوده و تمام کادوهایش هم دزدی بوده است! ” و به دنبال ندیم می رود و کشیده ی آبداری به او می زند و می گوید:” من نمی توانم عاشق یک دزد بشوم. ” بوراک به کورای اعتراض می کند که آسایش همه را به هم زده است و اگر می خواهد برود زودتر گورش را گم کند و باهم درگیر می شوند و شریف آنها را از هم جدا می کند. فلاح به حیات و تامر فکر می کند که تامر چگونه سعی در به دست آوردن دل حیات دارد. از این تصویر حالش بد می شود و به صدری می گوید فورا یاشین را پیدا کند تا با او حرف بزند. ندیم که از رفتار آسیه حسابی به هم ریخته و دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست ساعتی را که از بوراک دزدیده بود را به او پس می دهد و با صدای بلند می گوید که دزد کلاس  او بوده است. و ادامه می دهد: ” من برای این که هدایای دوست دختر پولدارم را جبران کنم دست به دزدی میزدم. من از اعتماد شما که مثل خانواده ام بودید سو استفاده کردم. هرکاری دوست دارید با من بکنید. ” دوستانش به طرف او می آیند و می گویند کاش به ما می گفتی چه مشکلی داری، آن وقت کمکت می کردیم و نمی گذاشتیم که انقدر زجر بکشی. تو مثل برادر ما هستی. ندیم که تحمل این همه گذشت از طرف دوستانش را ندارد از کلاس بیرون می رود و به تلخی و در تنهای گریه می کند. GUN AY

Leave a Comment