آسیه از ندیم جدا شده و در گوشه ای گریه می کند. کورای کنارش می نشیند و آسیه به او می گوید: «از اینجا برویم. دیگر تحمل ماندن در این مدرسه را ندارم.» امل پیش تارکان می رود و می گوید: «شنیده ام می خواهی همراه کورای از اینجا بروی.» تارکان جواب می دهد: «من اینجا خوشحالم و نمی خواهم جایی بروم.» امل به چشم های او دقیق می شود و می خندد.

فلاح با یاشین، دوست حیات، صحبت می کند و از او می خواهد به حیات بگوید مواظب تامر جانور باشد. او می گوید: «تامر آن موقع دادستان بود و هر کاری می خواست می توانست انجام دهد. به نظر شما چرا از من شکایت نکرد و در ضمن او کارهایی می کرد که نمی خواهد کسی از آنها باخبر بشود.او می خواست جلوی ما را بگیرد که در مزایده مهمی شرکت نکنیم و برای همین درگیر شدیم.» یاشین می گوید: «می بینم شما بیشتر به فکر امنیت حیات هستید و از او تشکر می کند.»

بیتا خودش را شبیه حیات آرایش کرده و کلاسش را در هوای آزاد برگزار می کند و درسش را با شعری از سعدی شیرازی آغاز می کند. پریهان سلطان سر کلاس او می رود و بیتا می گوید تمام تلاشم را می کنم که بچه ها فرد مفیدی برای جامعه بشوند. مادر شریف از او تعریف می کند ولی مورچه ها پای بیتا را گاز می گیرند و فریاد بیتا به هوا می رود و به شریف می گوید: «همه اش تقصیر توست که می گویی مثل حیات رفتار کن. مورچه ها پایم را تکه پاره کردند.» و با عصبانیت می رود. شریف هم باز ناامید می شود.

شرکتی که زینب در آن آواز می خواند از او می خواهد به آنجا برود و با مشاوره گرفتن از مسئول مد شرکت ظاهرش را شبیه خواننده ها درست کند. زینب و انور به آنجا می رود ولی انور احساس می کند که شبیه خدمتکار زینب شده که فقط وسایلش را جا به جا می کند و از این فکر حالش گرفته می شود.

تامر خودش را به مریضی می زند و از حیات می خواهد که به دیدنش برود واز آن طرف به فلاح زنگ می زند و می گوید:« امشب حیات پیش من خواهد ماند.» فلاح عصبی می شود و جلوی خانه ی تامر منتظر می نشیند.

آسیه به دیدن کورای می رود و از او می خواهد به دیسکو بروند و کمی از غم و غصه رها شوند. آنها با هم می روند و سودا آنها را تعقیب می کند و در دیسکو شاهد رقص آنها می شود. کورای چشمش به سودا می افتد و لبهای آسیه را می بوسد.

حیات به خانه ی تامر می رود و در اتاق کار او پوسترخودش را می بیند و تامر می گوید:« عکس تو برایم مثل مسکن است. تنها چیزی که می خواهم این است که کنارت باشم و گذشته را جبران کنم» سپس دم پنجره می رود وبه فلاح نیشخند می زند. فلاح صبرش تمام می شود و به در خانه ی او می رود و مشتی به صورتش می زند و آنها با هم گلاویز می شوند. حیات با شنیدن سر وصدای آنها می آید سعی می کند از هم جدایشان کند ولی ضربه می خورد و از پله ها به پایین می افتد. فلاح و تامر از دعوا دست می کشند و افتادن او از  پله ها را تماشا می کنند. حیات به بیمارستان برده می شود درحالی که ضربه ی مغزی شده است و به دستهای فلاح دستبند زده می شود.

GUN AY

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز