قلب حیات به شوک پاشخ می دهد و او بالاخره به هوش می آید. وقتی این خبر به گوش گزیده و بچه ها می رسد، شادی به چهره هایشان برمی گردد.

حیات حالش بهتر شده و تامر او را به خانه می برد. حیات می گوید در طول بیهوشی فقط کابوس دانش آموزانم را دیدم. گزیده از این که خواهرش به خانه برگشته سر از پا نمی شناسد. تامر به حیات می گوید:” خیلی نگرانت شدم ولی در عوض فلاح به زندان افتاد.” حیات از این حرف ناراحت می شود.

فلاح در زندان از وکیلش می خواهد که هر کاری برای آزادی او بکند. وکیل می گوید:” جرم شما ورود غیرقانونی به خانه و ضرب و شتم است و به این زودی آزاد نمی شوید.” فلاح عصبانی می شود.

شریف و بیتا به عیادت حیات می آیند و از اتفاقی که برایش افتاده اظهار ناراحتی می کنند.

سودا به بوسه ی کورای و آسیه فکر می کند و گریه سر می دهد.

سودا در مدرسه به اتاق آقای مدیر می رود و می گوید:” خانم معلم به خاطر من توی دردسر افتاد و می خواهم کمکش کنم.” شریف از او به خاطر این که به فکر معلمش است تشکر می کند.

حیات به اداره آموزش و پرورش می رود و می گوید:” کوتاهی از من بود.” در همین هنگام سودا با سر و صدا به داخل اتاق می آید و می گوید که او امضای مادرش را جعل کرده. حیات به او می گوید:” با این کارت خودت را به دردسر انداختی و به کمیته انضباطی باید جواب پس بدهی.” سودا در جواب می گوید:”برگشتن شما به مدرسه خیلی مهمتر از به دردسر افتادن من است.” حیات او را می بوسد و می گوید به او افتخار می کند.

سودا به مدرسه برمی گردد و آسیه را گوشه ای از حیاط می بیند و به سمتش می رود و می گوید:” مثل کرکس دنبال کورای افتاده ای!” آسیه با پوزخندی به او می گوید:” کورای تو را شوت کرده و به من چسبیده.” آنها باهم درگیر می شوند. کورای آنها را از هم جدا می کند و سودا فریاد می زند:” حق نداری به من دست بزنی کورای! تو برای من مرده ای.” و از شدت فشار سرش گیج می رود و بوراک دست او را می گیرد و کمکش می کند و به او می گوید که خانم معلم به زودی به مدرسه برمی گردد چون تقصیرم را گردن گرفتم. گزیده به بوراک می گوید:” هنوز چشمت به دنبال سودا است.” ولی بوراک می گوید:” او به خاطر خواهرت خودش را به دردسر انداخته. مواظب حرف زدنت باش.” و می رود.

آیهان و امل و اورهان هنوز منتظر ندیم هستند ولی او یک هفته است که به مدرسه نیامده. آنها او را در رستورانی مشغول به کار پیدا می کنند و از او می خواهند برگردد ولی ندیم می گوید:”دیگر ترک تحصیل کردم.”

تارکان به دیدن کورای می رود و کورای می گوید:” سودا من و آسیه را در حال بوسیدن هم دیده و حسابی به هم ریخته است.” تارکان می گوید:” از یک طرف نمی خواهی به او صدمه بزنی و از طرف دیگر قلبش را میشکنی.”

سودا از بوفه مدرسه چاقوی بزرگی برمی دارد و لاستیک های ماشین کورای را پنچر می کند.

گزیده به زینب می گوید:” احساس می کنم بوراک هنوز سودا را دوست دارد. یک نامه می نویسم و از طرف سودا به بوراک می دهم تا ببینم واکنش او در مقابل حرف های عاشقانه ی سودا چه خواهد بود.”

مادر آقای شریف از پشت در اتاق پسرش صدای مشاجره ی شریف و بیتا را می شنود. آنها باهم قرار می گذارند که دعوای الکی بکنند و شریف این طور وانمود کند که تحمل دوری بیتا را ندارد تا مادرش دلش به رحم بیاید و با ازدواج آنها موافقت کند. پریهان سلطان گول آنها را می خورد و به خاطر رفتن بیتا خدا را شکر می کند ولی متوجه می شود که حال پسرش از دوری بیتا خیلی بد است.

GUN AY

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز