Loading Posts...

سریال حکایت ما قسمت 118

درین از طریق آشنایی پدرش، به بهانه سوالاتی در مورد وکالت برای انجام پروژه دانشجویی، از زن باریش در دفترش وقت میگیرد تا به همراه رحمت به آنجا برود و رحمت بتواند اطلاعاتی را که میخواهد در مورد زندگی او به دست بیاورد. رحمت سعی میکند به طور غیر مستقیم در مورد وضعیت تأهل و زندگی همسر باریش سوال کند. او طبق چیزهایی که میبیند و می شنود، متوجه می شود ازدواج او با باریش حقیقت دارد و دروغی در کار نیست. هنگامی که کارشان تمام می شود، همسر باریش از رحمت میخواهد که در اتاق بماند. او به رحمت میگوید که فهمیده است او کیست. رحمت از دست او عصبی می شود و به او گوشزد میکند که باریش با کارش، زندگی خواهرش را به هم ریخت. فکری به کافه توفان می آید، او شروع به کلاس گذاشتن کرده و مدام از پولداری خودش و فقیر بودن اهل محله حرف می زند. او میگوید «زنم مریض است و انگیزه ای ندارد.دنبال راه حلی برای خوشحال کردن او هستم». او طبق همفکری با اهل کافه، تصمیم می‌گیرد جشن عروسی برای خودش و ملک در محله برپا کند. رحمت برای جبران کار درین، از او کاری میخواهد. درین چند مسأله ریاضی را که قادر به حلشان نیست به او میدهد. رحمت که نمیخواهد درین بفهمد درس او خوب است، مسأله ها را خودش حل کرده اما به درین میگوید که به دوستش داده است. درین اصرار میکند تا پیش دوست رحمت کلاس ریاضی بیاید اما رحمت او را دست به سر میکند. بعد از پیشنهاد همکاری زنها در دفتر وکیل سلیم برای زدن آتلیه، هیچ یک استقبال نکرده و می روند. فیلیز سرخورده می شود اما به پیشنهاد چیچک و تولای، تصمیم میگیرند یک مهمانی گرفته‌ و با دعوت زنها، آنها را متقاعد کنند. شب در خانه، زینب بی مقدمه زنگ در را می زند. حکمت دم در رفته و وقتی او را میبیند، با رنگی پریده سریع او را از خانه دور کرده و به خانه سابق باریش می برد. زینب از اینکه کل روز در خانه تنهاست شاکی شده. آنها در خانه با یکدیگر صحبت کرده و حکمت سعی میکند زینب را آرام کند. حکمت که کمی به هم ریخته است، به زینب میگوید «احساس میکنم مثل جمیل شده ام که وقتی خواهرم به او نیاز داشت با او ازدواج کرد، و بعد از او سو استفاده کرد.» زینب از اینکه حکمت از ازدواج با او منصرف شود ترسیده و سریع به او میگوید «من هم تو را دوست دارم و این ازدواج به خاطر بچه نیست. بعد از زایمان بچه را می‌فروشم تا خودمان زندگی جدیدی را شروع کنیم». حکمت از اینکه فکر میکند زینب هم به او علاقه دارد خوشحال می شود. همکار وکیل سلیم، در حرفهایش راجع به تحقیق در مورد باریش، به او میگوید که «باریش تابستان گذشته با زنش ازدواج کرده است». سلیم از شنیدن این حرف متعجب می شود. او زمانی که میخواهد این خبر را به فیلیز بدهد، فیلیز از شنیدن حرف در مورد باریش امتناع کرده و به حرف او گوش نمی‌دهد. صبح، وقتی باریش به درمانگاه محل کارش می رود. آن پسر نوجوان که دستش را بخیه زده بود،دم در خوابیده است. باریش دلش سوخته و او را به داخل می برد. وقتی سر باریش گرم است، او داروهای اتاق را دزدیده و فرار میکند. باریش دنبال او می رود و او را گیر می اندازد. آن پسر با تحقیر به باریش میگوید که او ماشین دزد نبوده است. باریش برای اینکه به او ثابت کند، مقابل چشمش در ماشینی را باز میکند. بعد دارو ها را از او گرفته و باز هم میگوید «اگر پول لازم داشتی از من بخواه ولی دزدی نکن». ملک و فکری به اصرار فکری عروسی بر پا میکنند.کیراز نیز از این ایده استقبال کرده و به ملک در کارها کمک میکند. فیلیز و چیچک تصمیم میگیرند آن زنها را برای متقاعد کردن در مورد کار، به عروسی دعوت کنند. آنها همگی را جمع کرده و در مورد مزایای شغل جدید میگویند. زنها راضی شده و یپشنهاد همکاری را می‌پذیرند. فیلیز و چیچک خیلی خوشحال می شوند. کمی بعد، ملک و فکری با لباس عروس و داماد وارد محله می شوند‌. FaFa

Leave a Comment