سریال حکایت ما قسمت 120

فیلیز ابتدا متوجه نمی شود که همسایه شاکی، همان باریش است. او طلبکارانه میگوید :«تو اینجا چیکار می‌کنی؟» وقتی متوجه قضیه می شود، به او میگوید که:« باید از اینجا بروی.» باریش میگوید«« من در درمانگاه کار میکنم و رفتنم دلبخواهی نیست.» فیلیز با عصبانیت میگوید :«اگر نروی به زور متوسل می شوم». باریش با حرص بیرون آمده و وقتی به درمانگاه می رود ، با تولای تماس گرفته و قصد دیدن او را دارد. او که تصور کرده است فیلیز بخاطر فکر کردن به او و برای انتقام گرفتن، به عمد کنار درمانگاه او مغازه گرفته ، از تولای میخواهد فیلیز را متقاعد کند که دیگر باریش را فراموش کرده و دنبال انتقام نباشد. تولای که ماجرای مغازه را نمی‌دانسته، چنین چیزی را انکار میکند و میگوید :«تو یک ذره هم برای فیلیز مهم نیستی. اون داره راه خودشو میره. حتی اسمت هم به زبون نمیاره». باریش می فهمد که اشتباه برداشت کرده است. تولای از دست باریش عصبانی می شود و به او میگوید «دیگر هیچوقت با من تماس نگیر.» و می رود.
او در خانه ماجرا را برای فیلیز و چیچک تعریف میکند. آنها نیز از طرز تفکر باریش حرصشان میگیرد. فیلیز از آنها میخواهد ماجرای همسایه شدن با باریش به گوش حکمت و رحمت نرسد تا اتفاقی نیفتد.
شب در خانه باریش، به زنش میگوید که قصد دارد از کارش استعفا داده و جای دیگری مطب بزند. زنش که از جریان فیلیز بی خبر است، استقبال میکند. شب هنگام خواب، ساواش، پسر باریش اصرار دارد که او نیز پیش باریش و مادرش بخوابد. باریش قبول نکرده ولی مادرش به او قول میدهد فردا این کار را بکند. در اتاق خواب، باریش که در حال خوابیدن روی کاناپه است، میگوید :«به بچه قولی نده که نمی‌توانیم عملی کنیم.» نهال میگوید:« بنظرم ساواش فهمیده که همه چیز بینمون عجیبه. باید یک بار بزاریم پیشمون بخوابه.» او از باریش میخواهد برای راحتی خودش روی تخت بخوابد، اما باریش میگوید:«ما از اول طی کردیم».
صبح، باریش به مافوق خود زنگ زده و درخواست انتقالی میدهد. اما تا زمان پیدا شدن دکتر جدید باید سر کار خودش باشد. فیلیز و زنهای آتلیه قصد دارند مراسم افتتاحیه برای آنجا برگزار کنند. فیلیز با کیراز تماس گرفته و از آنها هم برای افتتاحیه دعوت میکند.
فیلیز و بقیه مشغول تدارک می شوند. آنها وقتی به آتلیه می روند، متوجه می شوند که گلسوم خانم، صاحب مغازه با پسری که دزد بود و باریش دستش را بخیه زده بود بحث میکند. آنها می فهمد که امره، برادرزاده گلسوم است. او میگوید مادر امره فوت کرده و او که مادر بالای سرش نبوده، دردسر شده و شر درست میکند.
حکمت و زینب در خیابان مشغول صحبت هستند که جمیل آنها را میبیند. او که متوجه می شود رابطه آنها مشکوک است، تصمیم می‌گیرد این قضیه را به فیلیز خبر دهد. او دم خانه فیلیز رفته اما فیلیز خانه نیست. او لابلای حرفهایش این قضیه را به چیچک میگوید. چیچک با تصور اینکه جمیل به حکمت تهمت می زند، عصبانی شده و با جمیل بحث می کند.
در روز افتتاحیه، کیراز قصد رفتن ندارد، زیرا میانه اش با فیلیز شکرآب است. ملک با او حرف می زند و میگوید:« فیلیز حکم مادر تو رو داره و تو برای اون همیشه به چشم یک بچه هستی. پس ناراحت نشو و به روشی که فکر می‌کنی درسته ادامه بده». او کیراز را متقاعد کرده و همگی حاضر می شوند و به آتلیه می روند.
کیراز، امره را در آتلیه دیده و نظرش به او جلب می شود و دنبال جلب توجه و نزدیک شدن به اوست.
FaFa

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز