Loading Posts...

سریال حکایت ما قسمت 126

فیلیز ادامه میدهد :«من احتیاج دارم بفهمم چیزی که بینمون بوده دروغ نبوده. اون ماشین مشکی هم که تعقیبم میکرد تو بودی؟» باریش خودش را به آن راه زده و میگوید :«نمی‌فهمم چی میگی.مگه من ازت راجع به او وکیل میپرسم؟ پس تو هم حق نداری همچنین چیزی ازم بپرسی». فیلیز با ناراحتی از مطب بیرون می آید. آنها هر دو به فکر فرو می روند. فیکو و امره از خانه بیرون آمده اند. فیکو طلبکارانه از امره میپرسد که:« تو خونه چیکار داشتی؟» و امره به دروغ میگوید :«کیراز من رو فرستاد تا براش وسایلش رو بیارم». فیکو میگوید:«اگه دروغ بگی به پلیس خبر میدم.» در خانه، رحمت دنبال عصمو رفته و از اینکه بچه ها مواظب همدیگر نبوده، و هر یک بی‌خبر از مدرسه رفته اند شاکی است. کمی بعد، فیکو به همراه دو چمدان بزرگ از وسایل خودش و کیراز که از خانه ملک آورده، وارد می شود. کیراز از اینکه وسایلش به دستش رسیده خوشحال می شود. فیکو در مورد امره از کیراز سوال میکند، کیراز نیز حرف امره را تایید میکند و میگوید ««من گفتم بره وسایلم رو بیاره.» تولای و توفان از روستا برگشته اند. تولای از ماشین پیاده شده و مسیر زیادی را پیاده طی میکند و توفان هرکاری میکند او سوار ماشین نمی شود. آنها به آتلیه می رسند. فیلیز از دیدن تولای خیلی خوشحال می شود، اما رفتار تولای تغییر کرده و عجیب شده است. او ناگهان خوشحال شده و میخندد، و به یک باره اخلاقش عوض شده و عصبانی می شود، و مدام این حالت تکرار می شود. فیلیز کمی نگران احوال تولای شده اما به روی خودش نمی آورد. زینب در خانه مشغول صحبت با تلفن است و میگوید :«واسه فروش بچه نزدیک بود خودمو به کشتن بدم. مجبورم نتیجه این کار رو با حکمت بگذرونم». حکمت همان لحظه به سمت خانه می آید . زینب سریع گوشی را قطع کرده و خودش را به مظلومیت می زند. وقتی حکمت زینب را میبیند،از سر و وضع او متعجب می شود. زینب میگوید:« هیچی ازم نپرس. فقط بغلم کن.» حکمت به زینب دلداری میدهد. و میگوید :«دیگه هیچکس نمیتونه کاری باهات بکنه. من مواظبتم.» چیچک به بهانه خرید از خانه، سند ازدواج حکمت را برداشته و بیرون می آید . او با جمیل تماس گرفته و قرار میگذارد تا در این مورد با او صحبت کند. تا رسیدن جمیل، او به خانه باریش مشکوک شده و جلو می رود، که متوجه می شود حکمت و زینب در خانه هستند. چیچک وارد خانه می شود و با داد و بیداد، سند ازدواج را به آنها نشان میدهد و توضیح میخواهد. حکمت میگوید :«زینب زنمه. اگه نمی‌خواینش دیگه منو نمی‌بینین». چیچک تهدید میکند که:« پس به خواهرت قضیه رو میگم.» حکمت دنبال چیچک می رود تا جلوی او را بگیرد، اما جمیل نیز از راه رسیده و ماجرا را میفهمد. کمی بعد، توفان و تولای نیز که بیرون آمده آنها را میبینند و از حرفهایشان ماجرای ازدواج حکمت را می فهمند. رحمت نیز از سر و صدا بیرون می آید و او نیز ماجرا را میفهمد. همه به غیر از فیلیز که در جریان نیست، از ازدواج حکمت شوکه می شوند. حکمت خواهش و التماس میکند تا کسی ماجرا را به فیلیز نگوید، تا خودش به وقتش این کار را بکند. آنها همگی در قهوه خانه توفان جمع می شوند تا در مورد این مسأله صحبت کنند. رحمت با عصبانیت علت این کار حکمت را میپرسد. حکمت میگوید :«زینب حامله است». همه جا میخورند. فیلیز در خانه منتظر است تا بچه ها بیایند. همه برای صرف شام به خانه می روند. فیلیز از اینکه همگی دوباره سر یک میز هستند خوشحال است و میگوید :«هیچ چیزی نمیتونه خوشحالی الان رو ازم بگیره». صبح، فکری در محله ای غریبه با لباسهای پاره، در حالی که مجسمه ای در دست دارد حیران می چرخد. او از چند نفر که دم در قهوه خانه ای نشسته اند کمک میخواهد. آنها هرچه از فکری می‌پرسند او چیزی یادش نمی آید و حتی اسمش را نمی‌داند. آنها با پلیس تماس می‌گیرند تا فکری را تحویل خانواده اش دهند. فیلیز و بچه ها از در خانه بیرون می آیند، اما طبق عادت همیشه فکری دم در نخوابیده. فیکو و کیراز که خیلی پیگیر پدرشان هستند، اصرار به پیدا شدن او دارند. آنها فکر میکنند که شاید فکری به دنبال ملک، قصد رفتن از کشور را داشته باشد. فیلیز به جمیل میسپارد تا بین گزارشات، دنبال فکری باشد. همچنین با سلیم تماس میگیرد و از او میخواهد بین کسانی که از مرز خارج شده اند تحقیق کند تا شاید فکری نیز بین آنها باشد. FaFa

Leave a Comment