سریال حکایت ما قسمت 125


صبح، هنگامی که همه از خانه می روند، چیچک پشت سر حکمت او را تعقیب میکند. حکمت پای تلفن همگانی با دوستش نعمت تماس گرفته و خبر زینب را میگیرد. چیچک متوجه می شود که زینب بی خبر رفته و تصور میکند که حکمت را قال گذاشته است و دیگر او را نمیخواهد. چیچک از این بابت خیالش راحت می شود. هنگامی که به خانه برمیگردد، جمیل را میبیند. او با خوشحالی به جمیل میگوید :«دختره وقتی دیده از حکمت بهش فایده ای نمی‌رسه گذاشته رفته.خلاص شدیم.»
فیلیز که برای صحبت با مدیر مدرسه بچه ها رفته بود، با ناراحتی به آتلیه برمیگردد. او به چیچک میگوید:«مادر ملک جلوی پرداخت شهریه بچه ها رو گرفته و حالا من باید پولشو بدم.» چیچک وقتی مبلغ شهریه را می‌شنود، شوکه می شود. فیلیز مجبور است زیاد کار کند و وام بگیرد.
در مطب باریش، امره برای سر زدن پیش او می رود، و می‌خواهد حرفهایی را که از عمه اش، که همکار فیلیز است شنیده را به باریش بگوید. او میگوید:« من شنیدم فیلیز از تو متنفره، و رابطه شوم با آقای وکیل خیلی خوبه.» باریش عصبی شده و اجازه ادامه دادن حرفهای امره را نمی‌دهد. او امره را میفرستد و با بی تابی به خودش میگوید :«نه اینجوری نمیشه. من دارم دیوونه می شم.» گوشی او مدام زنگ میخورد، اما وقتی باریش میبیند نهال است جواب او را نمی‌دهد.
در دانشگاه، بچه ها دم در اتاق استاد ایستاده اند، رحمت پیش درین می رود و ماجرا را می پرسد. درین به او میگوید :«کسی که مسأله ریاضی رو حل کرد پیدا شده. ما منتظریم تا ببینیم کی هست.» رحمت برای کمی بعد، با درین پشت دانشکده قرار میگذارد. اما وقتی می رود، دنیز را میبیند. درین با خوشحالی پیش رحمت می آید و میگوید :«چرا نگفتی که مسأله رو تو حل کرده بودی؟ معلوم شد اون پسره دروغ گفته و اون حل نکرده بود». رحمت میفهمد که دنیز ماجرا را به درین گفته است. او از دست دنیز عصبی شده و با او بحث میکند. درین دوباره پیش رحمت می رود، و به او اطمینان میدهد که به استاد در مورد اینکه او سوال را حل کرده است چیزی نگفته، اما علت پنهانکاری اش و استفاده نکردن از استعدادش را جویا شده و لیاقت او را بیشتر از خدمتکاری میداند. رحمت کلافه به او میگوید ««واسه زنده موندن باید کار بکنم. حل کردن ریاضیات شکم آدم رو سیر نمیکنه.»
در آتلیه، قبل از رسیدن فیلیز، منشی باریش پیش چیچک آمده و در حال کنجکاوی کردن از زندگی فیلیز است. او در مورد باریش میگوید که او هنوز عاشق است و زندگی زناشویی خوبی ندارد و با زن و بچه اش سرد است. چیچک که حوصله او را ندارد، دست به سرش میکند. فیلیز که تازه رسیده است، از دم در حرفهای آنها را می شنود.
در دفتر سلیم، او با همکارش در حال صحبت و درد و دل کردن در مورد فیلیز است. سلیم به همکارش میگوید:« باریش اینهمه سعی کرد تا فیلیز ازش متنفری بشه اما بازم ازش دست نمی‌کشه.» همکارش به او میگوید باید زودتر اقدام کرده و دست به کار شود. سلیم میگوید :«دختره تازه اون همه بلا رو رد کرد خودمو بندازم سرش؟ درضمن تا وقتی از فیلیز اشاره ای چیزی نبینم نمیتونم کاری کنم.» همکارش به او پیشنهاد می‌دهد که احساسش را با فیلیز در میان بگذارد، و برای این کار او را شب به شام دعوت کند. سلیم با فیلیز قرار میگذارد، فیلیز نیز به او میگوید که میخواهد در مورد مسأله ای با او صحبت کند. وقتی سلیم به آتلیه می رود، فیلیز در مورد تعقیب ماشین باریش به سلیم میگوید.سپس در مورد چیزی که سلیم از باریش می‌دانست و فیلیز سابقا نمی‌خواست آن را بشنود سوال میکند، سلیم با دو دلی، در مورد اینکه باریش به تازگی ازدواج کرده، به فیلیز میگوید. فیلیز سریع خوشحال شده و دنبال توجیهی برای دروغ گویی های باریش است، و نتیجه می‌گیرد که باریش برای محافظت از او دروغ گفته و همچنان به او علاقه دارد. سلیم وقتی واکنش فیلیز را میبیند، از گفتن حرفش منصرف می شود.
شب در خانه باریش، نهال بی مقدمه به او میگوید :«تو بخاطر اینکه فیلیز دوست پسر داره این مدت بد اخلاق شدی ؟» باریش از اینکه نهال در مورد فیلیز میداند متعجب می شود. نهال میگوید که در مورد فیلیز تحقیق کرده و همچنین از محل کار او با خبر است. او در مورد رابطه فیلیز و سلیم صحبت کرده و میگوید :«اونا با همدیگه خوشبخت هستن و دارن یه عشق بزرگی رو تجربه میکنن.» قصد نهال منصرف کردن باریش از رفتن به سمت فیلیز است. اما باریش از شنیدن این حرفها عصبی می شود.
صبح در دانشگاه، دنیز پیش رحمت رفته و در ازای پرداخت پول، جواب مسأله جدید را از او میخرد. رحمت که به پول احتیاج دارد و آن را موجب سیر کردن شکم میداند، پول را گرفته و جواب را به دنیز میدهد.
کیراز بعد از مدرسه، از روی تنهایی با امره تماس میگیرد تا با او درد و دل کند. امره از حرفهای او متوجه می شود که خانه ملک خالی است. او بعد از قطع تماس، به دوستانش اطلاع میدهد تا برای دزدی آماده شوند. وقتی او به خانه ملک می رود، همزمان، فیکو نیز که یواشکی وارد خانه شده تا وسایلش را بردارد، امره را میبیند.
زینب بعد از چند روز به خانه برمیگردد. سر و روی او زخمی و کبود است و تا به خانه میرسد، زیر گریه می زند.
در خانه، چیچک مشغول جمع کردن لباس ها است که در اتاق حکمت بین وسایلش، اتفاقی دفترچه عقد او و زینب را می‌بیند و شوکه می شود.
فیلیز به مطب باریش می رود و منتظر او میماند تا با او صحبت کند. باریش داخل اتاق می رود. فیلیز به او میگوید :«فقط یک سوال میپرسم راستشو بگو. من فهمیدم که تازه ازدواج کردی. همه چی یه بازی بود نه؟ گفته بودی اون روزایی که با من بودی متأهل بودی و من فقط واسه خوشگذرونی بودم دروغ بود نه ؟». او منتظر جواب باریش می ماند.
FaFa

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز