Loading Posts...

سریال حکایت ما قسمت 127

در خانه باریش، نهال هنگام بیرون آمدن وانمود میکند که سرکار می‌رود، اما بعد از رفتن باریش، تاکسی میگیرد و پشت سر او می رود. وقتی باریش به مطب می رسد، دم در ، عمه امره با او در حال دعوا کردن است. همه دم در جمع شده اند. باریش میخواهد جلوی امره را بگیرد، اما امره دست او را کشیده و آنجا را ترک میکند. باریش از فیلیز در مورد دعوا سوال میکند. فیلیز میگوید:«عمش میگه امره دزدی کرده.» باریش که از قبل با امره آشنا شده بود میگوید :«شاید یه چیزایی هست که امره نمیتونه بگه. بهتره باهاش حرف بزنه». فیلیز از اینکه باریش بی خبر دخالت میکند کلافه می شود و به آتلیه می رود. نهال در ماشین آن سمت خیابان در حال دیدن مکالمه باریش و فیلیز است. او عصبی می شود و از راننده میخواهد برود. در مطب، باریش بعد از ویزیت بیماران، امره را میبیند که در سالن انتظار نشسته است. او امره را برای نهار با خودش بیرون می برد تا با یکدیگر حرف بزنند. آنها لب ساحل می روند. باریش در مورد پدر امره از او میپرسد، و در مورد بد بودن پدر خودش به او توضیح میدهد. باریش میگوید:«بابای من هم قاتله هم دیوونه پول. اون داداشم رو بخاطر پول کشت، مامانم هم الان بستریه. باعث شد عشقم بخاطرش زندان بیفته. با بابای تو توی بدی می‌تونه مسابقه بده؟ حالا تو خودت انتخاب کن. دوست داری راه بابات رو بری و پدر بدی بشی یا اینکه راه خوب رو پیش بری؟» امره تحت تاثیر قرار میگیرد و تصمیم می‌گیرد به پیشنهاد باریش، برای کار به تعمیرگاهی که باریش معرفی کرده بود برود. در مدرسه، کیراز دوباره با دوستش آشتی میکند. وقتی دوستش از امره خبر میگیرد، کیراز میگوید که دیگر با او در ارتباط نیست و اصلا به درد یکدیگر نمی‌خوردند. دوستش نیز تایید میکند و میگوید او اصلا پسر خوبی نبود و کار بهتری کرد. در آتلیه، سلیم با فیلیز تماس میگیرد و برای تحویل کارها با کارفرما قرار میگذارد. فیلیز و چیچک و بقیه همکاران به تکاپو می افتند تا کارها را زودتر تمام کنند. چیچک پیشنهاد می‌دهد لباسهایی که دوخته اند را خودشان بپوشند تا بهتر نشان دهند. همکاران دیگر از این فکر استقبال می‌کنند. آنها به فیلیز میگویند او نیز لباس بپوشد تا به چشم سلیم زیبا بیاید. اما فیلیز سریع گارد گرفته و میگوید :«من با وکیل چیکار داریم؟ اون آدم خوبیه و به ما خوبی می‌کنه، فقط همین‌.» کمی بعد، کارفرما و سلیم می آیند. آنها از لباسها خوششان می آید و کارفرما، بعد از تایید کارشان، تصمیم به بستن قرارداد کارهای دایمی میگیرد. او همه را به صرف کباب دعوت میکند، اما فیلیز بهانه خواهر و برادرهایش را می آورد و همراه بقیه نمی رود. سلیم نیز بهانه می آورد و پیش فیلیز میماند. آن دو در آتلیه نشسته و قهوه میخورند. در دانشگاه، درین به رحمت میگوید که از دنیز خبری نیست و جواب تلفن های او را هم نمی‌دهد.و از او میخواهد در صورت دیدن دنیز در دانشگاه، از او بخواهد که با درین تماس بگیرد. کمی بعد، رحمت به طور اتفاقی از پشت دیوار، دنیز را در حال بحث با پسری میبنید که او را تهدید میکند. وقتی دنیز می رود، رحمت دنبال او رفته و در مورد تماس‌های درین به او اطلاع میدهد. دنیز با اعصابی خورد به او میگوید:«دنیز خودش بیاد پیدام کنه، خدمش رو نفرسته.» رحمت عصبی می شود و میگوید :«هر غلطی میخوای بکن.» در محله ی غریبه، پلیس و ماشین آمبولانس آمده تا فکری را بگیرند. آنها فکر میکنند فکری از تیمارستان فرار کرده است. فکری مقاومت میکند و میگوید:«من می‌خوام برم سوییس.» آنها به بهانه بردن فکری به سوییس، او را سوار ماشین میکنند و می برند. در پارکینگ دانشگاه، رحمت مشغول نظافت است که دوباره آن پسر را در حال بحث و اذیت دنیز میبنید. او طاقت نمی آورد و به آن پسر حمله کرده و او را کتک می‌زند. سپس دست دنیز را گرفته و از آنجا دور میکند.دنیز از اینکه چرا رحمت او را نجات داده و دخالت کرده طلبکار است، و به او میگوید:« تو عاشق من شدی و بخاطر همین به درین نزدیک شدی . من اینو بهت ثابت میکنم.» حکمت دوباره حرصش میگیرد و می رود. در خانه، حکمت تصمیم می‌گیرد بخاطر فشارهای زینب، با فیلیز در مورد او صحبت کند.او بعد از من و من کردن و انتظار مقابل رحمت و چیچک، نمی‌تواند حقیقت را بگوید و به دروغ در مورد درس و مدرسه و نمره های بد خودش حرف می زند. فیلیز از دست او عصبانی می شود. حکمت میبیند که توانایی گفتن خبر ازدواجش را ندارد و باز منصرف می شود. صبح در دفتر سلیم، همکار او همه اطلاعاتی که در مورد فکری پیدا کرده است را برای او می آورد، اما میگوید که هیچ خبری از وضعیت الان او وجود ندارد. FaFa

Leave a Comment