Loading Posts...

سریال حکایت ما قسمت 130

زینب با گریه از باریش میخواهد خودش با فیلیز صحبت کرده و او را راضی کند. و نگوید که زینب با او حرف زده است. کیراز و فیکو به تیمارستانی که فکری در آن بستری است می روند. مسئولین بیمارستان به آنها میگوید که برای ترخیص کردن او، باید فردی بالغ به آنجا بیاید. بچه ها میگویند که میخواهند فکری را ببینند، شاید با دیدنشان فکری آنها را بشناسد. آنها پیش فکری می روند، اما فکری میترسد و از آنها فاصله میگیرد‌. او بچه ها را نمی‌شناسد. آنها می‌گویند:« تو فکری هستی. فکری الیبول.» فکری که اسم خودش را نیز فراموش کرده.متعحب می شود. او که از اسمش خوشش می‌آید میگوید :«خب این فکری چی کاره است؟» بچه ها می‌گویند:« هیچی اون کاری نمیکنه همینطور بیکار تو خونه میشینهچ آدم شوخیه و با ما بازی می‌کنه. یه بلاهایی هم سر خودش میاره.» فکری میگوید :«میدونستم آدم مهمی هستم.» بچه ها میگویند:« فکری پولداره. یه خونه ویلایی با استخر داره و یک زن خوشگل.» فکری میگوید :«چه خوب. پس از اینجا بهتره. پاشید با هم بریم». بچه‌ها به دکتر می‌گویند، اما او اجازه نمی‌دهد و میگوید که باید بزرگترشان بیاید. در آتلیه، وقتی زینب برمی‌گردد، باریش نیز می آید و میخواهد با فیلیز صحبت کند. او فیلیز را بیرون می آورد و به او میگوید:« بچه ها میتونن هرچقدر می‌خوان خونه من بمونن.» فیلیز از دست دخالت کردن او عصبانی شده و میگوید که مسایل زندگی او ارتباطی به باریش ندارد. آنها با یکدیگر بحث میکنند. وقتی فیلیز داخل برمی‌گردد، تولای گوشی را به او داده و میگوید:« بابات پیدا شده». فیلیز با فیکو صحبت میکند و آدرس تیمارستان را گرفته و سراسیمه بیرون می آید. همزمان سلیم نیز دم در آتلیه می رسد و او نیز که تازه جای فکری را فهمیده، فیلیز را سوار میکند تا به آنجا بروند. در دانشگاه، رحمت با شاخه ای گل پیش درین آمده و کنار او مینشیند. ذهن رحمت درگیر مسائل خانوادگی است. درین در این مورد از او سوال میکند. رحمت میگوید :«تو چرا آنقدر در مورد خانواده من کنجکاوی؟» سپس برای اینکه درین بیشتر با خانواده او آشنا شود، تمامی مشکلات اخیر را برای او توضیح میدهد. درین از اینهمه مشکل متعجب می شود. کمی بعد، سر میز کناری دنیز آمده و با پسری روبوسی کرده و یکدیگر را بغل میکنند. رحمت از دیدن این صحنه عصبی می شود و قرار پشت دانشگاه با درین را به بهانه کاری به تعویق می اندازد. او دوباره دنیز را زیر نظر میگیرد که دم در کلاس با آن پسر مشغول حرکات عاشقانه و بوسیدن و خندیدن هستند. درین سر می رسد. رحمت از او در مورد دوست پسر داشتن دنیز سوال میکند. درین این مسأله را تایید میکند. رحمت سعی میکند بی تفاوت باشد و میگوید:« اصلا هرچی، به ما چه ؟ بیا بریم با هم چای بخوریم». درین سعی میکند رحمت را متقاعد کند که بخاطر آینده خودش از استعدادش استفاده کرده و ادامه تحصیل بدهد. اما رحمت کلافه شده و میگوید:« این قضیه آخرین چیزیه که الان بخوام بهش فکر کنم.» سلیم و فیلیز به تیمارستان می روند. فیلیز تصور میکند که ممکن است فکری در حال نقش بازی کردن باشد، اما دکترش تایید میکند که او واقعا حافظه اش را از دست داده است. فکری با خوشحالی به وعده خانه بزرگ و ویلایی میخواهد از آنجا بیرون بیاید. اما فیلیز میگوید:« چنین خبری نیست چون الان اونجا نمی‌ریم». او بچه ها را بخاطر اینکه سر خود به آنجا آمده اند دعوا میکند. دنیز و دوست پسرش پیش درین و رحمت می آیند. دنیز شروع به تحقیر رحمت کرده و او را دوست پسر خدمتکار درین معرفی میکند. رحمت عصبی شده و جمع آنها را به بهانه کار ترک میکند. کمی بعد، رحمت را به دفتر دانشکده صدا زده و از او می‌خواهند برای فستیوالی که دنیز در حال تدارک آن است، دو نفر از خدمتکاران برای کمک احتیاج است.رحمت ابتدا عصبی شده اما بعد قبول میکند که شرکت کند. بچه ها فکری را به خانه می آورند. فکری از دیدن خانه فقیرانه متعجب شده و نمیخواهد به آنجا برود. فیلیز به زور و اصرار او را از ماشین سلیم پیاده کرده و به خانه می برد. فکری از دیدن بچه ها شوکه شده و از اینکه اینهمه بچه دارد متعجب است. فیکو و کیراز اصرار دارند تا هرچه زودتر حافظه فکری برگردد تا به خانه ملک بروند. آنها می‌گویند:« شاید اگه الان بریم حافظه بابا برگرده.» اما فیلیز عصبانی شده و به آنجا اجازه نمی‌دهد. شب، حکمت با ساکش به کافه توفان می رود. توفان از او میخواهد که با یکدیگر به خانه بروند، اما حکمت قبول نمیکند و میخواهد ابتدا کار پیدا کند و روی پای خودش بایستد. توفان که میبنید بحث با او بی فایده است، چیزی نمی‌گوید. حکمت از توفان میخواهد تا زمانی که کار پیدا نکرده در کافه او بخوابد. توفان کلید کافه را به او میدهد و به خانه می رود. وقتی در خانه را باز میکند، از دیدن تیپ جدید تولای شوکه می شود. تولای همه لباسهای قدیمی او را در کیسه زباله ریخته و خانه را پر از لباسهای جدید کرده است. توفان از اینکه میبنید تولای لباسهای او را میخواهد دور بریزد عصبی می شود. او به اتاق می رود که بخوابد، اما میبیند تخت خواب نیست. زینب و تولای میگویند تخت را نیز دور انداخته اند. توفان از دست اخلاقهای جدید تولای عصبی شده است. در خانه فیلیز، برای فکری روی کاناپه ملافه میاندازد. فکری با کلافگی میگوید :«من اینجا نمی‌خوابم من باید اتاق داشته باشم». رحمت به فیلیز میگوید :«می‌تونه بره جای حکمت بخوابه». فیلیز وقتی میفهمد حکمت شب در کافه می ماند، دلش نیامده و از رحمت میخواهد او را به خانه برگرداند. او به کافه می رود و با حکمت صحبت میکند. اما حکمت ترجیح میدهد در کافه بماند. رحمت اصرار نکرده و به خانه می رود. صبح وقتی توفان بیدار میشود، تولای و زینب را در حال جابجایی مبل ها میبیند. تولای میگوید که به پیشنهاد زینب مبل ها را دور می اندازند. توفان از دست زینب عصبانی شده و با تولای بحث میکند. تولای وسایل توفان را دست او داده و او را از خانه بیرون میکند. FaFa

Leave a Comment