سریال حکایت ما قسمت 137


باریش سریع جلو رفته، و به بهانه کیراز میخواهد فیلیز را کنار کشیده و با او صحبت کند. سلیم به او میگوید :«حرفی داری همینجا بزن.» باریش با عصبانیت میگوید:« شما کی باشی؟ برو از اینجا.» سلیم میگوید :«از این خانواده فاصله بگیر.» آنها با یکدیگر بحث میکنند و کارشان به کتک کاری میکشد. همه صدای آنها را میشنوند و بیرون می آیند. فکری سریع همسایه ها را خبر میکند و در این شرایط میخواهد سر دعوا شرطبندی کند. آنها بعد از کمی کتک کاری، از یکدیگر جدا می شوند. فیلیز با عصبانیت به باریش میگوید:« دست از سرم بردار.از اینجا برو و منو کامل خط بزن.»
در دانشگاه، رحمت به کتابخانه می رود تا روی پروژه کار کند‌. دنیز پیش او آمده و به رحمت میچسبد و شروع به ور رفتن با او و زخم زبانهای همیشگی میکند. رحمت که دیگر صبرش تمام شده، این بار او نیز دنیز را تحقیر میکند و میگوید:« فکر کنم علت این رفتارهات بخاطر کمبودیه که داری. حتما مامانت تو بچگی ترکت کرده. چون چندشش می‌شده بچه ای مثل تو داشته باشه.» دنیز ناگهان عصبانی شده و سریع کتابخانه را با خشم ترک میکند. رحمت دنبال او می رود اما بی فایده است.
صبح، فیلیز که دیگر از دست همه اتفاقات خسته شده، با تهدید به کیراز و فیکو میگوید که مسخره بازی هایشان را تمام کنند و دیگر با او درگیر نشوند. وقتی همه به مدرسه و کار می روند، چیچک پشت در اتاق فالگوش ایستاده و از حرفهای فکری و زینب متوجه مزایده آنها در کافه می شود. او سریع به کلانتری رفته و موضوع را با جمیل در میان می‌گذارد.
فیلیز به آتلیه می رود. باریش به او پیام میدهد که به پارک بیاید زیرا کار مهمی با او دارد. در پارک، باریش بخاطر رفتار دیروزش از فیلیز معذرت خواهی میکند. فیلیز از او و دخالتهایش شاکی است و میگوید که آنها جنبه روشنفکری و رابطه دوستانه را ندارند، و از باریش میخواهد برای همیشه از زندگی اش برود. باریش میگوید :«من همه چی رو بهت دروغ گفتم. میخواستم ازم دور شی، ازم متنفر شی. ولی عاشقانه دوستت دارم و بدون تو دیگه نمیتونم.» فیلیز میگوید :«زندگی ما جدا شد. تو جدا کردیش. باید قبول کنیم». و می رود. در آتلیه، او در بغل تولای زیر گریه میزند. تولای که میفهمد مسبب این قضیه باریش است، از فیلیز میخواهد به خودش بیاید و فرصت بودن با سلیم که مرد خوبی است را از دست ندهد. فیلیز بخاطر حرفهای باریش، متاثر شده و حرف تولای را قبول میکند. سلیم با او تماس میگیرد و میخواهد شب فیلیز را ببیند. فیلیز نیز از این قرار استقبال میکند.
زینب و فکری و حکمت در کافه مزایده مجسمه راه می اندازند. فکری در حال فروش مجسمه است که ناگهان جمیل آمده و همه را متفرق میکند. او میخواهد مجسمه را از فکری بگیرد. آنها با یکدیگر درگیر می شوند و نهایتا مجسمه به زمین افتاده و می شکند. فکری از اینکه کلی پول از دست میدهد به شدت عصبی می شود.
فیلیز شب به خانه سلیم می رود. او نگران بچه هاست، برای همین با خانه تماس گرفته و وقتی میفهمد همه هستند، خیالش راحت می شود. سلیم به فیلیز میگوید که بعد از اتفاق دیروز، فهمیده که نمی‌تواند در رابطه ای که اسمی روی آن نیست بماند. زیرا نمی‌داند که چطور باید رفتار کند و این قضیه مشکل ساز است. فیلیز به او میگوید:« پس روی رابطه مون اسم بزاریم.»
در خانه باریش، او وقتی به خانه می رود، نهال متوجه حال بد او می شود. نهال کنار باریش نشسته و بخاطر فیلیز او را دلداری میدهد، اما میگوید باید در مسیری که هستند بخاطر ساواش ادامه بدهد، او از باریش میخواهد به کمک یکدیگر این مسیر را هموار کنند و با احساسشان برای هدفی که دارند بجنگند.
سلیم از حرفی که فیلیز میزند متعجب می شود. او از فیلیز میپرسد:« مطمئنی؟» فیلیز میگوید :«من خیلی فکر کردم. اگه تو هم بخوای، من تصمیمم رو گرفتم.»

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز