سریال حکایت ما قسمت 143


صبح، فیلیز که ذوق آمدن باریش و پسرش را برای شب دارد، به برنامه شام و مرتب کردن خانه فکر میکند. حکمت از فیلیز و چیچک خواسته که زینب را نیز با خودشان به آتلیه ببرند تا در خانه نماند. زینب دوست ندارد برود، زیرا میخواهد با فکری به مراسم خیریه مادر زن او برود، اما فکری که خودش نقشه دارد احتیاجی به زینب نداشته و زینب مجبور است به آتلیه برود.
دنیز و رحمت در خانه هستند. پدر دنیز با او تماس میگیرد. دنیز به رحمت میگوید که پدرش از سفر برگشته و باید به خانه برود، تا خودش را نشان دهد و دوباره می آید. کمی بعد، قبل از رفتن دنیز، حکمت دم خانه رحمت می آید. رحمت از اینکه حکمت او را پیدا کرده شوکه شده است. حکمت با رحمت صحبت میکند، تا او به خانه برگردد اما بی فایده است. رحمت از حکمت میخواهد که در خانه حواسش به فیلیز و بچه ها باشد و جای او را پر کند.
فکری به مرکز کلینیک پیرایه، مادر ملک می رود . او شروع به دادو بیداد و آبروریزی میکند و میگوید که شوهر ملک بوده است. پیرایه این ماجرا را انکار میکند اما فکری سند ازدواجش را به همه نشان میدهد. او به پیرایه میگوید که اگر سهم ارثش را به او پس ندهد، برای مراسم شب که همه مهمانان جمع شده اند، به آنجا آمده و جلوی خبرنگاران آبرو ریزی میکند. پیرایه او را جدی نمیگیرد. دوستان پیرایه که همه خانمهای باکلاسی هستند دور فکری حمع می شوند و فکری با زبان ریختن و لوس کردن آنها را به خودش جذب می‌کند.
در خانه، دنیز درین را می‌بینید. درین از دست او عصبانی است و او را بخاطر گرفتن رحمت از خودش مقصر می‌داند. او میگوید که دنیز به عمد رحمت را عاشق خودش کرده است. دنیز به او میگوید که چنین چیزی نیست و رحمت خودش سراغ او رفته است. او به درین میگوید که رحمت عشق او نیست و فقط یک دوستی گذرا و دو روزه است و بعد از اینکه از او خسته شد جدا خواهند شد، و ارزش درین برای او بیش از این حرف هاست. درین از او میخواهد که اگر برایش ارزش دارد، همین الان از رحمت دست بکشد. دنیز حرف او را قبول میکند و پیش رحمت برنمی‌گردد و در خانه میماند.
شب، باریش و پسرش حاضر می شوند تا به خانه فیلیز بروند. نهال از دست باریش عصبانی است و این کار او را درک نمیکند. باریش طلبکارانه به او میگوید که بخاطر ساواش این کار را میکند، زیرا برای روحیه او خوب است. او بی توجه به نهال ساواش را با خوش می برد.
شب هنگامی که همه مهمانان به کلینیک آمده اند، پیرایه از ترس فکری، سویچ ماشینش را به او میدهد، تا فردا آن را در محضر به نامش بزند، اما به او میگوید که پول محضر آن را که کم نیست هم باید خودش بپردازد. فکری کلید را گرفته و می رود.
رحمت وقتی میبیند از دنیز خبری نشده ، دم خانه آنها می رود. درین در را باز میکند و از اینکه رحمت با پرویی به آنجا آمده عصبی می شود. رحمت با اینکه خودش را گناهکار میداند، اما میگوید که بخاطر دخالت درین در زندگی شخصی اش و گفتن راز او به خانواده اش، از او بدش می آید. او سراغ دنیز را میگیرد اما درین به او میگوید که دنیز به چشم یک خوشگذرانی به رحمت نگاه کرده و دیگر کاری با او ندارد. رحمت ناراحت شده و از آنجا می رود.
در خانه فیلیز همگی دور هم هستند. توفان شروع به تعریف از تفریحاتش میکند. تولای عصبی شده و با او دعوا میکند. توفان اعتراف میکند که دروغ گفته و برای حسادت او این حرفها را می‌زده و هیچ تفریحی ندارد. آنها با یکدیگر آشتی میکنند و همه خوشحال می شوند. فکری دم خانه می آید و زینب را بیرون کشانده و به او ماجرای گرفتن ماشین و نداشتن پول برای محضر را می‌گوید. زینب این فکر به سرش می زند که لباسهای آتلیه فیلیز را برداشته و بفروشند تا با پول آن هزینه محضر را بپردازند
آنها پنهانی به آتلیه می روند.
فیلیز و باریش دم در به کوچه می آیند. فیلیز با ناراحتی میگوید که نمی‌تواند دیگر او را ببیند زیرا اینگونه ناراحت شده و برایش سخت است. باور از باریس میخواهد به زندگی اش برسد. باریش میگوید که نمی‌تواند، و برای فیلیز توضیح میدهد که بخاطر آزادی او از زندان با نهال ازدواج کرده است، و حالا که ساواش خوب شده دلیلی برای ادامه‌ ازدواج او نیست. آنها یکدیگر را بغل کرده و می بوسند. همان لحظه، نهال و سلیم نیز دم خانه فیلیز می آیند و این صحنه را می‌بیند. آنها همگی با یکدیگر شروع به بحث و دعوا می‌کنند. جمیل از راه می رسد و به فیلیز میگوید:«دزد به آتلیه اومده.»

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز