سریال حکایت ما قسمت 150


فیکو به همراه دوستان ارازلش فرار میکند. او بسیار ترسیده و نمی‌داند چه باید بکند. یکی از پسرها از او میخواهد به خانه برود و مدتی پنهان شود. همچنین به او میگوید که از این به بعد فیکو باید غلام حلقه به گوش او شود و برایش هرکاری انجام دهد. فیکو ترسیده و به سمت خانه می رود.
کیراز از کمپ برگشته و برای فیلیز با خوشحالی از آنجا تعریف میکند. او از کیراز میخواهد که قبض موبایلش را پرداخت کند، زیرا به گوشی احتیاج دارد، اما فیلیز میگوید که بعد از پرداخت بدهی‌هایشان می تواند این کار را بکند. کیراز کلافه می شود.
آنها به خانه می رود. کمی بعد باریش نیز به خانه‌ی فیلیز می آید. حکمت از دیدن باریش عصبی می شود و دوست ندارد فیلیز با باریش باشد. او باریش را عامل همه دردسر هایشان میداند. باریش سعی دارد حکمت را قانع کند اما او گوش نمی‌دهد.
فیکو در کوچه جمیل را می‌بینید. جمیل از او سراغ دوستانش را میگیرد و به او میگوید که پسری در محله آسیب‌دیده است. فیکو ترسیده و با گریه ماجرای را برای جمیل تعریف کرده و میگوید که او آن پسر را هول داده است. جمیل فیکو را با خودش به خانه می رساند. فیلیز از اینکه فیکو در خانه نبوده عصبانی شده و تو را دعوا میکند. فیکو با گریه میگوید که قاتل شده است. فیلیز شوکه می شود. حمیل توضیح میدهد که آن پسر در بیمارستان است و نمرده. باریش سریع به بیمارستان می رود تا احوال پسر را بفهمد. او به خانه آمده و میگوید که اتفاقی نیفتاده و فقط دستش شکسته. جمیل میگوید که با یک تعهد از طرف فیلیز و فیکو ماجرا ختم می شود.
فکری دوباره به بیمارستان ها رفته و دنبال سوژه ای برای ازدواج میگردد. او آن زنی که قبلاً آشنا شده بود را می بیند. آن زن با دیدن فکری کلافه شده و از فکری میخواهد که از او فاصله بگیرد . فکری به او میگوید که آنها باید به کمک یکدیگر سوژه پیدا کنند تا در این کار موفق شوند. او به آن زن وعده یک خانه را میدهد تا او بی سر پناه نباشد. سپس به خانه رفته و اصرار دارد تا کلید خانه ی رحمت را از او بگیرد اما رحمت با او بحث کرده و کلید نمی‌دهد.
شب، برادر آن پسر به همراه تعداد زیادی ارازل دم خانه فیلیز آمده و شروع به دادو بیداد و تهدید میکنند. جمیل از راه رسیده و آنها را می برد تا ایجاد مزاحمت نکنند.
فیلیز شب قبل از خواب سرش گیج می رود و کمی بعد خون دماغ می شود. او اهمیتی نمی‌دهد و بعد از خواباندن بچه ها می خوابد.
صبح در آتلیه ، آقا صدری دوباره آمده و برگه های دیگری برای وسایل آتلیه آورده تا فیلیز امضا کند. همان موقع، دوباره آن ارازل به آتلیه آمده و این بار آنجا را به هم می‌ریزند و فیلیز را تهدید می‌کنند که باید دیه پرداخت کنند. آنها ده هزار لیره دیه می‌خواهند. فیلیز با آنها بحث کرده و بیرونشان میکند اما فکرش درگیر می شود. او دوباره سرش گیج می رود.‌همه نگرانش می شوند، اما خودش علت را خستگی و گرسنگی میداند.
باریش به نمایشگاه ماشین رفته و ماشینش را برای فروش میگذارد. او ده هزار لیره بابت ماشین دریافت میکند.
در خانه، زینب از ترس اینکه حکمت از او فاصله گرفته و قصد جدایی و بیرون کردن او را از خانه دارد ، به بهانه حاملگی خودش را به دل درد زده و حکمت را نگران می کند.
در دانشگاه، استاد از درین میخواهد که در کارهای همایش امروز، به رحمت کمک کند. درین با رحمت در مورد دنیز بحث میکند و مدام به او زخم زبان میزند. سپس به او میگوید که خودش عامل جدایی آنها بوده و از دنیز خواسته بود تا از رحمت خدا شود. رحمت از شنیدن این حرف عصبانی می شود و از درین میخواهد برود.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز