سریال حکایت ما قسمت 157


فیلیز به مدرسه رفته و برای گرفتن دیپلم ثبت نام میکند. سپس برای کار به عنوان دستیار رستوران به مصاحبه می رود. مدیر رستوران که زنی بد اخلاق است، به خاطر اینکه فیلیز دیپلم ندارد او را استخدام نکرده و با تحقیر او را بیرون میکند.
توفان که دم خانه نهال کشیک میدهد، او را میبیند که با چمدانهایش به همراه ساکش سوار تاکسی شده تا به فرودگاه برود. توفان با خوشحالی با باریش تماس گرفته و خبر میدهد که نهال در حال رفتن است. نهال در راه بسته ی وسایل جامانده باریش را که به او تحویل داده اند باز کرده و بین آنها یک دندان طلا میبیند. او مطمئن است که باریش دندان طلا ندارد و با خودش میگوید:« این مال باریش نیست‌».
باریش با فیلیز تماس گرفته و خبر میدهد که میخواهد به خانه برود و از او نیز میخواهد که به خانه بیاید. فیلیز که با باریش قهر است با او بحث میکند. باریش به خانه رفته و کمی بعد فیلیز به خانه می آید تا وسایلش را جمع کرده و به خانه پدرش برگردد.او از اینکه باریش چنین نقشه ای کشیده و خودشان را به دردسر انداخته عصبانی است. او وقتی متوجه می شود که باریش دیگر کلینیک را نیز ندارد و بخاطر بدهی نزول آن را از دست داده، بیشتر عصبانی شده و از خانه می رود.
شب در خانه، فیلیز در اینترنت متوجه می شود که مدیر رستوران خودش نیز دیپلم ندارد و از اینکه او را تحقیر کرده، عصبی می شود. کمی بعد ساواش با استتتار به خانه آنها می آید. حکمت از دیدن او عصبانی شده و شروع به دعوا میکند.زینب میخواهد با او حرف بزند اما او با زینب نیز بد رفتاری کرده و مقابل همه می‌گوید که زینب را نمیخواهد و بچه نیز مال خودش نیست و همچنین دزدی از آتلیه نقشه زینب بوده است. سپس از خانه می رود. زینب خجل شده و با ناراحتی از همه معذرت خواهی میکند و با گریه به اتاق می رود. همه شوکه می شوند. فیلیز وقتی میفهمد که باریش در مورد بچه می‌دانسته و به او چیزی نگفته او را ملامت میکند. از آنجایی که حکمت گفت دیگر زینب را نمیخواهد، فیلیز نگران زینب است و از طرفی ماندن او را در خانه جایز نمی‌داند. زینب بخاطر نداشتن شرایط توانایی نگهداری بچه را ندارد. تولای و توفان به پیشنهاد چیچک تصمیم میگیرند که بچه تو را به سرپرستی قبول کنند.انها خیلی خوشحال شده و از زینب می‌خواهند که تا به دنیا آمدن بچه در خانه آنها بماند. زینب نیز خوشحال می شود.
نهال از رفتن به آمریکا منصرف شده و به خانه برگشته است. او صبح روز بعد، پیش دادستان رفته و ادعا میکند که باریش نمرده، زیرا او دندان طلا نداشته و شخص دیگری جای او دفن شده است. دادستان حرفهای او را قبول نمیکند و حق نبش قبر را به او نمی‌دهد. نهال با عصبانیت و تهدید که خودش این کار را خواهد کرد، بیرون می آید.
فیلیز دوباره به رستوران پیش مدیر رفته و به روی او می آورد که خودش نیز دیپلم ندارد. او از مدیر فرصتی میخواهد تا خودش را ثابت کند. مدیر رستوران او را قبول نمیکند اما رییس رستوران که از جسارت فیلیز خوشش آمده ، از مدیر میخواهد که او را استخدام کند. فیلیز خوشحال شده و مشغول به کار می شود. باریش با فیلیز تماس میگیرد و وقتی میفهمد بی‌خبر از او مشغول کار شده ، این کتاب فیلیز. او لجبازی دانسته و از دست او عصبانی می شود.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز