سریال حکایت ما قسمت 158


شوهر سابق خاتون که در کار جعل مدارک شناسایی است، به خانه فکری آمده تا باریش با او صحبت کند. او قرار است برای باریش شناسنامه جدیدی درست کند، اما این کار چند روز طول میکشد و باریش باید در این مدت همچنان مخفی بماند.
نهال با عصبانیت به دفتر سلیم می رود و بدون مقدمه، او را به دروغ و نقشه کشیدن برای مرگ ساختگی باریش متهم میکند. سلیم که از قضیه خبر ندارد، شوکه شده و میگوید که در این مسأله دستی نداشته است و خودش نیز بی خبر بوده. نهال ابتدا حرف او را باور نمی‌کند اما از رفتارهای سلیم متوجه می شود که او واقعا اطلاعی نداشته است.
فیلیز در رستوران و هتلی که مشغول به کار شده سخت درگیر است. مدیر مدام از او ایراد میگیرد و فیلیز سعی دارد بهتر شود. مدیر به او میگوید که برای مراسم شب به چهار گارسون احتیاج دارد و فیلیز باید حتما آنها را فراهم کند. فیلیز با رحمت تماس گرفته و از او کمک میخواهد‌. رحمت به او میگوید که این مسأله را حل خواهد کرد. او در دانشگاه از دنیز میخواهد که همراهش برای گارسونی برود. دنیز هم، درین و دوست پسر او را همراه خودشان می برد. مدیر هتل از اینکه فیلیز توانسته گارسون های خوش‌تیپی را پیدا کند متعجب می شود. آنها حاضر شده تا از مهمانان پذیرایی کنند‌ . فیلیز تمام سعی خود را میکند تا بهترین مدیریت را داشته باشد و نتوانند از او ایرادی بگیرند.
سلیم نهال را به خانه اش می رساند. نهال از این که سلیم حرفهای او را مبنی بر زنده بودن باریش باور نکرده است، ناراحت است. سلیم به او میگوید امکان ندارد که کسی بخاطر عشق، از آینده و کار و شغل و هر امتیاز زنده ماندن خود بگذرد. پس مطمئن است که چنین اتفاقی نیفتاده و باریش مرده است. نهال گریه میکند و نمیخواهد مرگ باریش را بپذیرد.
باریش از اینکه فیلیز در هتل مشغول به کار شده و خودش نمی‌تواند به آنجا برود تا محیط کار او را ببیند عصبی است. تولای که ماساژور است،به خانه آمده و خبر میدهد که به او پیشنهاد کار موقت به جای یکی از همکاران ، با حقوق خیلی بالا در آلمان را داده اند. توفان ابتدا به هیچ وجه این مسأله را قبول نمیکند اما کمی بعد با اصرار دیگران و به بهانه پس انداز برای آینده بچه زینب که قرار است از او بگیرند، قبول میکند. توفان به پیشنهاد چیچک، او را به جای خودش در قهوه خانه میگذارد.
شب بعد از تمام شدن مراسم هتل، مدیر هتل که نتوانست از فیلیز ایرادی بگیرد، از او میخواهد که از فردا سرکار بیاید. فیلیز به شدت خوشحال می شود و از رحمت و دوستانش تشکر میکند.
او وقتی به خانه برمی‌گردد، با باریش آشتی میکند. روز بعد، توفان چیچک را به قهوه خانه می برد تا کارها را به او بسپارد. همه مشتری های قهوه خانه وقتی متوجه می شوند که چیچک قرار است آنجا را بچرخاند، داخل نمی روند و می‌گویند تا زمانی که یک زن آنجا را اداره کند به آنجا نمی روند. توفان عصبانی شده و از آنها میخواهد دیگر به کافه او نیایند. همه ساکت شده و سعی می‌کنند چیچک را بپذیرند.
وقتی فیلیز از سر کار برمیگردد، دوباره یه خانه پدری اش می رود که باریشدز آنجا منتظر اوست و آنها حاضر می شوند تا به خانه خودشان بروند‌ . در خانه را می زنند. فیلیز میخواهد در را باز کند اما باریش که خیالش از رفتن نهال راحت است خودش در را باز میکند. فیلیز و باریش از دیدن شخصی که پشت در ایستاده شوکه می شوند‌

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است