سریال حکایت ما قسمت 168


باریش وقتی میبیند فیلیز هنوز به خانه نیامده، از نگرانی طاقت نیاورده و به همراه توفان و رحمت و چیچک در محله به دنبال فیلیز می‌گردند. رحمت روی زمین بسته نان پیدا کرده و میفهمد که حتما اتفاقی برای فیلیز استفاده است. چیچک سریع دم خانه جمیل رفته و از او کمک میخواهد. جمیل در محله، مصطفی پدر بچه را میبیند. او به سمت مصطفی می رود و مصطفی ناگهان پا به فرار میگذارد. جمیل مطمئن می شود که گم شدن فیلیز به او مربوط است و او را دنبال کرده و گیر می اندازد. مصطفی آنها را به محلی که فیلیز بیهوش شده بود می برد، اما فیلیز آنجا نیست. رحمت تماس گرفته و میگوید که فیلیز را پیدا کرده و به بیمارستان برده است. باریش به شدت نگران شده و میخواهد به بیمارستان برود اما توفان جلوی او را میگیرد. آنها به خانه می روند و کمی بعد رحمت و فیلیز می آیند. رحمت میگوید که سر فیلیز ضربه خورده و حافظه اش را از دست داده است و آنها را نمی‌شناسد.
صبح، همه سعی می‌کنند با فیلیز صحبت کنند تا آنها را به یاد بیاورد. فیکو و کیراز تصمیم میگیرند به مدرسه نروند تا برای فیلیز وقت بگذارند تا او حافظه اش زودتر برگردد. فیلیز در مورد نسبت همه و اتفاقات اخیر سوال میکند. او از حرفهای همه میفهمد که زندگی سختی داشته و مدام با اتفاقات عجیبی دست و پنجه نرم می کند. او علت ازدواجش با باریش را که بلاهای زیادی سرش آورده نمیفهمد.
فکری و جوجو در کوچه از خواب بیدار می شوند. فکری هرچه میگردد خاتون را پیدا نمیکند و نامه ای در کلاهش میبیند که خاتون نوشته است برای همیشه رفته و پول ها را نیز برده است.فکری عصبی شده اما کاری از دستش بر نمی آید. او به خانه می رود. کمی بعد از طرف بیمه با گوشی فیلیز تماس می‌گیرند و می‌گویند که او پول بیمه را دریافت کرده است. فیلیز که در مورد از دست دادن حافظه اش نقش بازی کرده بود، شوکه شده و میگوید چنین کاری نکرده است. او وقتی متوجه می شود فکری این کار را کرده به شدت عصبانی شده و با او دعوا میکند. بچه ها همگی فکری را از خانه بیرون میکنند و تا زمانی که خاتون و پولها را پیدا نکند او را راه نمیدهند.
در خانه نهال، ثروت از کشور یونان با او تماس میگیرد و او را تهدید میکند که اگر تا یک هفته اموالش در ترکیه آزاد نشود و رفع تبرئه نشود زندگی او را خراب خواهد کرد. نهال هرچه توضیح میدهد که او دیگر قاضی نیست و اختیاری ندارد بی فایده است.
در خانه فکری همه از اینکه فیلیز آنها را اذیت کرده بود گله میکنند. فیلیز میگوید بخاطر اینکه بفهمند با او چه کرده اند این نقش را بازی کرده است تا قدرش را بیشتر بدانند. آنها سپس همگی به این فکر میکنند که چگونه باید قسط پول بیمه که مبلغ خیلی زیادی است را بپردازند.
توفان پیشنهاد می‌دهد که رستوران قدیمی محله که سالها بسته است را می‌توانند راه اندازی کنند. فیلیز و چیچک تصمیم میگیرند به خانه دختر صاحب رستوران بروند و از او مغازه را برای اجاره بخواهند.
رحمت در دانشگاه پیش درین رفته و از او میخواهد که او را با پدرش آشنا کند. درین متعجب شده و قبول میکند و از او میخواهد که شب به خانه شان بیاید. رحمت سپس پیش دنیز رفته و به او میگوید که شب قرار است با پدرش آشنا شود. دنیز در ظاهر محل نمی‌دهد. رحمت میگوید که شب منتظرش باشد.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز