سریال حکایت ما قسمت 171


همه شوکه می شوند. آنها فورا آمبولانس خبر کرده و بچه ها را به بیمارستان می برند. فیلیز علت بیهوش شدن ناگهانی هر سه آنها را درک نمی‌کند. توفان و جمیل مواظب هستند که در بیمارستان کسی باریش را نبیند. دکتر میگوید تا زمانی که جواب آزمایش بچه ها نیاید، متوجه علت مشکل آنها نمی شوند. فیلیز ناگهان حالت تهوع میگیرد. باریش نگران او می شود و دکتر از او نیز آزمایش میگیرد. فیلیز بخاطر اتفاقات اخیر عصبی و ناراحت است و دردهای او تمامی ندارد.
جمیل، چیچک را به کناری برده و در این موقعیت، حلقه ای را که از گلوی او در آورده بود مقابلش گرفته و زانو می زند و از او خواستگاری می کند. چیچک ذوق زده شده و به او بله میگوید و انگشتر را در دستش می اندازد.
همگی تا صبح در بیمارستان می مانند .صبح، دکتر به اتاق بچه ها آمده و میگوید که جیوه خون آنها بالا بوده و دچار مسمومیت شده اند. فیلیز و توفان و باریش از بچه ها میپرسند که اخیرا چه چیزی خورده یا مصرف کرده اند، عصمو میگوید که کرم زده اند. فیکو و کیراز توضیح میدهند که این مدت در مدرسه نیز کرم می‌فروخته اند. فیلیز باز هم عصبی شده و گریه میکند. دکتر خبر میدهد که آزمایش فیلیز مثبت بوده و او باردار است. همگی ناگهان شوکه و خوشحال شده و فیلی را بغل میکنند. فیلیز و باریش خیلی خوشحال می شوند.
دکتر بیرون می رود تا از بچه های مدرسه نیز خبری بگیرد. جمیل نیز دنبال فردی که کرم می‌فروخته می رود.
فکری که هنوز درگیر زن صاحب مغازه است اصرار دارد به خانه او برود، اما آن زن که از دست فکری بخاطر دروغ گویی عصبانی است نمیخواهد با او حرف بزند. فکری به بهانه ای وارد خانه شده و عکسی قدیمی از پدر او را برمیدارد و بیرون می برد تا با فتوشاپ عکس خودش را کنار او بگذارد، و ثابت کند که از قدیم با پدر او دوست بوده است. او عکس حکمت را به جای خودش در عکس میگذارد و برای آن زن می برد. اما آن زن باز هم فکری را در خانه راه نمی‌دهد.
بچه ها مرخص شده و همگی به خانه برمیگردند. فیلیز به شدت حساس شده و سر هر موضوعی گریه اش میگیرد. باریش نگران فیلیز است و نمیخواهد او به خودش فشار بیاورد.
فیکو و کیراز میفهمند که مدیر مدرسه با فیلیز کار دارد و قصد دارد آنها را از مدرسه اخراج کند. اما آنها بخاطر حاملگی فیلیز به او چیزی نمی‌گویند. آنها صبح از جمیل می‌خواهند که آنها را به مدرسه ببرد، اما پنهانی از مدرسه بیرون آمده و سراغ آن مرد کرم فروش، دم خانه اش می روند بلکه او را پیدا کنند.
فکری شب پیش جوجو رفته و میبیند که پیرمردی پیش او است که مانند او کارتون خواب و کثیف است، و هیچ حرفی نیز نمی زند.‌او حس میکند که چهره آن مرد آشنا است. صبح، او یادش می آید که آن مرد به شدت شبیه آقا نجیب، پدر آن زن است و در ذهنش نقشه ای می کشد.
از طرف آمریکا برای رحمت، دم خانه نامه بورسیه می آید. فیلیز از شنیدن این خبر خوشحال شده و با خریدن شیرینی به دانشگاه می رود تا به رحمت و استادش تبریک بگوید. او متوجه می شود که رحمت از قبل می‌دانسته و این پیشنهاد را رد کرده است. فیلیز ناراحت و عصبی می شود.
چیچک به همراه جمیل در محله دنبال مغازه ای برای اجاره و شروع کار جدید می‌گردند، اما هیچ جایی را پیدا نمی‌کنند. چیچک سرخورده و ناراحت می شود.
در قهوه خانه، دو مرد آمده و به توفان پیشنهاد برگزاری قمار شبانه در قهوه خانه را با پول خیلی خوب میدهند. توفان وسوسه شده و تصمیم می‌گیرد به آنها خبر بدهد. او سپس با باریش به پارکی که مروه در آن با ساواش بازی میکند می رود، و ساواش را از دور میبیند. ساواش ناگهان زمین خورده و سرش زخمی می شود. باریش سریع جلو آمده و ساواش را بغل میکند. ساواش از دیدن پدرش شوکه و خوشحال می شود.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز